my favourite drug 108
در اتاق رو زدن و وارد شدن..کلافه بهشون نگاه کردم،احمقا اینجا هم دست از سرمون برنمیدارن...
نگاهمو به لارا دادم و اهمیتی بهشون ندادم.
ایندفعه پلیس ارشد هم باهاشون بود،چند قدم جلو اومد و با نگرانی ظاهری به لارا نگاهی انداخت:
-هنوز به هوش نیومدن؟
با صدایی سرد و نگاهی گرم و پر از درد که فقط روی صورت بی نقص لارا قفل شده بود گفتم:
-میتونین یکم دیگه دادگاه رو عقب بندازین؟
گاهی وقتا حس میکردم یک فرشته است..
از همون اولش هم میدونستم که هست..
فقط به خاطر غرورم این موضوع رو نادیده میگرفتم..
موقعی که بهم گفتن اون ازم شکایت کرده حتی یک درصد هم باورم نشد که کار خودش باشه..
همه چیز مشکوک بود،لارا هر چقدر هم که ازم متنفر شده بود سر رفتنش،امکان نداشت اینکارو کنه..
همه از اون قرارداد شوکه شده بودن به غیر از بابام..هه،اون میدونست که کارای بد تر از این هم میتونستم برای انتقام بکنم.
نه انتقام خودم،انتقام کیم تهیونگ!
سال ها قبل پدرم باعث کشته شدن پدر تهیونگ شد و تموم مال و اموالش رو بالا کشید وگرنه حتی یک ماشین هم از خودش نداشت..
همین جوری مامانم رو خام کرد تا برگرده پیشش..
وقتی با دوتا مرد همزمان باشی انتظار دیگه ای نباید از ایندت داشته باشی دیگه!
تهیونگ رو ۱۵ سال از زندگی ای که از همون اول مال خودش بود دور کردن..
تا زمانی که من متوجه همه چیز شدم و با کلی تهدید کردن بابام اوردمش توی خونه.. رابطه ی صمیمی ای نداشتیم..
حتی هردومون تا همین یکسال پیش از همدیگه متنفر بودیم ولی تنفر من نتونست کاری کنه که این ناعدالتی ادامه پیدا کنه..
روز اولی که لارا رو برای اشنایی با خانواده ی جهنمیم بردم رستوران اولین جمله ای که میخواستم به پدرم بگم این بود که وقتی خارج بودم برای کشتنم ادم فرستادی ولی تهیونگ جلوم رو گرفت..
کار خوبی کرد که گرفت وگرنه همونجا گند میزدم به نقشم..
پلیس گفت:
-اقای جئون ما صحبت کردیم باهاشون ولی..
قاضی اونجا خیلی سرسخت وایستاده چون بعضی از قتل هایی که خانم کیم گفتن رو بررسی کردن و دیدن واقعا این افراد گم شدن ولی ردی از شما اونجا نبوده..
یجورایی براشون گیج کنندست که خانم کیم از کجا میدونسته این افراد گم شدن و چرا گفتن که کار شماست
دست ظریف لارا رو اروم توی دستم گرفتم،برام هم دردناک بود هم خنده دار..
از نظر مردم و دادگاه و خانوادم و همه جوری به نظر میرسید انگار به خاطر لارا توی دردسر بزرگی افتادم و خیلی درمونده و عصبی به نظر میرسم و میخوام فقط به هوش بیاد تا هزار تا شکایت و کوفت و موفت و اینچیزا بکنم ولی واقعیت فقط همین بود..
همین چیزی که خودم متوجه ام و هیچکس نفهمید..
نگاهمو به لارا دادم و اهمیتی بهشون ندادم.
ایندفعه پلیس ارشد هم باهاشون بود،چند قدم جلو اومد و با نگرانی ظاهری به لارا نگاهی انداخت:
-هنوز به هوش نیومدن؟
با صدایی سرد و نگاهی گرم و پر از درد که فقط روی صورت بی نقص لارا قفل شده بود گفتم:
-میتونین یکم دیگه دادگاه رو عقب بندازین؟
گاهی وقتا حس میکردم یک فرشته است..
از همون اولش هم میدونستم که هست..
فقط به خاطر غرورم این موضوع رو نادیده میگرفتم..
موقعی که بهم گفتن اون ازم شکایت کرده حتی یک درصد هم باورم نشد که کار خودش باشه..
همه چیز مشکوک بود،لارا هر چقدر هم که ازم متنفر شده بود سر رفتنش،امکان نداشت اینکارو کنه..
همه از اون قرارداد شوکه شده بودن به غیر از بابام..هه،اون میدونست که کارای بد تر از این هم میتونستم برای انتقام بکنم.
نه انتقام خودم،انتقام کیم تهیونگ!
سال ها قبل پدرم باعث کشته شدن پدر تهیونگ شد و تموم مال و اموالش رو بالا کشید وگرنه حتی یک ماشین هم از خودش نداشت..
همین جوری مامانم رو خام کرد تا برگرده پیشش..
وقتی با دوتا مرد همزمان باشی انتظار دیگه ای نباید از ایندت داشته باشی دیگه!
تهیونگ رو ۱۵ سال از زندگی ای که از همون اول مال خودش بود دور کردن..
تا زمانی که من متوجه همه چیز شدم و با کلی تهدید کردن بابام اوردمش توی خونه.. رابطه ی صمیمی ای نداشتیم..
حتی هردومون تا همین یکسال پیش از همدیگه متنفر بودیم ولی تنفر من نتونست کاری کنه که این ناعدالتی ادامه پیدا کنه..
روز اولی که لارا رو برای اشنایی با خانواده ی جهنمیم بردم رستوران اولین جمله ای که میخواستم به پدرم بگم این بود که وقتی خارج بودم برای کشتنم ادم فرستادی ولی تهیونگ جلوم رو گرفت..
کار خوبی کرد که گرفت وگرنه همونجا گند میزدم به نقشم..
پلیس گفت:
-اقای جئون ما صحبت کردیم باهاشون ولی..
قاضی اونجا خیلی سرسخت وایستاده چون بعضی از قتل هایی که خانم کیم گفتن رو بررسی کردن و دیدن واقعا این افراد گم شدن ولی ردی از شما اونجا نبوده..
یجورایی براشون گیج کنندست که خانم کیم از کجا میدونسته این افراد گم شدن و چرا گفتن که کار شماست
دست ظریف لارا رو اروم توی دستم گرفتم،برام هم دردناک بود هم خنده دار..
از نظر مردم و دادگاه و خانوادم و همه جوری به نظر میرسید انگار به خاطر لارا توی دردسر بزرگی افتادم و خیلی درمونده و عصبی به نظر میرسم و میخوام فقط به هوش بیاد تا هزار تا شکایت و کوفت و موفت و اینچیزا بکنم ولی واقعیت فقط همین بود..
همین چیزی که خودم متوجه ام و هیچکس نفهمید..
- ۳۸.۰k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط