{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part : 43

part : 43
chapter : 2
× با اون پسره ی عوضی میرقصی آره ؟ من امشب میکشمت هلن اینو مطمئن باش
دیگه واقعا ترسیده بودم ولی سعی میکردم که چیزی نفهمه ... چند دقیقه بعد به خونه رسیدیم
در خونه رو باز کرد و پرتم کرد داخل . افتادم روی زمین و نزدیک بود سرم با میز برخورد کنه
جیغ کشیدم و لیوان روی میز رو به سمتش پرتاب کردم
+ داری چه گوهی میخوری حرومزاده ؟
به سمتم هجوم آورد و یه مشتِ جون دار نصیبم کرد
روی زمین افتاده بودم و خون بالا میوردم . درد وحشتناکی حس میکردم و به خودم میپیچیدم
کف زمین خون ریخته بود و ویلیام از شدت عصبانیت نفس نفس میزد .
گردنمو گرفت و به چشم هام نگاه کرد
× بهت گفته بودم شبِ به یادموندنی برات میسازم عزیزم . هنوز تموم نشده
موهامو تو چنگش گرفت و سرمو محکم کوبید به میز . دیگه جونی برام نمونده بود و چشمام سیاهی میرفت
با صدای زنگ خوردن گوشیم ویلیام از روی من بلند شد و گوشیمو برداشت
× بلا داره زنگت میزنه . مثل آدم حرف میزنی ...
با دست لرزون گوشی رو گرفتم و به مبل تکیه دادم به سختی لب زدم
+ بله ؟
* رئیس هرجا هستید خودتونو برسونید به شرکت . اعضای باند موفق شدن دستگاه امنیتی اتاق آقای یانگ رو حک کنن ‌‌. هرچه سریع تر خودتونو برسونید وقت زیادی نداریم و این بهترین فرصته ....
تماس قطع شد . ویلیام سریع سوییچ ماشین رو برداشت و رفت
به سختی از روی زمین بلند شدم و به سمت اتاق آروم آروم قدم برداشتم . حالم خیلی خیلی بد بود اما نباید این موقعیت رو از دست بدم و ممکنه ویلی نتونه به تنهایی از پسش بر بیاد . لباسمو پوشیدم و کلید موتور رو برداشتم
کلاه رو روی سرم گذشتم و روی موتور نشستم به سختی حرکت میکردم و هر لحظه ممکن بود از هوش برم . اما اصلا برام مهم نبود
با سرعت بالا به سمت شرکت حرکت کردم و بعد از چند دقیقه رسیدم
اعضای باند بیرون از شرکت ایستاده بودن و نگهبانی میدادن ... پیاده شدم و به سمت در قدم برداشتم .
تلو تلو میخوردم و چشمام سیاهی میرفت
+ بیدار بمون لعنتی ، اگه این فرصت رو از دست بدی همه چیز خراب میشه
اعضای باند به سمتم اومدن اما به سختی لب زدم
+ گمشین کنار ، من حالم خوبه
وارد طبقه ی دوم شدم . در اتاق آقای یانگ رو باز کردم
ویلی در کشو هارو باز میکرد و پرونده هارو بررسی میکرد ... بهش اهمیتی ندادم
× تو اینجا چه غلطی میکنی ؟
چشمامو به سختی باز نگه داشته بودم ، به سمت لپتاپ رفتم و برش داشتم . ممکنه اطلاعات مهمی این داخل باشه که این سیستم امنیتی رو ترتیب داده
سریع از شرکت خارج شدم . اما حس کردم سرم خیلی داغ شده و خونریزی بیشتر شده
+ لعنتی . الان وقتش نیست
باز نگه داشتن چشمام کار خیلی سختی بود اما انجامش دادم . سرم بنگ شده بود و نفس نفس میزدم
صدای تیر اندازی های مداوم به گوش میرسید ...
چه اتفاقی افتاده ؟ میخواستم برگردم و اطراف رو چک کنم . ولی ‌‌.‌.. روی زانو فرود اومدم و دیگه چیزی نفهمیدم . آخرین صدای واضحی که شنیدم صدای عربده های ویلیام بود که منو صدا میزد و انگار که من فلج شده بودم و حرکت کردن هیچ معنایی نداشت . هنوز بیهوش نشده بودم
حس کردم روی هوا معلق شدم . برای اینکه درک کنم چه اتفافی افتاده به هر روشی بود خودمو بیدار نگه داشتم ... ویلیام منو بغل کرده بود و با سرعت به سمت ماشین میدوید
منو روی صندلی ماشین گذشت و سوار شد
× هلن حالت خوبه ؟ هلن بیدار بمون . بیدار بمون لعنتی ازت خواهش میکنم ... میدونم که حالت خوب نیست ولی تلاشتو بکن
ویلی اشک میریخت و سعی میکرد منو بیدار نگه داره
هنوزم صدای تیر اندازی و جیغ و فریاد به گوش میرسید .. دیگه جونی برام نمونده بود . چشمامو بستم
ویلی دوباره فریاد زد
× هلننننننن چشماتو نبند فقط یکم دیگه تحمل کن
آخرین چیزی که حس کردم اشک های ویلی روی صورتم بود و بعد .... بسته شدن پلک هام روی ویلیام
........................................................................
با حس سردرد از خواب بیدار شدم . به اطراف نگاه کردم ، مثل اینکه داخل اتاق ویلی خوابیده بودم ... ویلی روی صندلی کنارم نشسته بود و سرشو داخل دستاش گرفته بود
وقتی منو دید سریع بهم نزدیک تر شد
× حالت خوبه ؟ سرت درد میکنه ؟ پاشو باید قرصتو بخوری
روی تخت نشستم که چشمم افتاد به آیینه اتاق
لبم پاره شده بود ، زیر چشم هام کبود شده بود ، سرم درد وحشتناکی داشت و شکسته بود ، صورتم مثل گچ سفید بود .... اشک هام روی زخم هام میریخت و درد بیشتری رو احساس میکردم
× بیا قرصتو بگیر . حالت خوبه ؟ چرا گریه میکنی ؟
ویلی روی تخت نشست و با نگرانی بهم خیره شد
به سختی از روی تخت بلند شدم
لیوان آب رو از روی میز برداشتم ولی انقدر بی جون بودم که لیوان از دستم افتاد و شکست
× اشکالی نداره
+ عوضی تو با من چیکار کردی ؟

لایک و کام و بازنشر یادت نرهههههه ...
دیدگاه ها (۴)

سلام دخترا ... روزتون بخیر ، میخواستم باهاتون صحبت کنممن دیگ...

۸۵ لایک و ۴ فالو و ۱۰۰ کام و ۳۰ بازنشرpart : 42chapter : 2اف...

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۸●•_ویلیام جیمز موریارتی_صبح ر...

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۰●•_شرلوک هلمز_نگاهی به ویلیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط