{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مینی فیک

صبحِ آخرین روز خدمت، حیاط پادگان پر از هیاهو بود. سربازها با لباس‌های مرتب در صف ایستاده بودند و چشم‌هایشان میان جمعیت می‌گشت. خانواده‌ها یکی‌یکی جلو می‌آمدند و فرزندانشان را در آغوش می‌گرفتند.
قانون آخرین روز ساده بود: هیچ سربازی تا وقتی خانواده‌اش او را در آغوش نگرفته، اجازه نداشت از صف خارج شود.
فرمانده کیم تهیونگ، مثل همیشه با چهره‌ای جدی و صدایی محکم، مقابل سربازها قدم می‌زد و خروج آن‌ها را نظارت می‌کرد.
یکی‌یکی سربازها از صف خارج شدند.
اما یک نفر همچنان سر جایش ایستاده بود.
«جونگ کوک.»
تهیونگ مقابل او ایستاد.
جونگ کوک صاف و بی‌حرکت به روبه‌رو نگاه می‌کرد، اما چشم‌هایش دیگر نمی‌توانستند ناراحتی‌اش را پنهان کنند.
تهیونگ نگاهی به اطراف انداخت. خبری از خانواده جونگ کوک نبود.
دقایق گذشت.
جمعیت کم‌کم پراکنده شد، اما جونگ کوک هنوز همان‌جا ایستاده بود.
تهیونگ چند لحظه به او نگاه کرد. بعد بدون اینکه چیزی بگوید، قدمی جلو رفت و جونگ کوک را در آغوش گرفت.
جونگ کوک برای چند ثانیه بی‌حرکت ماند.
اما ناگهان تمام بغضی که از مدت‌ها قبل در دلش نگه داشته بود، شکست.
اشک‌هایش سرازیر شد و صورتش را روی شانه تهیونگ پنهان کرد. شانه‌هایش از شدت گریه می‌لرزید، اما تهیونگ همچنان بی‌صدا او را در آغوش گرفته بود.
حیاط پادگان تقریباً خالی شده بود.
و جونگ کوک، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، اجازه داد تمام دلتنگی و تنهایی‌اش را در همان آغوش گریه کند.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲ تمام

پارت ۲

بچه ها قرار بود اخرین فعالیت باشه واسه انروز ولی نشد

ادامه پارت ۱۹۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط