{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

​خوب بودن، در این روزگار، به بهایِ سنگینی تمام می‌شود؛ به

​خوب بودن، در این روزگار، به بهایِ سنگینی تمام می‌شود؛ به بهایِ حبس کردنِ تمامِ فریادها در گلو، تا مبادا کسی شکستگی‌های پشتِ این چهره را ببیند. من استادِ چیدمانِ تکه‌های خُرد شده‌ی قلبم هستم؛ آن‌ها را چنان ماهرانه کنارِ هم می‌چینم که در چشمِ دیگران، همچنان یک اثرِ هنریِ کامل به نظر برسم. غافل از اینکه هر شب، وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شوند و سکوتِ مطلقِ خانه، سنگینی می‌کند، این تکه‌های کنارِ هم چیده شده، دوباره زیرِ فشارِ بغض‌های فروخورده، وا می‌روند و دوباره باید از نو، برای فردا نقاب بزنم.

​خستگیِ من، خستگیِ جسم نیست؛ خستگیِ «بودن» است. آن‌قدر برای قوی ماندن و تکیه‌گاه بودن دویده‌ام که یادم رفته است خودِ من، زیرِ این آوارِ انتظارها و وظیفه‌ها، چقدر نیاز به فرو ریختن دارم. گاهی دلم می‌خواهد این لباسِ آهنینِ وقار را از تن درآورم، این نقاب را بشکنم و بگذارم همه ببینند که آن‌که همیشه دیگران را آرام می‌کرد، خودش در طوفانی‌ترین لحظه‌های عمرش، تنها بوده است.

​ما، اسیرانِ این نقاب‌های زیبا هستیم؛ محکومیم که در اوجِ شکستگی، چنان باوقار بایستیم که هیچ‌کس نفهمد، پشتِ این ظاهرِ استوار، چقدر محتاجِ یک لحظه «ضعیف بودن» و «شنیده شدن» هستیم.
دیدگاه ها (۱۳)

بنیامین نتانیاهودر مورد حادثه مربوط به شرکت هواپیمایی فلای‌د...

هنوز دنبالت می‌گردم، انگار نمی‌خواهم باور کنم این دنیا می‌تو...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل۱ پارت ۹بعد از آن پیام ناشنا...

انسان متحیر در ستایش جزئیات این جهان هستی است..متحیر از ؛تفا...

در واپسین سال‌های شاهنشاهی ساسانی، ایران دیگر آن امپراتوری ق...

«دیروز، دوباره عاشقت شدم. آن‌قدر زیبا بودی که بارها خواستم ب...

RESPECT OR DIE : پارت اول | ورود به تاریکیساعت از نیمه‌شب گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط