{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my favourite drug107

با نفرت نگام کرد:
-چه جورم!



پوزخندی زدم:
-ولی الان وقتی برای خوش و بش کردن ندارم..میدونی که چه غلطی کردی اره؟!





گفت:
-با چیزی که مال منه هر کاری بخوام میکنم و به تو هم هیچ ربطی ندا...




حرفش با مشتی که بهش زدم نصفه موند.. اینقدر محکم زدم که همون ثانیه ی اول دهنش پر از خون شد بادیگاردا اسلحه هاشون رو جلوم گرفتن..نباید اینکارو میکردم ولی فقط به خاطر لارا!



اون پسر بچه رو گرفتم و اسلحه رو روی سرش گذاشتم.. بچه صداش در نیومد.. کمی عقب رفتم که وقتی سرش رو بالا اورد و پسرش رو توی دستام دید ترسیده گفت:
-داری چیکار می‌کنی عوضی بچمو ول کن!




جدی گفتم:
-در یک صورت مخش رو جلوت نمیترکونم،یا همین الان میرین و با بهترین دکترتون میاین اینجا یا قبل از اینکه جنازه ی پسر کوچولوت رو از زیر دست و پام جمع کنی میزاری برم!





از پشت گوشه ی لباسش با دستش به بادیگاردش علامت داد که سریع به اون بادیگارد شلیک کردم و دوباره اسلحه رو سمت پسرش بیل گرفتم
عقب عقب رفتم و گفتم:
-دلت انگار یچیز دیگه میخواد یان..فکر کردی داریم اینجا خاله بازی میکنیم!





به سرعت اسلحه اش رو سمتم گرفت و شلیک کرد ولی اون پسر بچه با کشیدنم به پشت قفسه نجاتم داد.. سریع دستم رو گرفت و شروع کردیم به دویدن.





....




به در پشتی عمارت که رسیدیم گفتم:
-کسی هست که توی اون عمارت به اجبار داره زندگی میکنه؟




گفت:
-نه..نمیدونم عمو.. چند وقته خبری از مامانم نیست.




یک لحظه با حرفش به فکر فرو رفتم.. نکنه این پسر..بچه ی اون ه,رز..ست؟



گفتم:
-میدونی اسم مامانت چیه؟





گفت:
-شی یونگ




چشمامو از ناامیدی بستم و بعد به یک ور دیگه نگاه کردم گفت:
-چیشد عمو؟




گفتم:
-باید همراهم بیای.. از اینجا میبرمت باشه؟




سر تکون داد که دستش رو گرفتم و سریع رفتیم بیرون..چند دقیقه بعد به ماشینم رسید،سوارش‌ کردم و کمربندش رو بستم و لارا رو‌ گذاشتم عقب و رو به بچه گفتم:
-یکم منتظرم بمون باشه؟




سرش رو به نشونه ی موافقت بالا پایین کرد که درو بستم و ماشین رو قفل کردم و شروع کردم برگشتن سمت اون عمارت..انتقام؟

نه مرسی من میکشم!


بمب رو پرت کردم داخل عمارت که کلش رفت روی هوا.. با دیدن پودر شدنشون اصلا دلم خنک نشد ولی لارا مهم تره!

برگشتم سمت ماشین و انداختم توی جاده



..‌..
۴ روز بعد


ادامه ی ویو ی جونگ کوک



تنها کاری که برای این انتظار میکردم کامل کردن جلد سوم و اخر کتابم بود..
همون کتابی که با لارا دربارش صحبت میکردم..
اگه بفهمه کتاب مورد علاقش که از بچگی در حال خوندنش بوده رو من نوشتم چی ؟

چندین روزه که بیهوش روی تخت بیمارستان خوابیده..
دکترا میگن عادیه و چون وقتی بدنش توی ضعیف ترین حالت خودش بوده این اتفاق براش افتاده اینقدر زمان بیهوشیش بالا رفته.
دیدگاه ها (۱۹)

my favourite drug 108

my favorite drug109

my favourite drug 106

my favourite drug 10۵

مهمونی پارت ۴۳

✨REGRET✨PART: 16ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

Do I love him, or do I hate him?P:¹ویو جیناامروز با صدای گری...

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

وقتی عموت بود

رمان اسیر خان پارت چهارم ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط