پارت۱۲
پارت۱۲
پرورشگاه
orphanage
نامی:خفه شو
کوک:وا من چیکارکنم زود اومدی
نامی:که من زود اومدم
کوک:اهوم
نامی:کیبود دیشب گفت ساعت ۸اینجا باشم
کوک:مگه به جز من کسه دیگه ای بهت زنگ زده؟
نامی:خیر خود شما بودی که زنگ زدی و گفتی جت برای ساعت هشت صبح امادست
کوک:عه من اینارو گفتم
نامی:پ ن پ عمم گفته
کوک:من یادم نمیاد
قیافشخیلی ترسناک بود هر لحظه ممکنه حمله کنه.
برای پیشگیری دوییدم داخل جت،پشت سرم افتاد دنبالم.
نشستم رو صندلی اومد بالا سرم نگاش میکردم دستش مشت شده بود.
کوک:بیخیال داداش چیزی نشده که
نشست رو صندلیروبه روم تا مقصد هیچ حرفی نزدیم البته من نصفشو خواببودم.
خواب عجیبی دیدم.
یه دختره جلوم بود. بهم گفت
دختره:کسی که دنبالشی نزدیک تر از چیزیه که فکرمیکنی.
رفتم تو فکر نزدیک تر از چیزیکه فکر میکنم
کی میتونه باشه.
بعد از یه ربع رسیدیم
تهیونگ منتظرمون بود،کت و شلوار سبز موهای مرتب با عینک.
خیلیوقت بود ندیده بودمش.
ما رو دید دست تکون داد.
نزدیکشکه رفتیم اولنامیو بغلکرد اومد منو بغلکنه
ته:کل راه خواب بودی؟
کوک:اینقدر ضایعس
ته:خیلیی
منم بغلکرد ،رفت سوارماشین شد.
چمدونارو گذاشتیمعقب ماام سوار شدیم.
راه افتاد سمت خونش
ته:خب چه خبر
کوک:خبرا رو شما باید بگی
ته:شمام خبر زیاد دارید
نامی:بعلهه
ته:بگو ببینم قراره با کی عروسی کنی
کوک:کی قراره عروسی کنه؟
ته:خودت
کوک:بابا الکیه همش جدی نگیر
ته:باشه
کوک:از جاسوس چه خبر
ته:برسیم همه چیو تعریف میکنم
نامی:خیلی ماهره؟
ته:کارش بد نیست ولی یه ردایی گذاشته برامون از همونا فهمیدیم
کوک:چه ردایی
ته:مثلا صبح رفتیم شرکت یکی از پرونده های قدیمی روی میزم بود
نامی:شما اینو چجوری نتونستین بگیرین
ته:حالا این همش نیست
کوک:دیگه بدتر باید بیشترتون کنم اینجا
میخوای جیمینم بفرستم
ته:نه
حس کردم ناراحت شد
نامی:خب دیگه چی
ته:اینو فهمیدیم که خودش نمیاد جلو
یعنی هر دفعه یکیو میفرسته کاراشو بکنن
کوک:جالبه
دیگه تا مقصد حرفی نزدیم
ماشین جلوی یه عمارت تو حومه شهر وایساد
عمارت قدیمی
پیاده شدیم
ته:به فرانسه خوش اومدید جایی که همه چی شیکه حتی،دروغ ها
نامی زیرلب:و جاسوس ها
رفتیم داخل تهیونگ به چند نفر گفت وسایلا و ماشینو جابه جا کنن.
وارد شدیم،عمارت همیشگی هیچ تغییری نکرده.
ته:برید یکم استراحت کنید بعد بیاید شروع کنیم.
به خدمتکارا میگم براتون غذا آماده کنن.
من و نامی از پله ها رفتیم بالا اتاقامون کنار هم بود.
رفتم داخل اتاق،لباسامو عوض کردم
یکم نشستم رو تخت،دوباره اون دختر اومد جلو چشمم
یعنی کی میتونه باشه نزدیکتر از چیزی که فکرمیکنم
با صدای در به خودم اومدم
کوک:بیا تو
خدمتکار:آقا غذا آمادست بیارم بالا یا میاید پایین؟
کوک:میام پایین
تعظیم کرد و درو بست
پاشدم تو آینه خودمو نگاه کردم.
مثل همیشه جذاب
درو باز کردم و رفتم پایین.
نامی بعد از من اومد
میز پر از خوراکیای خوشمزه
تهیونگ هنوز نیومده بود
کوک:تهیونگ کجاست
خدمتکار:صداشون کردم گفتن میان
سر تکون دادم،شروع کردم به غذا خوردن.
خیلی خوشمزس.
تهیونگم بعد از چند دیقه اومد
کوک:چیکار میکردی
ته:یکی از این سهام دارا زنگ زده بود
کوک:چیمیگفت؟
......
.
شرط پارت بعد
۱۰لایک
۲۰کامنت
.
#فیک_کوک #فیک_اسمات #فیک_جیمین
#فیک_بی تی اس #فیک_تهیونگ #فیک_جین #فیک_نامجون
#فیک_جیهوپ #فیک_شوگا #فیک_تهکوک #فیک_نامجین #فیک_یونمین #بی تی اس
#کره_جنوبی #کیپاپ
پرورشگاه
orphanage
نامی:خفه شو
کوک:وا من چیکارکنم زود اومدی
نامی:که من زود اومدم
کوک:اهوم
نامی:کیبود دیشب گفت ساعت ۸اینجا باشم
کوک:مگه به جز من کسه دیگه ای بهت زنگ زده؟
نامی:خیر خود شما بودی که زنگ زدی و گفتی جت برای ساعت هشت صبح امادست
کوک:عه من اینارو گفتم
نامی:پ ن پ عمم گفته
کوک:من یادم نمیاد
قیافشخیلی ترسناک بود هر لحظه ممکنه حمله کنه.
برای پیشگیری دوییدم داخل جت،پشت سرم افتاد دنبالم.
نشستم رو صندلی اومد بالا سرم نگاش میکردم دستش مشت شده بود.
کوک:بیخیال داداش چیزی نشده که
نشست رو صندلیروبه روم تا مقصد هیچ حرفی نزدیم البته من نصفشو خواببودم.
خواب عجیبی دیدم.
یه دختره جلوم بود. بهم گفت
دختره:کسی که دنبالشی نزدیک تر از چیزیه که فکرمیکنی.
رفتم تو فکر نزدیک تر از چیزیکه فکر میکنم
کی میتونه باشه.
بعد از یه ربع رسیدیم
تهیونگ منتظرمون بود،کت و شلوار سبز موهای مرتب با عینک.
خیلیوقت بود ندیده بودمش.
ما رو دید دست تکون داد.
نزدیکشکه رفتیم اولنامیو بغلکرد اومد منو بغلکنه
ته:کل راه خواب بودی؟
کوک:اینقدر ضایعس
ته:خیلیی
منم بغلکرد ،رفت سوارماشین شد.
چمدونارو گذاشتیمعقب ماام سوار شدیم.
راه افتاد سمت خونش
ته:خب چه خبر
کوک:خبرا رو شما باید بگی
ته:شمام خبر زیاد دارید
نامی:بعلهه
ته:بگو ببینم قراره با کی عروسی کنی
کوک:کی قراره عروسی کنه؟
ته:خودت
کوک:بابا الکیه همش جدی نگیر
ته:باشه
کوک:از جاسوس چه خبر
ته:برسیم همه چیو تعریف میکنم
نامی:خیلی ماهره؟
ته:کارش بد نیست ولی یه ردایی گذاشته برامون از همونا فهمیدیم
کوک:چه ردایی
ته:مثلا صبح رفتیم شرکت یکی از پرونده های قدیمی روی میزم بود
نامی:شما اینو چجوری نتونستین بگیرین
ته:حالا این همش نیست
کوک:دیگه بدتر باید بیشترتون کنم اینجا
میخوای جیمینم بفرستم
ته:نه
حس کردم ناراحت شد
نامی:خب دیگه چی
ته:اینو فهمیدیم که خودش نمیاد جلو
یعنی هر دفعه یکیو میفرسته کاراشو بکنن
کوک:جالبه
دیگه تا مقصد حرفی نزدیم
ماشین جلوی یه عمارت تو حومه شهر وایساد
عمارت قدیمی
پیاده شدیم
ته:به فرانسه خوش اومدید جایی که همه چی شیکه حتی،دروغ ها
نامی زیرلب:و جاسوس ها
رفتیم داخل تهیونگ به چند نفر گفت وسایلا و ماشینو جابه جا کنن.
وارد شدیم،عمارت همیشگی هیچ تغییری نکرده.
ته:برید یکم استراحت کنید بعد بیاید شروع کنیم.
به خدمتکارا میگم براتون غذا آماده کنن.
من و نامی از پله ها رفتیم بالا اتاقامون کنار هم بود.
رفتم داخل اتاق،لباسامو عوض کردم
یکم نشستم رو تخت،دوباره اون دختر اومد جلو چشمم
یعنی کی میتونه باشه نزدیکتر از چیزی که فکرمیکنم
با صدای در به خودم اومدم
کوک:بیا تو
خدمتکار:آقا غذا آمادست بیارم بالا یا میاید پایین؟
کوک:میام پایین
تعظیم کرد و درو بست
پاشدم تو آینه خودمو نگاه کردم.
مثل همیشه جذاب
درو باز کردم و رفتم پایین.
نامی بعد از من اومد
میز پر از خوراکیای خوشمزه
تهیونگ هنوز نیومده بود
کوک:تهیونگ کجاست
خدمتکار:صداشون کردم گفتن میان
سر تکون دادم،شروع کردم به غذا خوردن.
خیلی خوشمزس.
تهیونگم بعد از چند دیقه اومد
کوک:چیکار میکردی
ته:یکی از این سهام دارا زنگ زده بود
کوک:چیمیگفت؟
......
.
شرط پارت بعد
۱۰لایک
۲۰کامنت
.
#فیک_کوک #فیک_اسمات #فیک_جیمین
#فیک_بی تی اس #فیک_تهیونگ #فیک_جین #فیک_نامجون
#فیک_جیهوپ #فیک_شوگا #فیک_تهکوک #فیک_نامجین #فیک_یونمین #بی تی اس
#کره_جنوبی #کیپاپ
- ۳۴۰
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط