{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان مافیای عزیز من

پارت ۱۱


خدمتکار با لبخند به من نگاه کرد و گفت: "پس بیایید شروع کنیم!" او به آرامی به سمت کمد لباس‌ها رفت و چند تا از زیباترین لباس‌ها را بیرون آورد. "این‌ها را امتحان کن، مطمئنم که بهت می‌آید!"

با هیجان لباس‌ها را یکی یکی امتحان کردم. هر کدام به نوعی حس خاصی به من می‌دادند. وقتی یکی از لباس‌ها را پوشیدم، احساس کردم که به یک مهمانی بزرگ دعوت شده‌ام. خدمتکار هم با تشویق گفت: "عالی به نظر می‌رسی! حالا بیایید سراغ آرایش برویم."

به سمت میز آرایش رفتم و او لوازم آرایش را برایم آماده کرد. رنگ‌های مختلف رژ لب، سایه چشم و رژ گونه را به من نشان داد. "کدام رنگ‌ها را دوست داری؟" پرسید.

با دقت به رنگ‌ها نگاه کردم و گفتم: "این رنگ صورتی و آن رنگ بنفش را خیلی دوست دارم!" او با دقت شروع به آرایش کردنم کرد و در حین کار، درباره‌ی زندگی‌اش و چگونگی نگهداری از این اتاق زیبا صحبت کرد.

حس می‌کردم که نه تنها در حال آرایش هستم، بلکه در حال یادگیری از یک دوست خوب هم هستم. وقتی کارش تمام شد، به آینه نگاه کردم و با شگفتی دیدم که چقدر تغییر کرده‌ام.

"وای! من واقعاً به این شکل نگاه می‌کنم؟" با خوشحالی گفتم.

خدمتکار با لبخند پاسخ داد: "بله، تو واقعاً زیبا هستی! حالا می‌خواهی یک عکس بگیریم تا این لحظه را به یاد بسپاریم؟"

با کمال میل قبول کردم و او دوربین را برداشت. در آن لحظه، احساس کردم که نه تنها ظاهرم تغییر کرده، بلکه درونم هم پر از شادی و اعتماد به نفس شده است.


ادامه دارد
منتظر نظر های قشنگتون هستم 😍
من برای این رمان های خیلی زحمت میکشم خوشحال میشم فالو کنیدو لایک کنی کامنت بزارین🥰
دیدگاه ها (۶)

ادامه پارت یازدهم

پارت ۱۴ 🖤همه ساکت شده بودیم. جیمین با دقت به اطراف نگاه کرد....

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²³ویو: اتماشین بالاخره جلوی عمارت ...

____[The Forbidden Crossing]____

سناریو جونگکوک

part 1

«درخواستی» رمان «عطر باران و لبخند تو»پارت ۶: شیرینی‌های کوچ...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط