ات دیگه طاقت نیاورد صداش لرزید بغضشو قورت داد و یهو با فریاد زد

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟏

ات دیگه طاقت نیاورد. صداش لرزید، بغضشو قورت داد و یهو با فریاد زد:

– بســــــــــــه!!!

کوک و مینا هر دو خشکشون زد. کوک با تعجب به ات نگاه کرد، مینا اون‌ور گوشی سکوت کرد.

ات با نفس‌های تند ادامه داد:

– شما دوتا منو خفه کردین! یکی میگه "تو مال منی"، یکی میگه "اون داره اذیتت می‌کنه"! آخه مگه من وسیله ام؟! مگه من بچه‌ ام که هر کی هر چی بخواد سرم داد بزنه؟!

اشک از چشم‌هاش سرازیر شد. گوشی هنوز دست کوک بود. مینا از اون‌ور خط با صدای آروم گفت:

– ات… من فقط می‌خوام ازت محافظت کنم…

ات داد زد:
– نمی‌خوام! نمی‌خوام هیچ‌کدومتون برام تصمیم بگیرین! خودم عقل دارم! خودم انتخاب می‌کنم!

کوک دستشو دراز کرد تا بغلش کنه، اما ات با خشم عقب کشید.

– حتی تو هم، کوک… دیگه حق نداری فکر کنی صاحب منی!

برای اولین بار لبخند پررو کوک محو شد. صورتشو جدی کرد و نگاهشو پایین انداخت.
مینا اون‌ور گوشی نفس بریده گفت:

– ات… آروم باش… من دیگه بحث نمی‌کنم…

ات گوشی رو از دست کوک قاپید، تماسو قطع کرد، بعد پرت کرد روی تخت. نشست گوشه‌ی تخت، زانوهاشو بغل کرد، سرشو گذاشت رو دستاش و بی‌صدا شروع کرد به گریه کردن.

کوک چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد خیلی آروم، بدون اینکه چیزی بگه، کنارش نشست. فاصله رو حفظ کرد.

برای اولین بار، سکوتی سنگین بینشون افتاد…
دیدگاه ها (۲)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟐سکوت سنگین‌تر از هر فریادی ر...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟎ات هنوز با چشمای خیس گوشی رو...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟗همون لحظه گوشی ات روی میز لر...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟗کوک: «ات....»ات: «جان؟ »(😳)ک...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟐کوک: «راستی مینا… هنوزم جرأت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط