{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات روی تختش ولو شده بود گوشی توی دستش بود و داشت توی گروه ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟑

ات روی تختش ولو شده بود، گوشی توی دستش بود و داشت توی گروه مونگل‌ها به مسخره‌بازی‌های مینا جواب می‌داد که یهو صدای پیام کوک اومد:

ـ «دارم میام.»

ات اول فکر کرد شوخیه. لبخند زد و نوشت:
ـ «بیا ببینم جرئت داری؟»

اما چند دقیقه بعد واقعاً صدای در اومد. قلبش ریخت پایین. با تردید بلند شد و درو باز کرد. کوک، همونطور با لبخند شیطونی همیشگی، ایستاده بود.

کوک بدون هیچ مقدمه‌ای دستشو گرفت، کشید تو خونه و همون لحظه سرشو گذاشت روی شونه ات.
ـ «دلم برات تنگ شده بود… نمی‌خواستم حتی یه دقیقه ازت دور باشم.»

ات هول شد. دستاشو نمی‌دونست کجا بذاره. ولی گرمای کوک آرومش می‌کرد.

کوک صورتشو بالا آورد، مستقیم توی چشم‌های ات زل زد و آروم لب‌هاشو گذاشت روی لب ات.

بوسه‌ش طولانی بود. انگار زمان وایستاده بود. ات اولش خشک زده بود به جاش، ولی کم‌کم چشماش رو بست و خودش رو رها کرد.

دست‌های کوک رفت دور کمرش، فشارش داد و بوسه عمیق‌تر شد.

بین لب‌هاش زمزمه کرد:

ـ «ازت نمی‌گذرم ات… حالا دیگه نمی‌ذارم تنها باشی.»


ات فقط نفس‌نفس می‌زد و نمی‌دونست چی بگه. یه حس عجیبی بین ترس و آرامش، بین شرم و دل‌خوشی توی وجودش پیچیده بود...
دیدگاه ها (۰)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟒ات هنوز گیج بود. قلبش تند می...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟓کوک هنوز روی سینه‌ی ات بود، ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟐سکوت سنگین‌تر از هر فریادی ر...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟏ات دیگه طاقت نیاورد. صداش لر...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟔ادامهات با صدای گرفته و نیمه...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟕ات هنوز از بوسه‌ی طولانی گیج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط