{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوت سنگینتر از هر فریادی روی شونههای ات افتاده بود نفساش تند و بریده ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟐

سکوت سنگین‌تر از هر فریادی روی شونه‌های ات افتاده بود. نفساش تند و بریده میومد، انگار هر لحظه بیشتر خفه می‌شد. اشکاش روی زانوش می‌چکید و بوی نم گرفته‌ی بالش کنارش پیچیده بود.

کوک هنوز همون‌جا نشسته بود. نه خندید، نه مسخره کرد، نه تهدیدی کرد. فقط نگاه می‌کرد. برای اولین بار توی چشم‌هاش چیزی جز شیطنت و خشم بود… یه جور نگرانی خاموش.

خیلی آروم، بدون اینکه صدایی بده، دستشو عقب برد و بدنشو کمی خم کرد. از پشت سر، دستاشو دور ات حلقه کرد.
ات اول خشک شد، قلبش کوبید به قفسه سینه‌ش، اما کوک آروم سرشو روی شونه‌ی ات گذاشت و نفسشو بین موهاش رها کرد.

– …هیچ‌وقت فکر نکن وسیله‌ای.

صدای کوک، آروم‌تر از همیشه، مثل زمزمه‌ای بود که فقط خود ات می‌شنید.

– تو مال هیچ‌کس نیستی… حتی مال من. ولی بذار یه بارم که شده، من سنگینی این همه اشک رو برات بردارم.

ات بازم گریه کرد. این بار بی‌صدا. فقط لرزید و گذاشت کوک بیشتر بغلش کنه.

کوک سرشو توی موهاش فشار داد، لبشو به تارهای خیسش چسبوند و آروم زیر گوشش گفت:

– بذار امشب فقط… کنارت باشم. همین.

انگار برای لحظه‌ای دنیا وایستاد. صدای نفس‌های دوتاشون توی اتاق می‌پیچید… و ات حس کرد برای اولین بار، بغلی که می‌تونه توش همه‌ی ترساشو جا بده، درست پشت سرشه.
دیدگاه ها (۶)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟏ات دیگه طاقت نیاورد. صداش لر...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟎ات هنوز با چشمای خیس گوشی رو...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟔ادامهات با صدای گرفته و نیمه...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟕ات هنوز از بوسه‌ی طولانی گیج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط