تک پارتی✨
تک پارتی✨
صدای باز شدن قفل در به گوش رسید.
تو لبخند زدی و چراغهای خانه هنوز خاموش بود. فقط نور شمعهای کوچک روی میز دیده میشد.
در آرام باز شد.
جونگکوک با خستگی گفت:
«بالاخره رسیدیم...»
تهیونگ کفشش را درآورد و با خندهی خستهای گفت:
«فکر کنم تا دو روز فقط بخوابم.»
جیمین کشوقوسی به بدنش داد.
«انرژیم کاملاً تموم شده...»
یونگی آه کوتاهی کشید.
«فقط یه جای آروم میخوام.»
نامجون کیفش را کنار در گذاشت.
«خیلی اجرای باحالی بود در عین خال خسته کننده»
هوسوک لبخند زد.
«ولی ارزشش رو داشت.»
جین با شیطنت گفت:
«فقط امیدوارم چیزی برای خوردن توی یخچال باشه!»
یونگی گفت:
«ات کجاست؟»
همان لحظه...
تق!
چراغها روشن شدند.
«سوپرایززززز! 🎉🎉🎉»
خانه پر از بادکنکهای بنفش، ریسههای نور و گلهای تازه بود. روی دیوار نوشته شده بود:
«به خونه خوش اومدین قهرمانهای ما! 💜»
وسط سالن یک کیک بزرگ با هفت شمع قرار داشت و روی میز غذاهای موردعلاقهشان چیده شده بود.
همه چند ثانیه ماتشان برد.
جونگکوک با چشمهای گرد شده گفت:
«وای... همهی اینا رو تو آماده کردی؟»
تو با خنده گفتی:
«بعد از اون اجرای فوقالعاده، دلتون یه جشن حسابی میخواست.»
جیمین با ذوق دستش را جلوی دهانش گذاشت.
«این بهترین سوپرایزیه که میشد بعد از این همه خستگی ببینیم.»
تهیونگ از تزئینات عکس گرفت و گفت:
«همهچیز خیلی قشنگه... انگار وارد یه فیلم شدیم.»
جین مستقیم به سمت میز غذا رفت و گفت:
«اول اجازه بدین کیفیت غذا رو بررسی کنم!»
هوسوک خندید.
«میدونستم آخرش فقط به غذا فکر میکنی!»
نامجون با لبخند آرامی گفت:
«ممنون... این حسِ خونه دقیقاً همون چیزیه که دنبالش بودیم.»
یونگی هم با لبخند کمرنگ اما صمیمی گفت:
«خستگی هنوز هست... ولی الان خیلی کمتر حسش میکنم.»
همه دور میز جمع شدند.
شمعها روشن شد.
با هم تا سه شمردید...
«یک... دو... سه...»
هووووووووووووووو! 🎉🎂✨
صدای خنده تمام خانه را پر کرد.
کیک بریده شد، موسیقی آرامی پخش شد و هرکدام از خاطرات اجرای جام جهانی تعریف کردند. شب با شوخی، خنده و عکسهای یادگاری ادامه پیدا کرد...
{گفتم اهنگ شکیرا هم بزارم که قشنگ برین تو حس}
صدای باز شدن قفل در به گوش رسید.
تو لبخند زدی و چراغهای خانه هنوز خاموش بود. فقط نور شمعهای کوچک روی میز دیده میشد.
در آرام باز شد.
جونگکوک با خستگی گفت:
«بالاخره رسیدیم...»
تهیونگ کفشش را درآورد و با خندهی خستهای گفت:
«فکر کنم تا دو روز فقط بخوابم.»
جیمین کشوقوسی به بدنش داد.
«انرژیم کاملاً تموم شده...»
یونگی آه کوتاهی کشید.
«فقط یه جای آروم میخوام.»
نامجون کیفش را کنار در گذاشت.
«خیلی اجرای باحالی بود در عین خال خسته کننده»
هوسوک لبخند زد.
«ولی ارزشش رو داشت.»
جین با شیطنت گفت:
«فقط امیدوارم چیزی برای خوردن توی یخچال باشه!»
یونگی گفت:
«ات کجاست؟»
همان لحظه...
تق!
چراغها روشن شدند.
«سوپرایززززز! 🎉🎉🎉»
خانه پر از بادکنکهای بنفش، ریسههای نور و گلهای تازه بود. روی دیوار نوشته شده بود:
«به خونه خوش اومدین قهرمانهای ما! 💜»
وسط سالن یک کیک بزرگ با هفت شمع قرار داشت و روی میز غذاهای موردعلاقهشان چیده شده بود.
همه چند ثانیه ماتشان برد.
جونگکوک با چشمهای گرد شده گفت:
«وای... همهی اینا رو تو آماده کردی؟»
تو با خنده گفتی:
«بعد از اون اجرای فوقالعاده، دلتون یه جشن حسابی میخواست.»
جیمین با ذوق دستش را جلوی دهانش گذاشت.
«این بهترین سوپرایزیه که میشد بعد از این همه خستگی ببینیم.»
تهیونگ از تزئینات عکس گرفت و گفت:
«همهچیز خیلی قشنگه... انگار وارد یه فیلم شدیم.»
جین مستقیم به سمت میز غذا رفت و گفت:
«اول اجازه بدین کیفیت غذا رو بررسی کنم!»
هوسوک خندید.
«میدونستم آخرش فقط به غذا فکر میکنی!»
نامجون با لبخند آرامی گفت:
«ممنون... این حسِ خونه دقیقاً همون چیزیه که دنبالش بودیم.»
یونگی هم با لبخند کمرنگ اما صمیمی گفت:
«خستگی هنوز هست... ولی الان خیلی کمتر حسش میکنم.»
همه دور میز جمع شدند.
شمعها روشن شد.
با هم تا سه شمردید...
«یک... دو... سه...»
هووووووووووووووو! 🎉🎂✨
صدای خنده تمام خانه را پر کرد.
کیک بریده شد، موسیقی آرامی پخش شد و هرکدام از خاطرات اجرای جام جهانی تعریف کردند. شب با شوخی، خنده و عکسهای یادگاری ادامه پیدا کرد...
{گفتم اهنگ شکیرا هم بزارم که قشنگ برین تو حس}
- ۵۱۱
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط