پارت ۱۴: گرمایِ میانِ سرمایِ دارو
پارت ۱۴: گرمایِ میانِ سرمایِ دارو
اولین جلسهیِ شیمیدرمانی برایِ تهیونگ جهنمی بود. تمامِ بدنش درد میکرد و حالتِ تهوع امانش را بریده بود. اتاقِ کوچکِ مهمان، حالا پر از دستگاههایِ پزشکی شده بود. اما یک چیز متفاوت بود؛ حضورِ جونگکوک.
جونگکوک نه تنها او را تنها نمیگذاشت، بلکه تمامِ کارهایِ سختِ تهیونگ را انجام میداد. او حتی وقتی تهیونگ خواب نبود، مینشست و کتاب میخواند یا فقط سکوت میکرد تا تهیونگ احساسِ تنهایی نکند.
یک شب که تهیونگ از دردِ استخوانهایش نمیتوانست بخوابد، جونگکوک با یک لیوان شیرِ گرم وارد شد.
«میدونم خوابت نمیبره،» جونگکوک با صدایی آرام گفت و لبهیِ تخت نشست.
تهیونگ به سختی سرش را بلند کرد و به چشمانِ جونگکوک نگاه کرد. «چرا داری این کارو میکنی؟ من همونیام که اون سالها تو مدرسه تحقیرم میکردی… چرا بعد از این همه سال، اون زخم رو یادت بود؟»
جونگکوک آهی کشید. نگاهش را به پنجرهیِ بارانزده دوخت. «اون موقعها… من احمق بودم. میخواستم تویِ گروهِ قلدرها مقبول باشم. پدرم خیلی سختگیر بود، منم میخواستم بهش ثابت کنم قویام. ولی هر بار که به تو آسیب میزدم، خودم بیشتر میشکستم. اون زخم… اون زخمِ یادگاریِ اون روزی بود که ازت دفاع کردم، یادته؟»
تهیونگ به یاد آورد. سالها پیش، قبل از اینکه جونگکوک عوض شود، او یک بار جلویِ یک قلدر ایستاده بود و زخمی شده بود.
«اون روز فهمیدم تو تنها کسی بودی که واقعاً منو میخواست، نه قدرتم رو،» جونگکوک ادامه داد و دستِ لاغرِ تهیونگ را گرفت. «متأسفم که دیر پیدات کردم، تهیونگ. قول میدم این بار، هیچکس نتونه بهت آسیب بزنه.»
تهیونگ برایِ اولین بار بعد از فوتِ مادربزرگش، حس کرد قلبی که در سینهاش میتپد، دوباره زنده شده است. او لبخندِ ضعیفی زد. «قول بده دیگه تنهام نمیذاری.»
جونگکوک محکم دستش را فشرد. «قول میدم.»
[پایان پارت ۱۴]
اولین جلسهیِ شیمیدرمانی برایِ تهیونگ جهنمی بود. تمامِ بدنش درد میکرد و حالتِ تهوع امانش را بریده بود. اتاقِ کوچکِ مهمان، حالا پر از دستگاههایِ پزشکی شده بود. اما یک چیز متفاوت بود؛ حضورِ جونگکوک.
جونگکوک نه تنها او را تنها نمیگذاشت، بلکه تمامِ کارهایِ سختِ تهیونگ را انجام میداد. او حتی وقتی تهیونگ خواب نبود، مینشست و کتاب میخواند یا فقط سکوت میکرد تا تهیونگ احساسِ تنهایی نکند.
یک شب که تهیونگ از دردِ استخوانهایش نمیتوانست بخوابد، جونگکوک با یک لیوان شیرِ گرم وارد شد.
«میدونم خوابت نمیبره،» جونگکوک با صدایی آرام گفت و لبهیِ تخت نشست.
تهیونگ به سختی سرش را بلند کرد و به چشمانِ جونگکوک نگاه کرد. «چرا داری این کارو میکنی؟ من همونیام که اون سالها تو مدرسه تحقیرم میکردی… چرا بعد از این همه سال، اون زخم رو یادت بود؟»
جونگکوک آهی کشید. نگاهش را به پنجرهیِ بارانزده دوخت. «اون موقعها… من احمق بودم. میخواستم تویِ گروهِ قلدرها مقبول باشم. پدرم خیلی سختگیر بود، منم میخواستم بهش ثابت کنم قویام. ولی هر بار که به تو آسیب میزدم، خودم بیشتر میشکستم. اون زخم… اون زخمِ یادگاریِ اون روزی بود که ازت دفاع کردم، یادته؟»
تهیونگ به یاد آورد. سالها پیش، قبل از اینکه جونگکوک عوض شود، او یک بار جلویِ یک قلدر ایستاده بود و زخمی شده بود.
«اون روز فهمیدم تو تنها کسی بودی که واقعاً منو میخواست، نه قدرتم رو،» جونگکوک ادامه داد و دستِ لاغرِ تهیونگ را گرفت. «متأسفم که دیر پیدات کردم، تهیونگ. قول میدم این بار، هیچکس نتونه بهت آسیب بزنه.»
تهیونگ برایِ اولین بار بعد از فوتِ مادربزرگش، حس کرد قلبی که در سینهاش میتپد، دوباره زنده شده است. او لبخندِ ضعیفی زد. «قول بده دیگه تنهام نمیذاری.»
جونگکوک محکم دستش را فشرد. «قول میدم.»
[پایان پارت ۱۴]
- ۱۸۸
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط