ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
Part:8
کوک:میخوام جهنمتو بسازم ..به جهنم اتشینت خوش اومدی
از ترس شدید نفس نفس میزدم که بلند شد و دستشو همراه شلاق بالا برد که چشمامو محکم به هم فشوردم و با اولین ضربه تند و داغش جیغ بلندی کشیدم
ا.ت:ل لطفا ...
کوک:این تازه اولشه گرل
و ادامه داد
...
بالاخره دست از زدنم برداشت دیگه توان تکون خوردن نداشتم
کوک:چطور بود بیب
ا.ت:...
کوک:..اینم برات میشه یه درس عبرت
ا.ت:....
اومد کنارم نشست و ارو بلندم کرد و دستشو گذاشت رو گونم
کوک:ببینم بازم تو کارام دخالت میکنی؟
ا.ت:....
کوک:جواب بده*داد
ا.ت:ن نه
کوک:خوبه ...اومم رنگ قرمز بهت میاد*خنده ترسناک
تنها کاری که میتونستم بکنم گریه کردن بود
کوک:سه روز با همین حال و روز اینجا میمونی تا حالت جا بیاد
ا.ت:ن نه لطفا *گریه
کوک:رو حرف من حرف نزن*حرصی
ا.ت:....باشه*گریه
کوک:خوبه
ولم کرد و رفت بیرون و فقط من موندم بین دوتا جنازه که بخاطر ضربات شلاق مرده بودن و اشکای داغم یکم بعد بادیگاردا اومدن و اون دوتا رو بردن
.........
الان دو روزه اینجام نه چیزی خوردم و نه خواب راحت داشتم همینطوری نشسته بودم که در باز شد و کوک اومد داخل با یه سینی دستش اه دوباره اون چهره جذابش اصلا انگار نه انگار همین دو روز پیش شبیه یه هیولای بی رحم شده بود
کوک:زیر زمین خوش میگذره؟
ا.ت:....
کوک:اومم
سینی غذا رو گذاشت جلوم
کوک:چون این دوروز دختر خوبی بودی برات غذا اوردم و دستاتم باز میکنم ولی عوضش درو قفل میکنم
ا.ت:تو واقعا یه سادیسمیه دو قطبیی
کوک:*خنده
کوک:کاریت ندارم چون واقعیتو میگی ...پس اگه یه سادیسمیم کاری نگن رگ سادیسمیم بالا بزنه
ا.ت:....
کوک:تو دختر خوبی هستی ولی حیف ..خیلی رو عصابی
ا.ت:با من چه مشکلی داری
کوک:من باتو مشکلی ندارم فقط تو خیلی عصبیم میکنی
ا.ت:تو زیادی زود عصبی میشی
کوک:اومم میفهمم
اومد سمتم که با ترس رفتم عقب
کوک:نترس کاریت ندارم*خنده
اومد و دستامو باز کرد و رفت سمت در
کوک:اگه امروزم دختر خوبی باشی میزارم بیای بیرون
و رفت بیرون و درو قفل کرد.....
«عشقی در حصارِ درد.»
Part:8
کوک:میخوام جهنمتو بسازم ..به جهنم اتشینت خوش اومدی
از ترس شدید نفس نفس میزدم که بلند شد و دستشو همراه شلاق بالا برد که چشمامو محکم به هم فشوردم و با اولین ضربه تند و داغش جیغ بلندی کشیدم
ا.ت:ل لطفا ...
کوک:این تازه اولشه گرل
و ادامه داد
...
بالاخره دست از زدنم برداشت دیگه توان تکون خوردن نداشتم
کوک:چطور بود بیب
ا.ت:...
کوک:..اینم برات میشه یه درس عبرت
ا.ت:....
اومد کنارم نشست و ارو بلندم کرد و دستشو گذاشت رو گونم
کوک:ببینم بازم تو کارام دخالت میکنی؟
ا.ت:....
کوک:جواب بده*داد
ا.ت:ن نه
کوک:خوبه ...اومم رنگ قرمز بهت میاد*خنده ترسناک
تنها کاری که میتونستم بکنم گریه کردن بود
کوک:سه روز با همین حال و روز اینجا میمونی تا حالت جا بیاد
ا.ت:ن نه لطفا *گریه
کوک:رو حرف من حرف نزن*حرصی
ا.ت:....باشه*گریه
کوک:خوبه
ولم کرد و رفت بیرون و فقط من موندم بین دوتا جنازه که بخاطر ضربات شلاق مرده بودن و اشکای داغم یکم بعد بادیگاردا اومدن و اون دوتا رو بردن
.........
الان دو روزه اینجام نه چیزی خوردم و نه خواب راحت داشتم همینطوری نشسته بودم که در باز شد و کوک اومد داخل با یه سینی دستش اه دوباره اون چهره جذابش اصلا انگار نه انگار همین دو روز پیش شبیه یه هیولای بی رحم شده بود
کوک:زیر زمین خوش میگذره؟
ا.ت:....
کوک:اومم
سینی غذا رو گذاشت جلوم
کوک:چون این دوروز دختر خوبی بودی برات غذا اوردم و دستاتم باز میکنم ولی عوضش درو قفل میکنم
ا.ت:تو واقعا یه سادیسمیه دو قطبیی
کوک:*خنده
کوک:کاریت ندارم چون واقعیتو میگی ...پس اگه یه سادیسمیم کاری نگن رگ سادیسمیم بالا بزنه
ا.ت:....
کوک:تو دختر خوبی هستی ولی حیف ..خیلی رو عصابی
ا.ت:با من چه مشکلی داری
کوک:من باتو مشکلی ندارم فقط تو خیلی عصبیم میکنی
ا.ت:تو زیادی زود عصبی میشی
کوک:اومم میفهمم
اومد سمتم که با ترس رفتم عقب
کوک:نترس کاریت ندارم*خنده
اومد و دستامو باز کرد و رفت سمت در
کوک:اگه امروزم دختر خوبی باشی میزارم بیای بیرون
و رفت بیرون و درو قفل کرد.....
«عشقی در حصارِ درد.»
- ۵۷۲
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط