𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝔓𝔞𝔯𝔱²⁷/فصل دوم
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
__________________________________
(در مسیر اتاق مدریت کافه مرکزی سئول)
جونگکوک هنوز همان لبخند کمرنگ را گوشهی لبش نگه داشته بود، اما نگاهش دیگر نمیخندید.
آیلین روبهرویش ایستاد
با آن اخم ریزی که سعی میکرد پشتش حالِ آشفتهاش را پنهان کند، و با دستهایی که اگر کسی دقیق میشد، هنوز میتوانست لرزش محوشان را ببیند.
«هی مردکِ دراز... انقدر با اعتمادبهنفس نباش.»
گوشهی لب جونگکوک کمی بالاتر رفت.
ایستاد و به سمت دختر برگشت.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ انگار نه به حرفش، بلکه به خودِ او. به اینکه چطور وسط آن آشفتگی، باز هم بلد بود با شوخی خودش را جمع کند.
-:«تو هم زیادی زبون داری»
آیلین بیدرنگ جواب داد:
«و تو زیادی خودشیفتهای»
-:«عادت کن»
«محاله»
جونگکوک این بار واقعا خندید. کوتاه، بم، و آنقدر غیرمنتظره که چند نفر از باریستاها بیاختیار سر بلند کردند. آیلین برای یک لحظه ساکت شد. نه از حرفی که زده بود؛ از خودِ خندهی او. انگار برای اولین بار صورت جونگکوک از آن خشکی همیشگی فاصله گرفته بود.
اما این لحظه زیاد دوام نیاورد.
درِ ورودی کافه با شدت باز شد و صدای پاشنههای تند و عصبی، چند نگاه را به سمت خود کشاند. سوزونهوا بود.
اما اینبار کاملا مغزش رد داده بود
(بره به درک دختره پیکمی ایش)
موهایش کمی بههم ریخته بود، رژ لبش هنوز بینقص
اما صورتش از خشم میسوخت
پشت سرش دو نفر از کارکنان سعی میکردند آرامش کنند، اما فایدهای نداشت. مستقیم آمد داخل، انگار اصلا حضور مشتریها و نگاهها برایش اهمیتی نداشت.
سوزونهوا:« به به. از چیزی هم که فکر میکردم بیشتر پیش رفتید»
صدایش بلند نبود، اما زهرش بهخوبی در فضا پخش شد.
جونگکوک همانطور که ایستاده بود، نگاهش را به سمت او چرخاند. لبخند از صورتش محو شد.
آیلین بین آن دو نگاه رد و بدل شده را دید و چیزی در دلش جمع شد. نه از جنس ترس، بیشتر شبیه حسِ ورود ناگهانی به بازیای که قوانینش را نمیدانست، یا شاید هم از حسادت؟
ادامه دارد...
#Mahlin
#my_big_boy
#BTS #RM #JIN #SUGA #J_HOP #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BTS #BANGATAN #FEYK
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک
#ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیکشن #فیک
𝔓𝔞𝔯𝔱²⁷/فصل دوم
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
__________________________________
(در مسیر اتاق مدریت کافه مرکزی سئول)
جونگکوک هنوز همان لبخند کمرنگ را گوشهی لبش نگه داشته بود، اما نگاهش دیگر نمیخندید.
آیلین روبهرویش ایستاد
با آن اخم ریزی که سعی میکرد پشتش حالِ آشفتهاش را پنهان کند، و با دستهایی که اگر کسی دقیق میشد، هنوز میتوانست لرزش محوشان را ببیند.
«هی مردکِ دراز... انقدر با اعتمادبهنفس نباش.»
گوشهی لب جونگکوک کمی بالاتر رفت.
ایستاد و به سمت دختر برگشت.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ انگار نه به حرفش، بلکه به خودِ او. به اینکه چطور وسط آن آشفتگی، باز هم بلد بود با شوخی خودش را جمع کند.
-:«تو هم زیادی زبون داری»
آیلین بیدرنگ جواب داد:
«و تو زیادی خودشیفتهای»
-:«عادت کن»
«محاله»
جونگکوک این بار واقعا خندید. کوتاه، بم، و آنقدر غیرمنتظره که چند نفر از باریستاها بیاختیار سر بلند کردند. آیلین برای یک لحظه ساکت شد. نه از حرفی که زده بود؛ از خودِ خندهی او. انگار برای اولین بار صورت جونگکوک از آن خشکی همیشگی فاصله گرفته بود.
اما این لحظه زیاد دوام نیاورد.
درِ ورودی کافه با شدت باز شد و صدای پاشنههای تند و عصبی، چند نگاه را به سمت خود کشاند. سوزونهوا بود.
اما اینبار کاملا مغزش رد داده بود
(بره به درک دختره پیکمی ایش)
موهایش کمی بههم ریخته بود، رژ لبش هنوز بینقص
اما صورتش از خشم میسوخت
پشت سرش دو نفر از کارکنان سعی میکردند آرامش کنند، اما فایدهای نداشت. مستقیم آمد داخل، انگار اصلا حضور مشتریها و نگاهها برایش اهمیتی نداشت.
سوزونهوا:« به به. از چیزی هم که فکر میکردم بیشتر پیش رفتید»
صدایش بلند نبود، اما زهرش بهخوبی در فضا پخش شد.
جونگکوک همانطور که ایستاده بود، نگاهش را به سمت او چرخاند. لبخند از صورتش محو شد.
آیلین بین آن دو نگاه رد و بدل شده را دید و چیزی در دلش جمع شد. نه از جنس ترس، بیشتر شبیه حسِ ورود ناگهانی به بازیای که قوانینش را نمیدانست، یا شاید هم از حسادت؟
ادامه دارد...
#Mahlin
#my_big_boy
#BTS #RM #JIN #SUGA #J_HOP #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BTS #BANGATAN #FEYK
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک
#ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیکشن #فیک
- ۳۰۶
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط