رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part ۲۲ }🌔
ویو کوک:
- هرکار میکردم گوشیم آنتن نمی داد... هیچکسم از اینجا گذر نمیکرد ... چند بار ماشینو روشن کردم و گازی بهش دادم ولی لاستیک از داخل گل خارج نمیشد...
- کلافه برگشتم و نگاهی به صندلی عقب ماشین کردم ... که ات و لنا غرق در خواب بودن ...
- پس بگو چرا ساکت بودن ...
- دوباره سرمو چرخوندم.. صفحه گوشیم رو روشن کردم و شروع کردم به بالا پایین کردن گوشی ... ولی لعنتی هنوزم آنتن نمیداد ...
- درگیر گوشی بودم که با صدای ات سرومو چرخوندم.. چشماش هنوز بسته بود که شروع به حرف زدن کرد ...
× ببینم کسی ... از اینجا رد نشد .. یا گوشیت آنتن نداد..
- هیچ کدومش اتفاق نیفتاده..
× وای داشتم کلافه میشم برگشتم که با صورت غرق در خواب لنا مواجع شدم دوست داشتم آنقدر بوسش کنم که نگو
× میشه بیام جلو
- بیا
× ( از روی صندلی میپره روی صندلی جلو)
- میدونی من عاشق این ماشینم
× نخوردم کههه ...
- ات ..
× هوم ..
- چرا اینقدر به لنا توجه میکنی با اینکه بچه غریبس..
× شاید بخاطر اینکه درکش میکنم ... منم حس لنا رو داشتم ... ولی بدتر ...
سرشو تکیه میده به صندلی ...
× از بچگی داخل پرورشگاه بزرگ شدم .. هیچکس باهام خوب نبود .. نه بچه ها نه هیچ کس ... منو به چشم بچه بدبخت میدیدن... تنهایی بدی رو تحمل کردم ... گریه هایی که هیچکس ازم ندید ... شاید واسه اینکه لنا رو درکت میکنم ... راستش خیلی سخته وقتی بقیه مادر داشته باشند و تو نذاشتی باشی .. پدر داشته باشند و تو نداشته باشی ... وخوب...
- ات ( میپره وست حرفش ) چرا با من عقد نمیکنی... اونقدر هم لنا از تنهایی در میاد هم من در اضای این کاری بهت پولی میدم ... پولش بیشتر از جایی که الان کار میکنی ... ترجیحاً میخوام با هم عقد کنیم تا مشکلی برامون پیش نیاد ولی باید عمارت خودم باشی ... نظرت ..
دخترک که تا الان سکوت کرده بود و فقدر به حرفای پسر گوش میداد با تصمیمی که داشت سریع به نشونه باشه تکون داد...
- اوهوم.. ممنون ...
پسر کلید ماشین رو زد و با گازی که به ماشین داد لاستیک ماشین از داخل گل آزاد شد
& داریم میریم ...
- لنا میخوام یک خبر خوب بهت بدم ... ات از این به بعد با ما زندگی میکنه ..
لنا با ذوقی که داشت دادی سر داد و از عقب پرید بغل ات ...
& عاشقتم اتتتتت..
× منم خوشکلم...
ماشین شروع به حرکت کرد ...لنا توی بغل ات بود و کوکم در حال رانندگی... دخترک داستان ما تمام مسیر را به این موضوع فکر میکرد که در آینده چه اتفاقی قراره پیش آید ... تمام خاطرات پرورشگاهش جلوی چشمانش حرکت میکرد .. مثل فیلمی که خودش بعضی جا هارو ایستوپ میکرد ... و بعضی جا هارو دوباره شروع میکرد ... بچه تر که بود هرشب به یک بهونه از پروشگاه فرار میکرد ... به سمت مزارع پدر .. مادرش میرفت و هرشب برای انتقام هایی که داشت نقشه میکشید ... او قول میداد ... مرگ پدر مادرشو جبران کنه ...
حالا که قاتل پدر مادرشو پیدا کرده ... راهی برای عمل کردن نقشش نداشت ... او خیلی نزدیک تر از چیزی که فکر میکرد به قاتل خانوادش نزدیک شده بود ... احساس پشیمونی میکرد ... احساس اینکه قراره با یک قاتل ازدواج کنه ... احساستش اونو داشت میکشت ... احساسات قتل احساسات بعد از اون ... او حتا نمی دانست با این حرفا ایا خودش را داره گول میزنه یا نه ... فقدر فکر انتقام بود ... آیا این انتقام پس زده میشه ... یا نقشه عملی میشه... او از این جایی که داخلش گیر کرده بود خبر نداشت.. حالا او داخل تاریکی شب غرق شده بود و نجاتشم به خودش بستگی داشت ... آیا این قتل سر انجام خوبی داشت یا نه ..
در ادامه داستان های جالبی در پیش داریم خیلی جالب تر از چیزی که فکر میکنید ... این رمان شاید بشه برترین رمانی که تا به امروز نوشتم ... فقدر میخوام با حمایت هاتون این رمان رو برترکونید ادامه در انتظار همگان ... 💪👑
ادامه دارد...🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐👑
ویو کوک:
- هرکار میکردم گوشیم آنتن نمی داد... هیچکسم از اینجا گذر نمیکرد ... چند بار ماشینو روشن کردم و گازی بهش دادم ولی لاستیک از داخل گل خارج نمیشد...
- کلافه برگشتم و نگاهی به صندلی عقب ماشین کردم ... که ات و لنا غرق در خواب بودن ...
- پس بگو چرا ساکت بودن ...
- دوباره سرمو چرخوندم.. صفحه گوشیم رو روشن کردم و شروع کردم به بالا پایین کردن گوشی ... ولی لعنتی هنوزم آنتن نمیداد ...
- درگیر گوشی بودم که با صدای ات سرومو چرخوندم.. چشماش هنوز بسته بود که شروع به حرف زدن کرد ...
× ببینم کسی ... از اینجا رد نشد .. یا گوشیت آنتن نداد..
- هیچ کدومش اتفاق نیفتاده..
× وای داشتم کلافه میشم برگشتم که با صورت غرق در خواب لنا مواجع شدم دوست داشتم آنقدر بوسش کنم که نگو
× میشه بیام جلو
- بیا
× ( از روی صندلی میپره روی صندلی جلو)
- میدونی من عاشق این ماشینم
× نخوردم کههه ...
- ات ..
× هوم ..
- چرا اینقدر به لنا توجه میکنی با اینکه بچه غریبس..
× شاید بخاطر اینکه درکش میکنم ... منم حس لنا رو داشتم ... ولی بدتر ...
سرشو تکیه میده به صندلی ...
× از بچگی داخل پرورشگاه بزرگ شدم .. هیچکس باهام خوب نبود .. نه بچه ها نه هیچ کس ... منو به چشم بچه بدبخت میدیدن... تنهایی بدی رو تحمل کردم ... گریه هایی که هیچکس ازم ندید ... شاید واسه اینکه لنا رو درکت میکنم ... راستش خیلی سخته وقتی بقیه مادر داشته باشند و تو نذاشتی باشی .. پدر داشته باشند و تو نداشته باشی ... وخوب...
- ات ( میپره وست حرفش ) چرا با من عقد نمیکنی... اونقدر هم لنا از تنهایی در میاد هم من در اضای این کاری بهت پولی میدم ... پولش بیشتر از جایی که الان کار میکنی ... ترجیحاً میخوام با هم عقد کنیم تا مشکلی برامون پیش نیاد ولی باید عمارت خودم باشی ... نظرت ..
دخترک که تا الان سکوت کرده بود و فقدر به حرفای پسر گوش میداد با تصمیمی که داشت سریع به نشونه باشه تکون داد...
- اوهوم.. ممنون ...
پسر کلید ماشین رو زد و با گازی که به ماشین داد لاستیک ماشین از داخل گل آزاد شد
& داریم میریم ...
- لنا میخوام یک خبر خوب بهت بدم ... ات از این به بعد با ما زندگی میکنه ..
لنا با ذوقی که داشت دادی سر داد و از عقب پرید بغل ات ...
& عاشقتم اتتتتت..
× منم خوشکلم...
ماشین شروع به حرکت کرد ...لنا توی بغل ات بود و کوکم در حال رانندگی... دخترک داستان ما تمام مسیر را به این موضوع فکر میکرد که در آینده چه اتفاقی قراره پیش آید ... تمام خاطرات پرورشگاهش جلوی چشمانش حرکت میکرد .. مثل فیلمی که خودش بعضی جا هارو ایستوپ میکرد ... و بعضی جا هارو دوباره شروع میکرد ... بچه تر که بود هرشب به یک بهونه از پروشگاه فرار میکرد ... به سمت مزارع پدر .. مادرش میرفت و هرشب برای انتقام هایی که داشت نقشه میکشید ... او قول میداد ... مرگ پدر مادرشو جبران کنه ...
حالا که قاتل پدر مادرشو پیدا کرده ... راهی برای عمل کردن نقشش نداشت ... او خیلی نزدیک تر از چیزی که فکر میکرد به قاتل خانوادش نزدیک شده بود ... احساس پشیمونی میکرد ... احساس اینکه قراره با یک قاتل ازدواج کنه ... احساستش اونو داشت میکشت ... احساسات قتل احساسات بعد از اون ... او حتا نمی دانست با این حرفا ایا خودش را داره گول میزنه یا نه ... فقدر فکر انتقام بود ... آیا این انتقام پس زده میشه ... یا نقشه عملی میشه... او از این جایی که داخلش گیر کرده بود خبر نداشت.. حالا او داخل تاریکی شب غرق شده بود و نجاتشم به خودش بستگی داشت ... آیا این قتل سر انجام خوبی داشت یا نه ..
در ادامه داستان های جالبی در پیش داریم خیلی جالب تر از چیزی که فکر میکنید ... این رمان شاید بشه برترین رمانی که تا به امروز نوشتم ... فقدر میخوام با حمایت هاتون این رمان رو برترکونید ادامه در انتظار همگان ... 💪👑
ادامه دارد...🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐👑
- ۸۱.۸k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط