{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

CASINO3.13

"راوی"
میکا نگاهشو از دریا گرفت و به جمع کوچکی که کمی دورتر نشسته بودن خیره شد تهیونگ، نانا، لونا و جیمین لبخند زد و دوباره رو به جونگکوک کرد
میکا: می‌دونی… شب اول قرار بود من جاسوس باشم و تو دشمنم
جونگکوک: با اون قیافه‌ای که داشتی؟بیشتر شبیه کسی بودی که راه خونه‌شو گم کرده
میکا اخم ساختگی کرد
میکا: ببخشید که سعی داشتم مخفی‌کار باشم
جونگکوک: مخفی‌کار؟تو همون ده دقیقه‌ی اول سه بار ازم پرسیدی «اینجا همیشه اینقدر خطرناکه؟»
میکا خنده کوتاهی کرد
میکا: خب بود دیگه
کمی مکث کرد و نرم‌تر گفت
میکا: ولی یه جایی وسط فرار کردن زخمی شدن و نزدیک مرگ بودن… همه چی عوض شد
نگاهش کوتاه به بقیه افتاد
میکا: ما برای جونمون جنگیدیم…و آخرش یه خانواده عجیب درست کردیم
بعد با لبخند به جونگکوک اشاره کرد
میکا: و همه‌ی این دردسرها… منو رسوند به تو
چند ثانیه سکوت شد جونگکوک آهی کشید
جونگکوک: می‌دونی مشکل کجاست؟
میکا: چی؟
جونگکوک: من قبل از تو یه آدم کاملاً منطقی بودم برنامه داشتم، کنترل داشتم…
مکث کرد
جونگکوک: بعد تو اومدی و الان وسط نصف شب روی ساحل نشستم کراواتمو باند زخم کردم و دارم درباره احساسات حرف می‌زنم
میکا شونه ای بالا انداخت
میکا: پیشرفت کردی
جونگکوک با خونسردی جوابشو داد
جونگکوک: سقوط کردم
میکا خندید و کمی بهش نزدیک شد
میکا: یعنی از آشنایی با من پشیمونی؟
جونگکوک خیلی جدی بهش نگاه کرد
جونگکوک: هر روز
میکا چشم‌هایش را ریز کرد
جونگکوک: مخصوصاً وقتی دردسر درست می‌کنی…یا زخمی می‌شی…یا باعث شدی قلبم وایسه
میکا: ولی هنوز اینجایی
جونگکوک شانه بالا انداخت
جونگکوک: آره… چون ظاهراً بدون دردسر مورد علاقه‌م حوصله‌م سر میره
همان لحظه صدایی از پشت سرشان آمد
جیمین: آخـی...
هر دو با تعجب برگشتند جیمین خیلی راحت روی شن‌ها نشسته بود و با علاقه نگاهشون می‌کرد
میکا: تو از کی اینجایی؟
جیمین: از وقتی گفتی «ما یه خانواده شدیم»
جونگکوک اهمیت تحویلش داد و اعتراض کرد
جونگکوک: چرا نرفتی؟
جیمین: داشتم مطمئن می‌شدم این اعتراف عشقی کامل انجام میشه
میکا: فضول
جیمین: نه! من فقط شاهد رسمیم
از دور صدای لونا آمد
لونا: جیمین! مزاحم نشو!
جیمین متقابل داد زد
جیمین: من مزاحم نیستم مراقبم کار به بوسه‌ی سوم نکشه
جونگکوک یک مشت شن برداشت و به سمتش پرت کرد و داد زد
جونگکوک: گمشو اونور
جیمین خندید و عقب رفت و دستاشو به نشونه تسلیم اورد بالا
جیمین: باشه باشه میرم…ولی اگه فردا ازدواج کردین نگین خبر نداشتیم
تهیونگ از دور دستشو آورد بالا و داد زد
تهیونگ: جیمین شی برگرد اینجا… قبل از اینکه جونگکوک تصمیم بگیره تو رو هم جزو تمرینای تیراندازیش حساب کنه
جیمین زیر لب غر زد و بلند شد و بلاخره از ما دل کند
جیمین: آدم تو این خانواده حتی نمی‌تونه راحت فضولی کنه…
وقتی رفت، میکا هنوز می‌خندید...چند ثانیه به دعوای بانمکشون نگاه کرد و بعد روشو کرد طرف جونگکوک
دیدگاه ها (۱۸)

CASINO3.14

CASINO3.15

CASINO3.12

CASINO3.11

A KISS MADE OF BLOOD

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط