دستش را می گیرم آرام نبض دلتنگی اش را می بوسم به آغوشش می کشم پناه امن گریه هایش می شوم از یکی بود و یکی نبود آدمها برایش قصه ای می سازم که کلاغ پیر و خستهٔ آن همیشه به خانه اش برسد ب
تو زندگیم خالی بود همیشه جای زندگیم ...!
👌👌👌👌👌
👌👌👌👌👌
- ۲۹.۰k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۶)
من از شب نمی ترسم. اما خاطرات ترسناک اند. تاریکی بعد از به یاد آوردن آنها، یک ظلمت معمولی نیست. مرا به یاد آرامستان می اندازد . جایی که مردگان آرام می گیرند و بازمانده ها آشوب می شوند؛ از یادی
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط