{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۲3 }🌔

ویو داخل حیاط عمارت :

- ات با من کل کل نکن باید بیای توی اتاق من ..
× من می‌خوام برم داخل اتاق لناااا..‌.

& دایی باید ات بیاد اتاق من ..

- نمیشهههه... لنا زن داییت باید پیش شوهرش بخوابه ...

× من هنوز زدنت نیستم ..

- بلخره که میشی ..

& ات دایی منو ول کن بیا بریم می‌خوام اتاقم رو نشونت بدم ...

× لنا مثل اون اتاقت صورتیه..؟

& نه این خیلی قشنگهههه

- این عمارت اصلیه... با همش فرق داره ...

¢ سلام پسرمممم

& سلام مامانی ...

× سرمو چرخوندم که با صورت خانم زیبایی مواجه شدم با اینکه پیر بودن ولی خیلی زیبا و قشنگ بودن ... لنا پرید بغل خانمه و جونکوکم خانمه رو بغل کرد ... مثل مترسک وایستاده بودم و نگاشون میکردم ... لنا با ذوق از بغل خانمه پایین اومد و گوشه ای از لباسم رو گرفت ...

& مامان جون این ات هستش زن دایی...

¢ چی...

- داستانش مفصله... منو ات می‌خوایم برای اینکه لنا از تنهایی در بیاد عقد کنیم ...

× خانمه به سمتم اومد دستشو به سمتم دراز کرد ... تازه ویندوزم بالا اومد ... برای ادعای احترام دستشو گرفتم ...

× سلام من ات هستم ... از دیدنتون خوشبختم ...

¢ سلام ات ... شما چقدر خوشکلی ..

× ممنون ( خجالت )

¢ نمی دونی چقدر منو اذیت می‌کنه کوک ... هرچی دختر بهش معرفی میکردم .. قبول نمی‌کرد ولی ... این دفعه از انتخابش راضیم ...

× ممنون .. ( خجالت)

- خوب مامان ات هنوز تازه اومده... اینجوری باهاش حرف میزنی خجالت می‌کشه ...

¢ آره شبیه لبو شده ( خنده)

- مامان ما میریم داخل ...

¢ باشه .. برای شام بیاید حیاط می‌خوایم امشب اینجا غذا بخوریم ...

- برای چی ما که همیشه داخل شام میخوردیم ..

¢ نا سلامتی عروس جدید دارم باید به همه معرفیش کنم دیگه ..

& اخ جونننن ...

¢ خوب شما برید استراحت... ساعت ۸ پایین باشید .. ( رفت)

- خوب بریم داخل...

× منی که تا الان فقدر به حرفای سه تاشون گوش میدادم با قرار گرفتن دستی توی دستم از جام پریدم ... دست لنا توی دستم بود ... در عمارت جونکوک باز کرد که با دیدن صحن داخلی عمارت دهن باز موند.. راست می‌گفت این عمارت خیلی قشنگ تر و بزرگ تر از اون عمارت هستش ...

✓ سلامممم کوککک ( میپره بغلش )

- سلام .... ( سرد.. از خودشش جداش می‌کنه)

& اهیون اونجوری به دایم نچسب ...

✓ به تو چه .. بچه پرو ... اوووو ببین کی اینجاست سرپرست بچه ..

× سلام...

✓ او پس زبونم داری ...

& اهیون این سرپرست من نیست زن دایمه ...

✓ او جیمین...

- زن منه...

✓ چی نه امکان نداره... شوخی جالبی بود ...

& شوخی هم نبود حالا کیش می‌خوام برم اتاقمو به ات جونم نشون بدم... ( دست ات رو میگیره و به سمت اتاقش می‌بره)


ویو ات:
× وقتی وارد عمارت شدیم ... یک دختری که اسمش گویا اهیون بود پرید بغل کوک ..‌. کوکم با بدترین حالت ممکن جواب سلامش رو داد و از بغلش جداش کرد ... برای اینکه ادعای احترامی کنم به اونم سلام کردم

وقتی لنا گفت من زن دایشم دختره اسم یک پسر دیگه رو آورد ... اما جونکوک از پشتم گفت زن منه... راستش از حرفش خجالت کشیدم ... لنا دستمو گرفت و منو به سمت اتاقش می‌برد ... پله های زیادی بود ... میشه گفت مارپیچ بود ... آنقدر از پل ها رفتم بالا پاهام سست شده بود ..‌


بلاخره رسیدیم به یک در اتاق به رنگ بنفش پاستیلی... روی در با نقاشی های بچه گونه تزیین شده بود ... حدس زدم لنا اینارو کشیده باشه ...

& اینم اتاق من( در اتاق رو باز می‌کنه)

× واووو ( تعجب )

× چقدر وسیله ...

& بیا داخل ...

× در اتاق رو که باز کرد با یک عالمه وسیله مواجه شدم ... همش رنگی به رنگی بود ... هر قفسه از اتاقش ... فیگور بود ..‌. برای بچه تو این سن اتاق بزرگی بود ...

× اتاق زیبا... نه خیلییییی خیلییییی زیبایی داری...

& ممنونمممم ات ...

× خواهش میکنم ... بیا بغلم...

& ات بیا بازی کنیم ..

× موافقم بزن بریم 🖐️

&🖐️

& ممنونم که با دایی ازدواج می‌کنی ..

× فقدر برای تو این کارو انجام میدم

ویو ۱ ساعت بعد ...

ادامه دارد... 🌔

پارت بعد هیجانی میشه... ( نظرتون چیه شرط بزارم ... تو کامنتا نظرتون رو بگید... و اگه تونستید با کامنت خوشکل خرم کنید همین امشب پارت بعدی رو میزارم )🥹😍
دیدگاه ها (۷۶)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط