بالاتر از اتمسفر
کمی عجله داشتم، شرمنده..
با بلند شدنم سایه ای که بر جمع نشسته میندازم، مضطرب کنندس. بدون مکث روی پاشه پا برمیگردم و با سرعتی که ناشی از فشار مضاعفی کاهنده تر بنظر میرسه، به سمت مقصدی نامعلوم گام های سستم رو یکی پس از دیگری روی سطح ناهموار پارک میکشم.
به خودم که میام خودمو ولو شده روی تخت کهنه فرتوتم میابم؛ اینجا، تنها جاییه که پیکر پرتنشم شاید کمی، نه اروم، بلکه قابل تحمل تر به عنوان این پوسته خاکی انزجار اور تغییر نقش میده.
اندک اندک افسارم رو بدست این ارامش اعتیاد اور میدم، ارامشی که شاید برای لحظه ای به من از اون هیاهو و جنبش فضای اطراف فاصله بده؛ ارامشی که نه جای دیگه نه با چیز دیگه بلکه ارامشی که مختص این نقطه و تنها خوابه که برای من به ارمغان میاد. کمکم چشمام گرم میشن و ذهنم از نوار سروصدای بیرون دنیای من منحرف میشه و روبه خاموشی میگراید.
وقتی که تک تک حواسم گرد هم میان، خودمو توی مکانی میابم که شاید زمانی اونجارو خونه مینامیدم. چیزی نمیگذره که ذهنم چهره های اشنا رو تشخیص میده، اتفاقات، پی در پی جوری خودشونو وقف رخ دادن میکنن که خواسته یا ناخواسته کنترلی روشون ندارم. اه این نگاه تار اشناست..دوباره همون خاطره..؟
بین گذر صحنات دستامو دراز میکنم تا صورت سرخ شده از گناهان عزیز ترین کسمو در اغوش بگیرم ولی دل غافل نگاهم به کف دستان کوچکم میوفته و ناگهان خود را در حالِ بی اختیار پاک کردن دیوار خون الود همون چهار دیواری نجست و نفس گیری که شده بود ملکه ی خاطراتم درمیابم. لکه های چرکین خون در تضاد با واقعیتِ دور از حقیقتِ درون خاطراتم، حتی با ساییدن کف دستان نحیف و ازرده شدن پوست لطیفم، هرگز پاک و زدود نمیشن؛ اون لکه های نحس تا اخرین نفسی که در این وجود فانی ام جریان خواهد داشت، زندگانی ننگینم رو توی چنگ جفاکار خود محصور کردن.
ناگهان احساسات پنجگانه روبه آگاهی فزونی ام به من از دستان محکم و بزرگی که از پشت دورم حلقه میشدند خبر دادن. امکان اشتباه کردنم یکی در میلیون بود، مطمئن شدم که این همان حس اوست. مثل همیشه در گوشم با صدایی نجواگرانه که مستقیم با افکارم درهم تنیده بود، زمزمه ای که لرزه بر ستون فقراتم میانداخت کرد: فقط یک ندا برای تزلزل اونا کافیه...
با هر کلمه انگار وجودم بر انگیخته میشد، با پیشروی هر صدم ثانیه بیش از پیش احساس اینکه انگار لای پاهام داره اتیش میگیره منکر ناپذیر تر میشد.
خودم را درحالی که انگشتانم به گلوی نازک تر از تار مو ام برای باز کردن راه نفسی نمور چنگ میزدن، یافتم. درست بعد از نفس عمیقی که با سرعت به ریه هام جانی دوباره میبخشید و سینه ام را به ناله انداخت، با نگاهایی بی صبر و مداوم به اطراف متوجه همان مکان اشنا تر از نامم شدم. با حرکتی منگ و گیج از روی تختم بلد شدم و در حالی که جیرجیر خفیف مفصل های بدنم زیر بار نفس های سنگینم همراهیم میکردن به سمت اشپزخونه قدم برداشتم. چند دقیقه ای سپری شد که ذهنم به کنکاش افتاد که امروز چه روزیه..؟ ساعت! ساعت چنده؟! بدون معطلی سرمو و در پی ان نگاه جوینده ام رو به سمت ساعت دیواری قدیمی و زیبای خونه چرخوندم. نگاهم روی ساعت قفل شد، انگار برای فقط لحظه ای دنیا متوقف شد؛ بازم این تیک منو توی خودش همچون باتلاقی فرو برده بود. ناگهان به خودم اومدم و بدون کوچیکترین مکثی به سمت یخچال خزیدم. اوه درسته الان ساعت...ساعت؟ ساعت چند بود..؟ مکثی مردد میکنم و اهی از سر کلافگی ناشی از خواب زیاد بیرون میدم. اهمیتی نداره!. با روشنی پشت پرده های پنجره اشپزخونه میشد فهمید که سر ظهره. کمی برگ خلالی کاهو که اغشته به اب لیمو و روغن زیتون بود از اعماق یخچال بیرون میارم. بعد از کمی دست دست کردن بالاخره میشینم یه گوشه ای و تصمیم میگیرم که شروع کنم. سکوت کر کننده خونه بهم میفهمونه که طبق معمول خالیه. چنگال اهنی رو با بی میلی بالا میارم و با احتیاط بر اینکه کیسه پلاستیکی حاوی خلال برگ کاهو رو پاره نکنه درون ان میفشارم؛ چنگال رو بالا میارم و با انزجار اون رو درون دهنم جا میدم.
#p1
کمی عجله داشتم، شرمنده..
با بلند شدنم سایه ای که بر جمع نشسته میندازم، مضطرب کنندس. بدون مکث روی پاشه پا برمیگردم و با سرعتی که ناشی از فشار مضاعفی کاهنده تر بنظر میرسه، به سمت مقصدی نامعلوم گام های سستم رو یکی پس از دیگری روی سطح ناهموار پارک میکشم.
به خودم که میام خودمو ولو شده روی تخت کهنه فرتوتم میابم؛ اینجا، تنها جاییه که پیکر پرتنشم شاید کمی، نه اروم، بلکه قابل تحمل تر به عنوان این پوسته خاکی انزجار اور تغییر نقش میده.
اندک اندک افسارم رو بدست این ارامش اعتیاد اور میدم، ارامشی که شاید برای لحظه ای به من از اون هیاهو و جنبش فضای اطراف فاصله بده؛ ارامشی که نه جای دیگه نه با چیز دیگه بلکه ارامشی که مختص این نقطه و تنها خوابه که برای من به ارمغان میاد. کمکم چشمام گرم میشن و ذهنم از نوار سروصدای بیرون دنیای من منحرف میشه و روبه خاموشی میگراید.
وقتی که تک تک حواسم گرد هم میان، خودمو توی مکانی میابم که شاید زمانی اونجارو خونه مینامیدم. چیزی نمیگذره که ذهنم چهره های اشنا رو تشخیص میده، اتفاقات، پی در پی جوری خودشونو وقف رخ دادن میکنن که خواسته یا ناخواسته کنترلی روشون ندارم. اه این نگاه تار اشناست..دوباره همون خاطره..؟
بین گذر صحنات دستامو دراز میکنم تا صورت سرخ شده از گناهان عزیز ترین کسمو در اغوش بگیرم ولی دل غافل نگاهم به کف دستان کوچکم میوفته و ناگهان خود را در حالِ بی اختیار پاک کردن دیوار خون الود همون چهار دیواری نجست و نفس گیری که شده بود ملکه ی خاطراتم درمیابم. لکه های چرکین خون در تضاد با واقعیتِ دور از حقیقتِ درون خاطراتم، حتی با ساییدن کف دستان نحیف و ازرده شدن پوست لطیفم، هرگز پاک و زدود نمیشن؛ اون لکه های نحس تا اخرین نفسی که در این وجود فانی ام جریان خواهد داشت، زندگانی ننگینم رو توی چنگ جفاکار خود محصور کردن.
ناگهان احساسات پنجگانه روبه آگاهی فزونی ام به من از دستان محکم و بزرگی که از پشت دورم حلقه میشدند خبر دادن. امکان اشتباه کردنم یکی در میلیون بود، مطمئن شدم که این همان حس اوست. مثل همیشه در گوشم با صدایی نجواگرانه که مستقیم با افکارم درهم تنیده بود، زمزمه ای که لرزه بر ستون فقراتم میانداخت کرد: فقط یک ندا برای تزلزل اونا کافیه...
با هر کلمه انگار وجودم بر انگیخته میشد، با پیشروی هر صدم ثانیه بیش از پیش احساس اینکه انگار لای پاهام داره اتیش میگیره منکر ناپذیر تر میشد.
خودم را درحالی که انگشتانم به گلوی نازک تر از تار مو ام برای باز کردن راه نفسی نمور چنگ میزدن، یافتم. درست بعد از نفس عمیقی که با سرعت به ریه هام جانی دوباره میبخشید و سینه ام را به ناله انداخت، با نگاهایی بی صبر و مداوم به اطراف متوجه همان مکان اشنا تر از نامم شدم. با حرکتی منگ و گیج از روی تختم بلد شدم و در حالی که جیرجیر خفیف مفصل های بدنم زیر بار نفس های سنگینم همراهیم میکردن به سمت اشپزخونه قدم برداشتم. چند دقیقه ای سپری شد که ذهنم به کنکاش افتاد که امروز چه روزیه..؟ ساعت! ساعت چنده؟! بدون معطلی سرمو و در پی ان نگاه جوینده ام رو به سمت ساعت دیواری قدیمی و زیبای خونه چرخوندم. نگاهم روی ساعت قفل شد، انگار برای فقط لحظه ای دنیا متوقف شد؛ بازم این تیک منو توی خودش همچون باتلاقی فرو برده بود. ناگهان به خودم اومدم و بدون کوچیکترین مکثی به سمت یخچال خزیدم. اوه درسته الان ساعت...ساعت؟ ساعت چند بود..؟ مکثی مردد میکنم و اهی از سر کلافگی ناشی از خواب زیاد بیرون میدم. اهمیتی نداره!. با روشنی پشت پرده های پنجره اشپزخونه میشد فهمید که سر ظهره. کمی برگ خلالی کاهو که اغشته به اب لیمو و روغن زیتون بود از اعماق یخچال بیرون میارم. بعد از کمی دست دست کردن بالاخره میشینم یه گوشه ای و تصمیم میگیرم که شروع کنم. سکوت کر کننده خونه بهم میفهمونه که طبق معمول خالیه. چنگال اهنی رو با بی میلی بالا میارم و با احتیاط بر اینکه کیسه پلاستیکی حاوی خلال برگ کاهو رو پاره نکنه درون ان میفشارم؛ چنگال رو بالا میارم و با انزجار اون رو درون دهنم جا میدم.
#p1
- ۳۱۶
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط