P
P17
جییون جلوی ورودی شرکت جئون دونگسو ایستاد.
سرشو آروم بالا آورد. برج شیشهای تا دل آسمون رفته بود، شیشهها نور صبح رو مثل تیغ برمیگردوندن.
چشمهاش یه لحظه روی اسم حکشده روی ساختمان ثابت موند. نه با تحسین… بیشتر با اندازهگیری.
کنارش، کیم تهیونگ مثل سایه ایستاده بود. نه اونقدر دور که غریبه به حصاب بیاد، نه اونقدر نزدیک که لازم باشه...
جییون بدون حرفی راه افتاد.
قدمهاش شمرده بود پاشنهی کفشش روی سنگ جلوی ورودی، دقیق و منظم صدا میداد. نه تند، نه آهسته. انگار هر قدم از قبل حساب شده.
در شیشهای خودکار باز شد. هوای خنک لابی خورد به صورتش.
داخل، همهچیز بوی نظم میداد. مردها با کتوشلوارهای اتوکشیده، زنها با لباسهای رسمی، صدای آرام تلفنها و تایپ کردن.
همه چی با نظم بود تا اینکه صدای راه رفتنی تو سالن پیچید...
تق. تق. تق.
ریتمش اونقدر تمیز بود که چند نفر ناخودآگاه سر بلند کردن. مکث کوتاهی افتاد. فقط چند ثانیه. ولی حس شد.
جییون انگار نه انگار که نظم خاص خودشو بی اجازه وارد نظم لابی شرکت کرده مستقیم رفت سمت میز پذیرش. شونهها صاف، چونه کمی بالا، کتوشلوار مشکی با طرح خاصش زیر نور برق ملایمی داشت. نه زرقوبرق، نه ساده. دقیقاً همونجوری که باید باشه...
زن پشت میز وقتی نگاهش به صورت جدی جییون افتاد، یه لحظه دستپاچه شد. سریع از جا بلند شد و تعظیم کرد.
* چطور میتونم کمکتون کنم؟
قبل از اینکه جییون جواب بده، تهیونگ یه قدم جلو اومد. صداش آروم و کنترلشده.
تهیونگ:برای جلسه تشریف آوردیم.
* ب… بله، اسمتون؟
تهیونگ:لی ات و کیم تهیونگ
زن سریع سیستم رو چک کرد، بعد کارت رو برداشت.
* بله، لطفاً به سمت راست بفرمایید. این کارت رو بندازید گردنتون. آقای…...اونجا منتظرتون هستن که راهنمایی کنن.
تهیونگ کارت رو گرفت. خیلی طبیعی، بدون اینکه از جییون اجازه بگیره، بندشو انداخت دور گردنش. حرکتش دقیق بود، انگار سالها همین کارو کرده. جییون حتی نگاه هم نکرد. اعتماد کاملی داشت.... البته شاید......
با هم سمت آسانسورها رفتن.
کنار یکی از آسانسورهای جدا و خلوت، مردی با قد متوسط ایستاده بود. خوشپوش. موها مرتب. لبخندی که زیادی حسابشده بود.
تا جییون نزدیک شد، لبخندش عمیقتر شد.
جیمین: سلام. شما باید لی ات و کیم تهیونگ باشین. من پارک جیمین هستم. لطفاً از این طرف...
لحنش نرم بود، ولی تهش یه چیزی شبیه ارزیابی داشت.
درب آسانسور مخصوص مهمانهای ویژه باز شد. هر سه وارد شدن.
جیمین دکمه طبقه بیستویک رو فشار داد. دستهاشو جلوش قفل کرد. حالتش حرفهای، کنترلشده.
جییون از گوشه چشم نگاهش کرد.
ظاهرش بینقص بود. کت دقیق اندازه، ساعت ظریف، موها بیاشتباه.
ولی تو چشمهاش… یه برق کوتاه بود. چیزی بین کنجکاوی و احتیاط، انگار داشت وزنش میکرد و یک راز پنهانم پشت وجود داشت..
جییون نگاهشو کامل بهش نداد. فقط همونقدر که بفهمه حواسش هست.
آسانسور حرکت کرد. سکوت افتاد.
جیمین گفت: امیدوارم مسیرتون راحت بوده باشه.
جییون بدون اینکه سرشو کامل بچرخونه گفت:
جی یون: بستگی داره مقصد کجا باشه.
چند ثانیه سکوت.
جیمین خیلی نامحسوس لبخند زد.
جیمین:مقصد امروز مشخصه.
اینبار جییون مستقیم نگاهش کرد. نگاهش صاف. بدون تردید.
جی یون:برای شما شاید.
ضربهی جمله نرم بود… ولی نشست.
تهیونگ بیحرکت ایستاده بود، نگاهش رو به در آسانسور بود دخالتی نمیکرد. فقط حضور داشت. مثل دیوار پشت سرش بود...
صدای بوق کوتاه. طبقه بیستویک.
قبل از اینکه در کامل باز شه، جیمین یه لحظه به جییون نگاه کرد.
این زن نه تحتتأثیر لبخندشه… نه تحت فشار فضا.
و این، براش جالب بود.
در که باز شد، جییون اولین نفر قدم بیرون گذاشت.
تق. تق. تق.
اینبار صدا تو راهروی ساکت طبقه پیچید.
قدرت بعضیا داد زدن نمیخواد.
فقط کافیه راه برن.
جییون جلوی ورودی شرکت جئون دونگسو ایستاد.
سرشو آروم بالا آورد. برج شیشهای تا دل آسمون رفته بود، شیشهها نور صبح رو مثل تیغ برمیگردوندن.
چشمهاش یه لحظه روی اسم حکشده روی ساختمان ثابت موند. نه با تحسین… بیشتر با اندازهگیری.
کنارش، کیم تهیونگ مثل سایه ایستاده بود. نه اونقدر دور که غریبه به حصاب بیاد، نه اونقدر نزدیک که لازم باشه...
جییون بدون حرفی راه افتاد.
قدمهاش شمرده بود پاشنهی کفشش روی سنگ جلوی ورودی، دقیق و منظم صدا میداد. نه تند، نه آهسته. انگار هر قدم از قبل حساب شده.
در شیشهای خودکار باز شد. هوای خنک لابی خورد به صورتش.
داخل، همهچیز بوی نظم میداد. مردها با کتوشلوارهای اتوکشیده، زنها با لباسهای رسمی، صدای آرام تلفنها و تایپ کردن.
همه چی با نظم بود تا اینکه صدای راه رفتنی تو سالن پیچید...
تق. تق. تق.
ریتمش اونقدر تمیز بود که چند نفر ناخودآگاه سر بلند کردن. مکث کوتاهی افتاد. فقط چند ثانیه. ولی حس شد.
جییون انگار نه انگار که نظم خاص خودشو بی اجازه وارد نظم لابی شرکت کرده مستقیم رفت سمت میز پذیرش. شونهها صاف، چونه کمی بالا، کتوشلوار مشکی با طرح خاصش زیر نور برق ملایمی داشت. نه زرقوبرق، نه ساده. دقیقاً همونجوری که باید باشه...
زن پشت میز وقتی نگاهش به صورت جدی جییون افتاد، یه لحظه دستپاچه شد. سریع از جا بلند شد و تعظیم کرد.
* چطور میتونم کمکتون کنم؟
قبل از اینکه جییون جواب بده، تهیونگ یه قدم جلو اومد. صداش آروم و کنترلشده.
تهیونگ:برای جلسه تشریف آوردیم.
* ب… بله، اسمتون؟
تهیونگ:لی ات و کیم تهیونگ
زن سریع سیستم رو چک کرد، بعد کارت رو برداشت.
* بله، لطفاً به سمت راست بفرمایید. این کارت رو بندازید گردنتون. آقای…...اونجا منتظرتون هستن که راهنمایی کنن.
تهیونگ کارت رو گرفت. خیلی طبیعی، بدون اینکه از جییون اجازه بگیره، بندشو انداخت دور گردنش. حرکتش دقیق بود، انگار سالها همین کارو کرده. جییون حتی نگاه هم نکرد. اعتماد کاملی داشت.... البته شاید......
با هم سمت آسانسورها رفتن.
کنار یکی از آسانسورهای جدا و خلوت، مردی با قد متوسط ایستاده بود. خوشپوش. موها مرتب. لبخندی که زیادی حسابشده بود.
تا جییون نزدیک شد، لبخندش عمیقتر شد.
جیمین: سلام. شما باید لی ات و کیم تهیونگ باشین. من پارک جیمین هستم. لطفاً از این طرف...
لحنش نرم بود، ولی تهش یه چیزی شبیه ارزیابی داشت.
درب آسانسور مخصوص مهمانهای ویژه باز شد. هر سه وارد شدن.
جیمین دکمه طبقه بیستویک رو فشار داد. دستهاشو جلوش قفل کرد. حالتش حرفهای، کنترلشده.
جییون از گوشه چشم نگاهش کرد.
ظاهرش بینقص بود. کت دقیق اندازه، ساعت ظریف، موها بیاشتباه.
ولی تو چشمهاش… یه برق کوتاه بود. چیزی بین کنجکاوی و احتیاط، انگار داشت وزنش میکرد و یک راز پنهانم پشت وجود داشت..
جییون نگاهشو کامل بهش نداد. فقط همونقدر که بفهمه حواسش هست.
آسانسور حرکت کرد. سکوت افتاد.
جیمین گفت: امیدوارم مسیرتون راحت بوده باشه.
جییون بدون اینکه سرشو کامل بچرخونه گفت:
جی یون: بستگی داره مقصد کجا باشه.
چند ثانیه سکوت.
جیمین خیلی نامحسوس لبخند زد.
جیمین:مقصد امروز مشخصه.
اینبار جییون مستقیم نگاهش کرد. نگاهش صاف. بدون تردید.
جی یون:برای شما شاید.
ضربهی جمله نرم بود… ولی نشست.
تهیونگ بیحرکت ایستاده بود، نگاهش رو به در آسانسور بود دخالتی نمیکرد. فقط حضور داشت. مثل دیوار پشت سرش بود...
صدای بوق کوتاه. طبقه بیستویک.
قبل از اینکه در کامل باز شه، جیمین یه لحظه به جییون نگاه کرد.
این زن نه تحتتأثیر لبخندشه… نه تحت فشار فضا.
و این، براش جالب بود.
در که باز شد، جییون اولین نفر قدم بیرون گذاشت.
تق. تق. تق.
اینبار صدا تو راهروی ساکت طبقه پیچید.
قدرت بعضیا داد زدن نمیخواد.
فقط کافیه راه برن.
- ۵۶۹
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط