{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کوک نفسشو سنگین بیرون داد

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟓

کوک نفسشو سنگین بیرون داد.

چشماش برق می‌زد، ولی هنوز خونسرد بود.

دستشو آروم برد پایین‌تر، این‌بار مستقیم روی ات. ات یکهو از شدت حس جیغ خفه‌ای زد و پاهاشو ناخودآگاه جمع کرد.

ـ «نـه… کـوک… نه اونجا…»

کوک با صدای گرفته ولی نرم گفت:

ـ «آروم باش… قول می‌دم پرده‌تو نمی‌زنم. فقط می‌خوام حالتو خوب کنم.»

انگشتاش شروع کردن به نوازش آروم.

ات تمام تنش لرزید، اشکاش بی‌وقفه می‌ریخت.

ـ «خواهـش می‌کنم… من نمی‌خوام… ولی… بدنم…»

کوک با لبخند خفیف، لبشو روی لباش گذاشت تا صدای اعتراضشو خفه کنه.

هم‌زمان انگشتاشو تندتر حرکت می‌داد.

ات با نفس‌های بریده، بی‌اختیار ناله می‌کرد، صداش توی بوسه‌های کوک گم می‌شد.

ـ «آه… نـ… نمی‌تونم… کـوک…»

کوک زمزمه کرد:
ـ «بذار برات بهترین حس دنیا باشه… بدون اینکه چیزی رو ازت بگیرم.»

انگشتاش عمیق‌تر بین پاهای ات حرکت می‌کرد، ولی واردش نشد.

فقط اون‌قدر نوازش کرد تا ات لرزید، تنش شُل شد و با گریه‌ی خفه به اوج رسید.

(چه گوها)

وقتی تموم شد، سرشو روی سینه‌ی کوک گذاشت، نفس‌نفس می‌زد و با صدای ضعیف گفت:

ـ «من… متنفرم ازت… چرا این کارو کردی؟…»

(انقدر ازش بدش میاد که بهش داد این حد تنفرش)

کوک پیشونیشو بوسید، دستاشو دورش حلقه کرد و با صدای آروم جواب داد:

ـ «چون نمی‌تونم عاشقت نباشم… حتی وقتی داری ازم متنفر می‌شی.».

(چه گوها)
دیدگاه ها (۳)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟔ات هنوز نفس‌نفس می‌زد. اشک‌ه...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟕نور کم‌رنگ صبح از لای پرده ا...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟒دستای کوک محکم‌تر شد. انگشتا...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟑انگشتای کوک درست همون‌جایی ک...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟖اشکای ات دونه‌دونه روی صورتش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط