{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستای کوک محکمتر شد

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟒

دستای کوک محکم‌تر شد.

انگشتاش جوری بین پاهای ات فشار می‌آورد که نفسش به هق‌هق می‌افتاد.

ات با صداي لرزون:

ـ «تـوروخدا… بس کن… نمی‌خوام…»

اما بدنش چیز دیگه‌ای می‌گفت.

ران‌هاش می‌لرزیدن و نفس‌های بریده‌ش کل اتاقو پر کرده بود.

کوک لبخند کجی زد، لب‌هاشو روی گوش ات گذاشت و زمزمه کرد:

ـ «ولی خیس شدی… همه‌چی داره حقیقتو لو می‌ده.»

ات یکهو از شرم نفسشو حبس کرد، اشکاش بیشتر ریخت.

با صدای بریده گفت:

ـ «این… این تقصیر توئه…»

کوک خندید، خنده‌ای کوتاه و نفس‌گیر.

ـ «آره… تقصیر منه. و می‌خوام ادامه بدم.»

بعد ک*یرشو آروم از روی لباس بهش مالوند.

(اگه گفتی به چی یه پارت جایزه فردا میزارم )

ات جیغ خفه‌ای زد و ناخودآگاه به بازوهای کوک چنگ زد.

ـ «کــوک… نکن… من نمی‌تونم…»

اما کوک فقط بوسه‌ی عمیق دیگه‌ای روی لب‌هاش گذاشت، طوری که صداش گم شد.

وقتی جدا شد، زمزمه کرد:

ـ «من همین حالتو می‌خوام… وقتی که می‌لرزی، وقتی که نمی‌تونی تصمیم بگیری… این تویی که منو می‌سوزونی.»

ات با صدای بریده، بین اشک و لذت:

ـ «مـن… دیگه… طاقت ندارم…»

و کوک بیشتر فشار آورد، جوری که ات کامل بین ترس و خواهش اسیر شد.
دیدگاه ها (۲)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟓کوک نفسشو سنگین بیرون داد. چ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟔ات هنوز نفس‌نفس می‌زد. اشک‌ه...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟑انگشتای کوک درست همون‌جایی ک...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟐کوک انگار هیچ عجله‌ای نداشت....

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟏کوک چشم‌هاشو توی چشم‌های ات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط