My Vampire Mate Season 2 part : 17
= اگه از مون متنفری پس جنگتو به اینجا بیار ولی اون موجود هرگز به هیچ موجود زندهای صدمه نزده اونو به خونه و محفل خودش بفرست
محفل؟
_ چرا اون از خونآشام ها میترسه...؟
= گذاشتی نزدیکش بشن؟
جوری جیغ کشید که مجبور شد تلفن را از گوشش فاصله دهد بنظر میرسید از اینکه خونآشامی نزدیک اِما باشند بیشتر خشمگین شده تا اینکه اِما در دستان او باشد
کسی با صدای منطقی گفت : ازش بپرس منظورش از اینکار اینه که میخواد به اِما آسیب بزنه؟
= میخوای؟
_ نه هرگز
حالا میتوانست این را با اطمینان بگوید
جیمین با گیجی پرسید
_ ولی تو گفتی ' گذاشتم نزدیک خونآشام ها بشه؟ ' شما هم از اونایی
= چی داری میگی ؟
_ شما از هورد جدا شدین؟ شایعات در مورد یه فرقه...
= فکر کردی من یه خونآشامم؟
با جیغش دوباره تلفن را از گوشش جدا کرد
_ اگه نیستی ، پس چی هستی؟
= والکری ، سگ احمق
در حالی که نفسش بند آمده بود با گنگی تکرار کرد
_ والکری
پای ضعیفش سست شد و روی تخت نشست دستانش باسن اِما را پیدا کرد و آن را به آرامی فشرد
حالا همه چیز کاملا منطقی بود
ظاهر اِلف مانندش ، جیغ شیشه خرد کنش
_ اِما دو رگست...برای همینه که گوشاش..
مسیح او جزوی از زنان جنگجو بود؟
شنید که تلفن دست به دست شد
صدای منطقی گفت
÷ من لوسیا هستم خالش...
جیمین حرفش را برید و پرسید
_ پدرش یه خونآشامه؟اون کیه؟
÷ ما چیزی در مورد پدرش نمیدونیم، مادرش قبل از اینکه بمیره هیچوقت بهمون نگفت ، اونا بهش حمله کردن؟
_ اره
÷ چند نفر؟
_ سه تا
÷ اونا گزارش میدن ، مگه اینکه همشونو کشته باشی؟
با صدای امیدواری پرسید
جیمین غر زد
_ البته که کشتمشون
شنید که نفسش را بیرون داد انگار خیالش راحت شده بود
÷ اون...صدمه دیده؟
جیمین مکث کرد
÷ اون...
فریاد های متعدد و خشمگینی در پس زمینه شنید
_ ولی داره درمان میشه
تلفن دوباره دست به دست شد
کسی در پس زمینه گفت : نزار رجین تلفنو بگیره!
بلافاصله زنی گفت :
× من رجینم تو باید مردی باشی که همراهش بود اون بهم گفت که تو بهش قول دادی ازش محافظت میکنی، چطوری اونجا...
چیزی شبیه درگیری را شنید سپس صدای ضربه زدن و بعد لوسیا تلفن را گرفت
÷ ما تنها خانوادهای هستیم که اون میشناسه و این اولین باره که بدون محافظت محفلش مسافرت میکنه اون طبیعت خیلی آرومی داره ، محتاطه و دوری از ما اونو وحشت زده کرده ما ازت تقاضا میکنیم که باهاش با مهربونی رفتار کنی
_ اینکارو میکنم
و واقعا منظورش همین بود ، میدانست که دیگر هرگز به او صدمه نخواهد زد
خاطرهی خونریزی چشمش در مقابل او و اینکه برای کمک به سمت او دویده بود تا ابد در ذهنش حک شده
_ چرا خونآشام ها بهش حمله کردن؟ فکر میکنی پدرش بدنبالش میگیرده؟
÷ نمیدونیم اونا همه جا والکری ها رو شکار میکنن ، ما اِما رو ازشون پنهون نگه داشتیم اون هرگز حتی یکی از اون ها رو ندیده یا لیکا رو....به همون دلیل
تقریبا خودش گفت
÷ اِم باید ازت وحشت کرده باشه...
وحشت کرده بود....البته که وحشت کرده بود
÷ اگه اونا برنامهای داشته باشن که شامل اِما میشه ، دست از جستجو کردن برای پیدا کردن اون برنمیداردن اون باید برگرده خونه جایی که میتونه در امنیت باشه
_ من ازش محافظت میکنم
آنیکا دوباره تلفن را گرفت
= تو در اینکار شکست خوردی
_ اون زندس و خونآشامها مردن
= برنامت چیه؟ تو گفتی بهش صدمهای نمیزنی ، با این حال میخوای باهامون بجنگی؟
_ من نمیخوام باهاتون بجنگم
= پس از اون چی میخوای؟
_ اون جفت منه
در پاسخ صدای اوغ را شنید و آزرده خاطر شد
= پس فریا کمکم کنه....
دوباره اوغ زد....
= اگه تو یکی از دستای کثیف حیوونیتو روی اِما بزاری...
جیمین پرسید : _ پس چطوری ازش مراقبت کنم؟
تقلا میکرد تا خشمش را کنترل کند
= تو اونو به جایی که بهش تعلق داره میفرستی پس ما میتونیم بهش کمک کنیم تا درمان بشه
_ گفتم نه ، حالا میخوایید در غیابتون ازش محافظت کنم یا نه؟
زمزمه هایی در پس زمینه شنید و بعد لوسیا گفت :
÷ باید در برابر خورشید محافظت بشه ، اون فقط هفتاد سالشه و بشدت آسیب پذیره
هفتاد؟
فشار دیگری به باسنش داد
مسیح عزیز....جوری با اِما رفتار کرده بود....
÷ همونطور که گفتم اون هرگز لیکا ندیده ممکنه ازت وحشت کنه اگه وجدان داری باهاش مهربون و ملایم باش اون باید هر روز بنوشه ولی هرگز نباید مستقیما از یه منبع زنده بنوش...
_ چرا؟
سلام به عزیزان گلم امیدوارم حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه
اگر پارت هدیه میخواین لایک هاتون به بالای 36 تا برسونید
یه سوال دارم ازتون از من چه وایبی و چه حسی رو میگیرید؟
محفل؟
_ چرا اون از خونآشام ها میترسه...؟
= گذاشتی نزدیکش بشن؟
جوری جیغ کشید که مجبور شد تلفن را از گوشش فاصله دهد بنظر میرسید از اینکه خونآشامی نزدیک اِما باشند بیشتر خشمگین شده تا اینکه اِما در دستان او باشد
کسی با صدای منطقی گفت : ازش بپرس منظورش از اینکار اینه که میخواد به اِما آسیب بزنه؟
= میخوای؟
_ نه هرگز
حالا میتوانست این را با اطمینان بگوید
جیمین با گیجی پرسید
_ ولی تو گفتی ' گذاشتم نزدیک خونآشام ها بشه؟ ' شما هم از اونایی
= چی داری میگی ؟
_ شما از هورد جدا شدین؟ شایعات در مورد یه فرقه...
= فکر کردی من یه خونآشامم؟
با جیغش دوباره تلفن را از گوشش جدا کرد
_ اگه نیستی ، پس چی هستی؟
= والکری ، سگ احمق
در حالی که نفسش بند آمده بود با گنگی تکرار کرد
_ والکری
پای ضعیفش سست شد و روی تخت نشست دستانش باسن اِما را پیدا کرد و آن را به آرامی فشرد
حالا همه چیز کاملا منطقی بود
ظاهر اِلف مانندش ، جیغ شیشه خرد کنش
_ اِما دو رگست...برای همینه که گوشاش..
مسیح او جزوی از زنان جنگجو بود؟
شنید که تلفن دست به دست شد
صدای منطقی گفت
÷ من لوسیا هستم خالش...
جیمین حرفش را برید و پرسید
_ پدرش یه خونآشامه؟اون کیه؟
÷ ما چیزی در مورد پدرش نمیدونیم، مادرش قبل از اینکه بمیره هیچوقت بهمون نگفت ، اونا بهش حمله کردن؟
_ اره
÷ چند نفر؟
_ سه تا
÷ اونا گزارش میدن ، مگه اینکه همشونو کشته باشی؟
با صدای امیدواری پرسید
جیمین غر زد
_ البته که کشتمشون
شنید که نفسش را بیرون داد انگار خیالش راحت شده بود
÷ اون...صدمه دیده؟
جیمین مکث کرد
÷ اون...
فریاد های متعدد و خشمگینی در پس زمینه شنید
_ ولی داره درمان میشه
تلفن دوباره دست به دست شد
کسی در پس زمینه گفت : نزار رجین تلفنو بگیره!
بلافاصله زنی گفت :
× من رجینم تو باید مردی باشی که همراهش بود اون بهم گفت که تو بهش قول دادی ازش محافظت میکنی، چطوری اونجا...
چیزی شبیه درگیری را شنید سپس صدای ضربه زدن و بعد لوسیا تلفن را گرفت
÷ ما تنها خانوادهای هستیم که اون میشناسه و این اولین باره که بدون محافظت محفلش مسافرت میکنه اون طبیعت خیلی آرومی داره ، محتاطه و دوری از ما اونو وحشت زده کرده ما ازت تقاضا میکنیم که باهاش با مهربونی رفتار کنی
_ اینکارو میکنم
و واقعا منظورش همین بود ، میدانست که دیگر هرگز به او صدمه نخواهد زد
خاطرهی خونریزی چشمش در مقابل او و اینکه برای کمک به سمت او دویده بود تا ابد در ذهنش حک شده
_ چرا خونآشام ها بهش حمله کردن؟ فکر میکنی پدرش بدنبالش میگیرده؟
÷ نمیدونیم اونا همه جا والکری ها رو شکار میکنن ، ما اِما رو ازشون پنهون نگه داشتیم اون هرگز حتی یکی از اون ها رو ندیده یا لیکا رو....به همون دلیل
تقریبا خودش گفت
÷ اِم باید ازت وحشت کرده باشه...
وحشت کرده بود....البته که وحشت کرده بود
÷ اگه اونا برنامهای داشته باشن که شامل اِما میشه ، دست از جستجو کردن برای پیدا کردن اون برنمیداردن اون باید برگرده خونه جایی که میتونه در امنیت باشه
_ من ازش محافظت میکنم
آنیکا دوباره تلفن را گرفت
= تو در اینکار شکست خوردی
_ اون زندس و خونآشامها مردن
= برنامت چیه؟ تو گفتی بهش صدمهای نمیزنی ، با این حال میخوای باهامون بجنگی؟
_ من نمیخوام باهاتون بجنگم
= پس از اون چی میخوای؟
_ اون جفت منه
در پاسخ صدای اوغ را شنید و آزرده خاطر شد
= پس فریا کمکم کنه....
دوباره اوغ زد....
= اگه تو یکی از دستای کثیف حیوونیتو روی اِما بزاری...
جیمین پرسید : _ پس چطوری ازش مراقبت کنم؟
تقلا میکرد تا خشمش را کنترل کند
= تو اونو به جایی که بهش تعلق داره میفرستی پس ما میتونیم بهش کمک کنیم تا درمان بشه
_ گفتم نه ، حالا میخوایید در غیابتون ازش محافظت کنم یا نه؟
زمزمه هایی در پس زمینه شنید و بعد لوسیا گفت :
÷ باید در برابر خورشید محافظت بشه ، اون فقط هفتاد سالشه و بشدت آسیب پذیره
هفتاد؟
فشار دیگری به باسنش داد
مسیح عزیز....جوری با اِما رفتار کرده بود....
÷ همونطور که گفتم اون هرگز لیکا ندیده ممکنه ازت وحشت کنه اگه وجدان داری باهاش مهربون و ملایم باش اون باید هر روز بنوشه ولی هرگز نباید مستقیما از یه منبع زنده بنوش...
_ چرا؟
سلام به عزیزان گلم امیدوارم حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه
اگر پارت هدیه میخواین لایک هاتون به بالای 36 تا برسونید
یه سوال دارم ازتون از من چه وایبی و چه حسی رو میگیرید؟
- ۱۸.۵k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط