{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۵۸: آرامش قبل از طوفان
صدای موج‌ها آرام به ساحل می‌خورد.
کلبه کوچک کنار دریا در سکوتی نرم فرو رفته بود.
نه صدای دربار بود،
نه زمزمه خدمتکارها،
نه نگاه‌های سنگین قصر.
فقط باد،
بوی نمک دریا،
و سوآ که روی ایوان چوبی نشسته بود.
موهایش با نسیم تکان می‌خورد و نگاهش به افق دوخته شده بود.
تنها بود.
اما عجیب اینکه…
نمی‌ترسید.
شاید چون می‌دانست جونگ‌کوک در قصر برای حقیقت می‌جنگد.
شاید چون بالاخره کسی بود که برایش می‌ایستاد.
یا شاید چون دیگر آن سوآی ضعیف قبلی نبود.
صدای موتور یک ماشین سکوت ساحل را شکست.
سوآ سرش را بلند کرد.
یک خودروی سیاه در مسیر خاکی کنار کلبه ایستاد.
چند ثانیه بعد…
سه مرد با لباس محافظان سلطنتی از ماشین پیاده شدند.
سوآ آرام از جایش بلند شد.
یکی از محافظ‌ها جلو آمد و با احترام کمی سر خم کرد.
— «بانو سوآ.»
— «بله؟»
— «ما از طرف پادشاه فرستاده شدیم. برای محافظت از شما.»
سوآ چند لحظه به آن‌ها نگاه کرد.
بعد آرام پرسید:
— «جلسه شروع شده؟»
محافظ سر تکان داد.
— «بله. تقریباً همه در قصر جمع شده‌اند.»
سوآ لبش را کمی گاز گرفت.
دلش می‌خواست آنجا باشد.
دلش می‌خواست ببیند چه اتفاقی می‌افتد.
اما مهم‌تر از همه…
نگران یک نفر بود.
آرام پرسید:
— «جونگ‌کوک… حالش خوبه؟»
محافظ لحظه‌ای مکث کرد.
بعد گفت:
— «ولیعهد… بسیار مصمم به نظر می‌رسید.»
گوشه لب سوآ کمی بالا رفت.
— «بله… اون وقتی عصبانیه خیلی ترسناک میشه.»
یکی از محافظ‌ها لبخند کوتاهی زد.
— «دربار هم همین نظر را دارد.»
سوآ نگاهش را دوباره به دریا برگرداند.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
بعد محافظ اصلی گفت:
— «لطفاً تا پایان جلسه در کلبه بمانید. دستور مستقیم است.»
سوآ سر تکان داد.
— «باشه.»
اما ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد.
شاخه‌ای که زیر پا شکست.
خیلی دور نبود.
سوآ آرام سرش را برگرداند.
جنگل کوچک پشت کلبه.
باد بین درخت‌ها می‌پیچید.
یکی از محافظ‌ها هم متوجه شد.
او فوراً دستش را بالا آورد.
— «همه آماده.»
دو محافظ دیگر سریع دست روی اسلحه‌هایشان گذاشتند.
سوآ آرام پرسید:
— «چی شده؟»
محافظ زمزمه کرد:
— «ممکنه فقط حیوان باشه.»
اما نگاهش چیز دیگری می‌گفت.
چند لحظه سکوت سنگین گذشت.
از بین درخت‌ها صدای قدم آمد.
سوآ ناخودآگاه نفسش را نگه داشت.
محافظ‌ها جلو رفتند.
یکی از آن‌ها فریاد زد:
— «کی اونجاست؟!»
سکوت*
یک سایه از میان درخت‌ها بیرون آمد.
و وقتی صورتش در نور دیده شد—
سوآ نفسش را با ناباوری بیرون داد.
— «…چی؟»
چون کسی که از جنگل بیرون آمده بود…
نباید آنجا می‌بود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
20 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۱۸)

#تاج_و_طوفانپارت ۵۷: احضاریه سلطنتیصبح قصر…بیشتر شبیه شروع ج...

#تاج_و_طوفانپارت ۵۶: اتحاد خطرناکفضای آرشیو هنوز سنگین بود.چ...

#تاج_و_طوفانپارت ۸: مردی که آرام می‌خنددسالن اصلی قصر همیشه ...

#تاج_و_طوفانپارت ۷: خشم ولیعهداتاق در سکوت فرو رفت.یه‌جین آه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط