CASINO3.14
"میکا"
باهم بلند شدیم و سمت بقیه رفتیم جیمین با دیدن ما لبخندی زد
جیمین: خب؟ اعترافا تموم شد یا هنوز قیمت هیجان انگیزش مونده؟
جئون: یه کلمه دیگه بگی همینجا دفنت میکنم جیمین شی
جیمین لب پایینشو گاز گرفت و چشماشو ریز کرد
جیمین: خشونت...نشونه ی عشقه
تهیونگ ضربه محکمی به سر جیمین زد که با اخ بلندش مواجه شد
تهیونگ: نه...نشونه اینه که باید ساکت شی
لونا با شدت بلند شد و ایستاد جلوی همه
لونا:خب برنامه چیه؟ چون من واقعا قصد ندارم امشب روی این شن ها بخوابم
نانا:هتل؟
تهیونگ دستشو دور شونه نانا انداخت و سرشو تکون داد
تهیونگ: با چی بریم؟
همه نگاهی بهم انداختیم و چند لحظه سکوت شدیم جیمین بلند شد و جیباشو یکی یکی گشت
جیمین: بجز پول...هیچی ندارم
لونا: منم ندارم
نانا: من حتی پولم ندارم
همه مستقیم نگاهی به جونگکوک کردیم یه قدم به عقب برداشت و با تعجب نگاهمون کرد
جئون: چیه
میکا: معمولا تو پلن داری همیشه
پشت گردنشو خاروند و نفس عمیقی کشید
جئون: کازینو؟
همه: نه
جیمین: اونجا اولین جاییه که دنبالمون میگردن
°°°°°°°°°°°°°
چند دقیقه بعد شیش تا پسر دختر با لباسای مهمونی که خونی و پاره بودن کنار خیابون ایستاده بودن...جیمین گاهی شوخی های مسخره میکرد و لونا غر میزد...نانا و تهیونگم بیخیال کنار هم ایستاده بودن...انگار منتظره معجزه بودیم نانا مستقیم به تنها ماشین خیابون اشاره کرد همه سمتش رفتیم یه ماشین تقریبا کوچیک بود
جیمین: خواهش میکنم نگین قراره بدزدیمش
جونگکوک نگاهی به داخل ماشین کرد
جئون: کلید توشه
نانا: خدا دوسمون داره هنوز
تهیونگ: شایدم صاحبش بی احتیاطه
جونگکوک آروم در ماشینو باز کرد و نشست پشتش تهیونگ سرشو آورد پایین و به جونگکوک نگاه کرد و بعد به داخل ماشین اشاره کرد
تهیونگ: شیش تا آدم...چجوری این تو جا بشیم؟
جونگکوک یه تای ابروشو داد بالا
جئون: سه تاشون رو هم یه نفرن
لونا:هییی...
بعد از کلی تلاش موفق شدیم بشینیم جیمین جلو نشست و نانا روی پای تهیونگ نشست و منو لونا هم همو بغل کرده بودیم از خستگی
تهیونگ: اوه...فکر کنم بوتیکه بازه
با ایستادن یهویی جونگکوک همه با عصبانیت بهش خیره شدیم جیمین به سرعت از ماشین پیاده شد و دستاشو به سینه اش چفت کرد پشت سرش به سختی پیاده شدیم
جیمین: شبیه گروهی هستیم که قراره دزدی کنه
تهیونگ:لطفا فقط طبیعی رفتار کنین
نانا: تو اینو به جیمین میگی؟
جیمین با اعتماد بنفس کامل در رو باز کرد
جیمین:بسپریدش به من
و دقیقا همون لحظه فهمیدیم سپردن این موضوع به جیمین اشتباه محض بود...با لبخند بزرگ رو به روی فروشنده ایستاد
جیمین: سلام...ما ادمای عادی ای هستیم که از جایی فرار نکردن و اومدن خرید کنن
جونگکوک شونه های جیمین رو گرفت و کشید عقب و فحشی دم گوشش بهش داد نفس عمیقی کشیدم و سمت فروشنده رفتم
میکا: منظورش اینه ما فقط یه مهمونی ساحلی بودیم ولی یکم...خاکی شدیم
جئون: خاکی؟
فروشنده با تعجب به سر تا پای ما نگاه انداخت...لونا همراه نانا سمت قفسه ها رفتن جونگکوک و تهیونگ به سمت مخالف دنبال تیشرت بودن و جیمین...با دیدن جیمین که جلوی آیینه در حال تست عینکای مختلف بود سرمو به حالت تاسف تکون دادم
لونا: بعضی وقتا حس میکنم مامان یه پسر ۵ ساله ام
همراه نانا خنده ای کردم و همراهشون دنبال لباس مناسب گشتم
جیمین: صادقانه بگید...بنظرتون شبیه یه ستاره سینما شدم؟
جونگکوک در حالی که مشغول نگاه کردن لباسا بود حرف زد
جئون: شبیه کسی شدی که قراره از مغازه بیرون انداخته بشه
با خنده چند تا لباس برداشتم و سمت جیمین رفتم
میکا: قراره لباس بخری یا مدل تبلیغاتی بشی؟
پوزخندی زد: هردو
چند دقیقه بعد همراه با کیسه های تو دستامون از مغازه خارج شدیم و سمت هتل راه افتادیم
•••••••••••
باهم بلند شدیم و سمت بقیه رفتیم جیمین با دیدن ما لبخندی زد
جیمین: خب؟ اعترافا تموم شد یا هنوز قیمت هیجان انگیزش مونده؟
جئون: یه کلمه دیگه بگی همینجا دفنت میکنم جیمین شی
جیمین لب پایینشو گاز گرفت و چشماشو ریز کرد
جیمین: خشونت...نشونه ی عشقه
تهیونگ ضربه محکمی به سر جیمین زد که با اخ بلندش مواجه شد
تهیونگ: نه...نشونه اینه که باید ساکت شی
لونا با شدت بلند شد و ایستاد جلوی همه
لونا:خب برنامه چیه؟ چون من واقعا قصد ندارم امشب روی این شن ها بخوابم
نانا:هتل؟
تهیونگ دستشو دور شونه نانا انداخت و سرشو تکون داد
تهیونگ: با چی بریم؟
همه نگاهی بهم انداختیم و چند لحظه سکوت شدیم جیمین بلند شد و جیباشو یکی یکی گشت
جیمین: بجز پول...هیچی ندارم
لونا: منم ندارم
نانا: من حتی پولم ندارم
همه مستقیم نگاهی به جونگکوک کردیم یه قدم به عقب برداشت و با تعجب نگاهمون کرد
جئون: چیه
میکا: معمولا تو پلن داری همیشه
پشت گردنشو خاروند و نفس عمیقی کشید
جئون: کازینو؟
همه: نه
جیمین: اونجا اولین جاییه که دنبالمون میگردن
°°°°°°°°°°°°°
چند دقیقه بعد شیش تا پسر دختر با لباسای مهمونی که خونی و پاره بودن کنار خیابون ایستاده بودن...جیمین گاهی شوخی های مسخره میکرد و لونا غر میزد...نانا و تهیونگم بیخیال کنار هم ایستاده بودن...انگار منتظره معجزه بودیم نانا مستقیم به تنها ماشین خیابون اشاره کرد همه سمتش رفتیم یه ماشین تقریبا کوچیک بود
جیمین: خواهش میکنم نگین قراره بدزدیمش
جونگکوک نگاهی به داخل ماشین کرد
جئون: کلید توشه
نانا: خدا دوسمون داره هنوز
تهیونگ: شایدم صاحبش بی احتیاطه
جونگکوک آروم در ماشینو باز کرد و نشست پشتش تهیونگ سرشو آورد پایین و به جونگکوک نگاه کرد و بعد به داخل ماشین اشاره کرد
تهیونگ: شیش تا آدم...چجوری این تو جا بشیم؟
جونگکوک یه تای ابروشو داد بالا
جئون: سه تاشون رو هم یه نفرن
لونا:هییی...
بعد از کلی تلاش موفق شدیم بشینیم جیمین جلو نشست و نانا روی پای تهیونگ نشست و منو لونا هم همو بغل کرده بودیم از خستگی
تهیونگ: اوه...فکر کنم بوتیکه بازه
با ایستادن یهویی جونگکوک همه با عصبانیت بهش خیره شدیم جیمین به سرعت از ماشین پیاده شد و دستاشو به سینه اش چفت کرد پشت سرش به سختی پیاده شدیم
جیمین: شبیه گروهی هستیم که قراره دزدی کنه
تهیونگ:لطفا فقط طبیعی رفتار کنین
نانا: تو اینو به جیمین میگی؟
جیمین با اعتماد بنفس کامل در رو باز کرد
جیمین:بسپریدش به من
و دقیقا همون لحظه فهمیدیم سپردن این موضوع به جیمین اشتباه محض بود...با لبخند بزرگ رو به روی فروشنده ایستاد
جیمین: سلام...ما ادمای عادی ای هستیم که از جایی فرار نکردن و اومدن خرید کنن
جونگکوک شونه های جیمین رو گرفت و کشید عقب و فحشی دم گوشش بهش داد نفس عمیقی کشیدم و سمت فروشنده رفتم
میکا: منظورش اینه ما فقط یه مهمونی ساحلی بودیم ولی یکم...خاکی شدیم
جئون: خاکی؟
فروشنده با تعجب به سر تا پای ما نگاه انداخت...لونا همراه نانا سمت قفسه ها رفتن جونگکوک و تهیونگ به سمت مخالف دنبال تیشرت بودن و جیمین...با دیدن جیمین که جلوی آیینه در حال تست عینکای مختلف بود سرمو به حالت تاسف تکون دادم
لونا: بعضی وقتا حس میکنم مامان یه پسر ۵ ساله ام
همراه نانا خنده ای کردم و همراهشون دنبال لباس مناسب گشتم
جیمین: صادقانه بگید...بنظرتون شبیه یه ستاره سینما شدم؟
جونگکوک در حالی که مشغول نگاه کردن لباسا بود حرف زد
جئون: شبیه کسی شدی که قراره از مغازه بیرون انداخته بشه
با خنده چند تا لباس برداشتم و سمت جیمین رفتم
میکا: قراره لباس بخری یا مدل تبلیغاتی بشی؟
پوزخندی زد: هردو
چند دقیقه بعد همراه با کیسه های تو دستامون از مغازه خارج شدیم و سمت هتل راه افتادیم
•••••••••••
- ۸.۴k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط