{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انگشتای کوک درست همونجایی که ات بیشتر از همه میترسید مکث کرد

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟑

انگشتای کوک درست همون‌جایی که ات بیشتر از همه می‌ترسید، مکث کرد.

گرمای دستش از روی لباس هم بدن اتو می‌سوزوند.

ات با نفس‌های بریده:

ـ «نـ… نکن… خواهش می‌کنم…»

ولی کوک گوش نداد.

صورتشو نزدیک آورد، لب‌هاشو گذاشت روی گردن ات و بین بوسه‌ها گفت:

ـ «بدن‌ت با زبون خودش حرف می‌زنه… چرا انکار می‌کنی؟»

(نه والا من تکذیب میکنم زبان بدن معمولا زیاد گوه میخوره)

انگشتاشو آروم فشار داد.

ات با یه ناله‌ی خفه سرشو انداخت عقب، اشکاش سرازیر شد.

ـ «کــوک… تو داری دیوونه‌م می‌کنی…»

کوک خندید، همون خنده‌ی کوتاه و خطرناک.

ـ «پس بذار کامل دیوونه‌ت کنم.»

با شدت بیشتری نوازشش کرد، هم‌زمان که بوسه‌هاشو روی لب‌های ات محکم‌تر می‌کرد.

ات دستاشو به شونه‌های کوک فشار می‌داد، انگار می‌خواست عقبش بزنه، اما بدنش نمی‌ذاشت.

ـ «من… نمی‌خوام… اما… نمی‌تونم…»

کوک پیشونی‌شو چسبوند به پیشونی ات، نفسش داغ بود.

ـ «تسلیم شو… فقط همین. بقیه‌شو بسپار به من.»

ات با چشمای بسته، بین ترس و لذت گیر کرده بود.

اشکاش جاری بود، اما صدای نفساش نشون می‌داد که بدنش دیگه جواب رد نمی‌ده…
(بدنا هم برا ما گوه خور شدن)
دیدگاه ها (۱)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟒دستای کوک محکم‌تر شد. انگشتا...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟓کوک نفسشو سنگین بیرون داد. چ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟐کوک انگار هیچ عجله‌ای نداشت....

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟏کوک چشم‌هاشو توی چشم‌های ات ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟕ات هنوز توی بغل کوک بود، نفس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط