{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟔

ات هنوز نفس‌نفس می‌زد.

اشک‌هاش گونه‌شو خیس کرده بودن و موهاش روی پیشونی‌ش چسبیده بودن.

بدنش بی‌حال شده بود، هم از خستگی، هم از اون حس سنگینی که تمام وجودشو پر کرده بود.

سرشو گذاشت روی سینه‌ی کوک و با صدای خیلی ضعیف گفت:

(این تنفر ها خدا شاهد از تنفر سرشو گذاشت رو سینش میدونم زیاد دارم زر میزنم لال میشم دیگه)

ـ «دیگه… نمی‌تونم… کوک… ولم کن…»

کوک دستاشو محکم دورش حلقه کرد، گونه‌شو روی موهای ات گذاشت و زمزمه کرد:

ـ «نه… همین‌جا بمون. تو مال منی. جایی نمی‌ری.»

ات دیگه توان مقاومت نداشت.

پلک‌هاش سنگین شدن، نفساش کم‌کم آروم شد و توی بغل کوک خوابش برد.

کوک مدتی فقط نگاش کرد.

اون صورت معصوم و خسته، اشک‌های خشک‌شده روی گونه‌هاش…

قلبش جوری فشرده می‌شد که حتی نفس کشیدن براش سخت بود.

آروم انگشتشو کشید روی لبای ات و لبخند کوتاهی زد.

ـ «لعنتی… چرا حتی وقتی می‌گی ازم متنفری، باز هم قشنگ‌تر می‌شی؟»

بعد پتو رو کشید روی ات، ولی خودش تکون نخورد.

همون‌طور نگهش داشت، نگاهش توی تاریکی اتاق پر از حسای متناقض بود؛ عشق، جنون، و اون عطشی که هنوز تموم نشده بود.

(نگا نگا ات حالش خوب شده گرفته کپیده بعد بچم داره جر میخوره نوچ نوچ نوچ)
دیدگاه ها (۳)

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۱۹۵

تکپارتی جونگ کوک

چندپارتی تهیونگ

چندپارتی یونگی

#ارباب‌سنگدل #پارت_34یک روز بعد>>>>>کوک به دختر کوچیکش نگاه ...

[ چندپارتی تهیونگ ] [ پارت ششم]تهیونگ بلاخره رسید ، اون ده د...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

وقتی روش کراش داری

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط