{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#FALLEN.ECHOES

#FALLEN.ECHOES
Part 2

باران هنوز می‌بارید.

هیونجین از پنجره به آسمان خاکستری خیره شده بود. هرچه بیشتر تلاش می‌کرد چیزی از گذشته به یاد بیاورد، فقط سردرد بیشتری می‌گرفت.

صدای باز شدن در باعث شد نگاهش را برگرداند.

فیلیکس وارد اتاق شد.

در دستش یک لیوان قهوه و یک کیسه کوچک از نان‌های تازه بود.

لبخند آرامی روی لب‌هایش نشست.

«صبح بخیر.»

هیونجین چند ثانیه به او خیره ماند.

عجیب بود...

از میان تمام آدم‌هایی که این چند هفته دیده بود، فقط حضور فیلیکس باعث می‌شد احساس آرامش کند.

«تو هر روز میای؟»

فیلیکس کمی مکث کرد.

«تقریباً.»

«برای یه دوست قدیمی زیادی میای.»

لبخند فیلیکس برای لحظه‌ای لرزید.

«شاید چون نگرانتم.»

هیونجین چیزی نگفت.

اما نگاهش روی چهره فیلیکس ماند.

احساس می‌کرد این صورت را هزار بار دیده است.

انگار در جایی دور از دسترس ذهنش، خاطره‌ای پنهان شده بود.

ناگهان تصویری کوتاه از میان افکارش گذشت.

خنده‌ای روشن.

موهای طلایی زیر نور خورشید.

و صدایی که اسمش را صدا می‌زد.

«هیون...»

درد شدیدی در سرش پیچید.

دستش را روی شقیقه‌اش گذاشت.

فیلیکس فوراً به سمتش آمد.

«هیونجین! خوبی؟»

برای لحظه‌ای نگاهشان در هم گره خورد.

قلب فیلیکس از نگرانی فشرده شد.

اما چیزی که نمی‌دانست این بود که درست در همان لحظه، پشت در اتاق، مردی ایستاده بود.

مردی که نمی‌خواست حافظه هیونجین هرگز برگردد...

و اگر لازم می‌شد، دوباره برای ساکت کردنش دست به هر کاری می‌زد.




ادامه دارد...
---














بانوهای زیبام اینم از پارت ۲ با اینکه شرایط نرسیده بود ولی خوب من براتون گذاشتم چون چند روز پیش فکر کنم پارت از این دمان داده بودم براتون پس تصمیم گرفتم پارت ۲ بزارم براتون فرشته های خوشگلم💗
بوی بهتون نانازیای هیونی💗🎀🥟💕💓🙃









#Huynjin
دیدگاه ها (۵۱)

#My.crazy.killer. part 6(*نکته=این رمان Darrk l...

#FALLEN.ECHOESPart 1باران شدیدی می‌بارید.قطرات باران با شدت ...

#mafia.lover. part 3هیونجین نزدیک فیلیکس شد و دس...

بین دو دنیا p6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط