{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‏خودش را بغل گرفته بود و انتظار می‌کشید. مدام توی سرش تکر

‏خودش را بغل گرفته بود و انتظار می‌کشید. مدام توی سرش تکرار می‌کرد "درست می‌شود."، و بعد به خودش پوزخند می‌زد.
قاصدک 💔🥀
دیدگاه ها (۰)

بی‌ حس شدگان را چه غم از خنجرِ بعدی؟قاصدک تنها 💔🥀

همیشه فکرمیکردم عزیز دلِ‌شَم!یعنی بهم میگفت عزیزِ دل، منم کل...

‏یه‌ روز متوجه میشی که عاقلانه ترک کردنِ آدمی که قلبتو نادید...

حال قلبم خوب نیست ،بُغض میکوبد به دل ! .قاصدک 💔🥀

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۲: دیواری که نازک شداتاق هنوز توی صدای گر...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟓ویو جونگکوکدر که بسته شد، تهیونگ روی صن...

حرفی ندارم... فقط شما بدونید اونا دارن لاس میزنن.. لاااسفقط ...

dark life = 40

---**ادامه: بغل بابا، پناهگاه دوم**چهار روز از اون ماجرای پر...

پارت ۱۵کوک چندبار دیگه به جیوو زنگ زد..ولی گوشی جیوو آنتن ند...

پارت۱۳:خب فک کنم عاشقت شدم! will i fill i love you

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁶⁶انگشت...

حتماً! ادامه داستان رو از جایی که لیسا از کما بیدار شده و آت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط