رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part ۲۱ }🌔
× چی... نه ... من هیجا نمیام ... بعدش تو سنت از من خیلی بیشتره ...
- کجاش سنم زیاده ها...
× نه خیر من... قصد ازدواج ندارم...
× راستش نمیخواستم نفرتمو بهش نشون بدم ... جونکوک فقدر قر میزد ...
& ات...
× جانم ...
& چرا با دایم ازدواج نمیکنی... خیلی مهربونه...
× لنا ازدواج که الکی نیست...
× ناراحت روی پام نشست .... جونکوکم فقدر نگا های حرصی بهم میکرد ...
× من میخوام برم خونه ...
& ات نه... بیا خونه ما...
× لنا عزیزم من نمی تونم بیام خونه شما ولی تو که میتونی بیای
& واقعا..
× معلومه...
- لنا هزار بار گفتم نه...
× چرا نمیزاری بیاد پیشم ... مگه میخوام بخورمش..
- من دلم براش تنگ میشه ... هر دقیقه باید ببینمش...
× خوب وقتی دلت تنگ شد براش بیا خونم بهش سر بزن...
- نمیشه... اگه با من عقد کنی اونوقت همیشه هم دوتا... لنا پیشمه
& ات جونم خواهش میکنم با دایم ازدواج کن بعد هر شب پیش من میخوابی...
- نه خیر لنا خانوم...دایی که ازدواج کنه زنش پیشه خودش میخوابه
× کی با تو خواست باشه
& اصلا دوست دارم بیاد پیش من ...
& ات جونم ... من تورو خیلی دوست دارم... بعضی وقتا فکر میکنم تو مامانمی
× قلبم شروع به تپیدن کرد... با هر جمله این بچه به تنهایش بیشتر پی می بردم ... خوب منم مثل این بودم ... و درد بی مادریو کشیدم خیلی بدم کشیدم... نمی دونم شاید حداقل بخاطر این بچه کاری کنم... ولی چرا
دارم واسه یک بچه زندگیمو از اینکه هست بدتر میکنم ...
× توی مسیر بودیم ... من هنوز به حرفای لنا فکر میکردم .. یعنی این بچه چقدر درد کشیده از نبود مادر...
ویو ۱۰ دقیقه بعد :
× لنا همش داشت صورتمو میبوسید ... جونکوک نگاهی بهش انداخت و یک دستش لنا رو ازم جدا کرد ...
- بچه آنقدر نبوسش...
& برای چی اونقت..
- بخاطر... نبوسش دیگه برای چی نداره ...
× لنا ناراحت روی پام نشست ... متوجه ناراحتیش شدم پس بخاطر اینکه حالشو خوب کنم شروع کردم به قلقلک دادنش...
& وای ات نکن... ( خنده)
× نه خیر .. تا وقتی اون اخماتو باز نکنی قلقلک میدم ...
& باش باش... ( میخنده)
× حالا شد...
× با لنا در حال حرف زدن بودم که جونکوک با سرعت ترمز کشید... سر لنا رو گرفتم تا به شیشه نخوره... حالت سوالی به طرف جونکوک برگشتم ...
× چی شد ..
- اهههع لعنت بهش .. ( داد)
× اتفاقی افتاده...
- ماشین داخل گودال گل گیر کرده ...
× یعنی چی... الان باید چیکار کنیم ... با گوشی زنگ بزن بگو یکی بیاد مارو نجات بده..
- گوشیش از داخل جیبش در میاره و شروع میکنه گشتن دنبال شماره .. بعد از پیدا کردن زنک میزنه ولی چه فایده... آنتن نداشت ... کلافه سرشو روی فرمون میزاره ...
- مجبوریم همینجا باشیم تا بارون بند بیاد.. شاید آنتن داد ...
× باش ...
- سردته..
× نگاهی به لنا کردم که مثل بچه گربه تو بغلم جم شده بود و با عروسکی که جونکوک بهم داده بود خوابیده... راستش سردم بود پس با سر تایید کردم ...
- چهار تا پتو و سه تا بالشت صندوق عقب دارم ...
× از ماشین پیاده شدم لنا رو روی صندلیم گذاشتم ... و به سمت صندوق عقب رفتم ... جونکوک پتو ها و بالشت هارو توی دستش گرفت
- برو سوار ماشین سرما میخوری ...
× به سمت صندلی عقب رفتم .. لنا رو از روی صندلی جلو برداشتم و گذاشتمش عقب.. جونکوک وارد ماشین شد و با گوشیش ور میرفت...
× جونکوک...
- هوم
× لنا توی خواب غلط میزنه...
- نه چطور...
× همینطوری پرسیدم... میشه ۲ دو تا از پتو هارو بدی...
- اوهوم...
× پتو هارو ازش گرفتم و یکی از پتو هارو روی صندلی گذاشتم یک بالشتم روی پتو... سر لنا روی بالشت گذاشتم و اون یکی پتو هم انداختم روش... توی خواب شبیه فرشته بود ... دوست داشتم بچلونمش...
- در گیر گوشی بودم ... نگاهی به عقب کردم که ات برای لنا جای خواب درست کرده بود به این کارش خندیدم ... نگاهی به لباسش کردم که خیس بود ... یکی از پتو هارو به سمتش گرفتم که با تعجب نگام کرد ...
- بنداز روت سرما میخوری ... خوابت میاد ؟
× اوهوم ... ( حالت خوابالو)
- باش ... کنار لنا بخواب ... بخاری ماشینم روشن میکنم...
× اوهوم ...
ویو کوک...
ادامه دارد....🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ ✨ پارت بعد به زودی
× چی... نه ... من هیجا نمیام ... بعدش تو سنت از من خیلی بیشتره ...
- کجاش سنم زیاده ها...
× نه خیر من... قصد ازدواج ندارم...
× راستش نمیخواستم نفرتمو بهش نشون بدم ... جونکوک فقدر قر میزد ...
& ات...
× جانم ...
& چرا با دایم ازدواج نمیکنی... خیلی مهربونه...
× لنا ازدواج که الکی نیست...
× ناراحت روی پام نشست .... جونکوکم فقدر نگا های حرصی بهم میکرد ...
× من میخوام برم خونه ...
& ات نه... بیا خونه ما...
× لنا عزیزم من نمی تونم بیام خونه شما ولی تو که میتونی بیای
& واقعا..
× معلومه...
- لنا هزار بار گفتم نه...
× چرا نمیزاری بیاد پیشم ... مگه میخوام بخورمش..
- من دلم براش تنگ میشه ... هر دقیقه باید ببینمش...
× خوب وقتی دلت تنگ شد براش بیا خونم بهش سر بزن...
- نمیشه... اگه با من عقد کنی اونوقت همیشه هم دوتا... لنا پیشمه
& ات جونم خواهش میکنم با دایم ازدواج کن بعد هر شب پیش من میخوابی...
- نه خیر لنا خانوم...دایی که ازدواج کنه زنش پیشه خودش میخوابه
× کی با تو خواست باشه
& اصلا دوست دارم بیاد پیش من ...
& ات جونم ... من تورو خیلی دوست دارم... بعضی وقتا فکر میکنم تو مامانمی
× قلبم شروع به تپیدن کرد... با هر جمله این بچه به تنهایش بیشتر پی می بردم ... خوب منم مثل این بودم ... و درد بی مادریو کشیدم خیلی بدم کشیدم... نمی دونم شاید حداقل بخاطر این بچه کاری کنم... ولی چرا
دارم واسه یک بچه زندگیمو از اینکه هست بدتر میکنم ...
× توی مسیر بودیم ... من هنوز به حرفای لنا فکر میکردم .. یعنی این بچه چقدر درد کشیده از نبود مادر...
ویو ۱۰ دقیقه بعد :
× لنا همش داشت صورتمو میبوسید ... جونکوک نگاهی بهش انداخت و یک دستش لنا رو ازم جدا کرد ...
- بچه آنقدر نبوسش...
& برای چی اونقت..
- بخاطر... نبوسش دیگه برای چی نداره ...
× لنا ناراحت روی پام نشست ... متوجه ناراحتیش شدم پس بخاطر اینکه حالشو خوب کنم شروع کردم به قلقلک دادنش...
& وای ات نکن... ( خنده)
× نه خیر .. تا وقتی اون اخماتو باز نکنی قلقلک میدم ...
& باش باش... ( میخنده)
× حالا شد...
× با لنا در حال حرف زدن بودم که جونکوک با سرعت ترمز کشید... سر لنا رو گرفتم تا به شیشه نخوره... حالت سوالی به طرف جونکوک برگشتم ...
× چی شد ..
- اهههع لعنت بهش .. ( داد)
× اتفاقی افتاده...
- ماشین داخل گودال گل گیر کرده ...
× یعنی چی... الان باید چیکار کنیم ... با گوشی زنگ بزن بگو یکی بیاد مارو نجات بده..
- گوشیش از داخل جیبش در میاره و شروع میکنه گشتن دنبال شماره .. بعد از پیدا کردن زنک میزنه ولی چه فایده... آنتن نداشت ... کلافه سرشو روی فرمون میزاره ...
- مجبوریم همینجا باشیم تا بارون بند بیاد.. شاید آنتن داد ...
× باش ...
- سردته..
× نگاهی به لنا کردم که مثل بچه گربه تو بغلم جم شده بود و با عروسکی که جونکوک بهم داده بود خوابیده... راستش سردم بود پس با سر تایید کردم ...
- چهار تا پتو و سه تا بالشت صندوق عقب دارم ...
× از ماشین پیاده شدم لنا رو روی صندلیم گذاشتم ... و به سمت صندوق عقب رفتم ... جونکوک پتو ها و بالشت هارو توی دستش گرفت
- برو سوار ماشین سرما میخوری ...
× به سمت صندلی عقب رفتم .. لنا رو از روی صندلی جلو برداشتم و گذاشتمش عقب.. جونکوک وارد ماشین شد و با گوشیش ور میرفت...
× جونکوک...
- هوم
× لنا توی خواب غلط میزنه...
- نه چطور...
× همینطوری پرسیدم... میشه ۲ دو تا از پتو هارو بدی...
- اوهوم...
× پتو هارو ازش گرفتم و یکی از پتو هارو روی صندلی گذاشتم یک بالشتم روی پتو... سر لنا روی بالشت گذاشتم و اون یکی پتو هم انداختم روش... توی خواب شبیه فرشته بود ... دوست داشتم بچلونمش...
- در گیر گوشی بودم ... نگاهی به عقب کردم که ات برای لنا جای خواب درست کرده بود به این کارش خندیدم ... نگاهی به لباسش کردم که خیس بود ... یکی از پتو هارو به سمتش گرفتم که با تعجب نگام کرد ...
- بنداز روت سرما میخوری ... خوابت میاد ؟
× اوهوم ... ( حالت خوابالو)
- باش ... کنار لنا بخواب ... بخاری ماشینم روشن میکنم...
× اوهوم ...
ویو کوک...
ادامه دارد....🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ ✨ پارت بعد به زودی
- ۶۹.۸k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط