{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشمانـܢܢ را مے بنـــدܢܢ

چشمانـܢܢ را مے بنـــدܢܢ

سیـــاه پوش خاطراتــــ شــده اܢܢ

چشمانـــܢܢ را مے ڪًشایــــܢܢ

سوڪًـوار حقیقتــــ به جـــا مانــده اܢܢ

پناهے مے شناسیـــد از ایـــטּ برزخ بے پایـــاטּ
دیدگاه ها (۱)

بے تـو شعرهایــܢܢ وزטּ و قافیہ ندارد تنها وزטּ احساســܢܢ را...

پــر میــزند بر بامــܢܢ سیــاهِ ڪلاغ و شبــ بهـ ویــرانهـ ه...

ڪاش میدانستـــܢܢ مسافـــرڪــداܢܢ راهــے تـا چشمانـــܢܢ را ...

ذهــنــܢܢ را هجـــوܢܢ تنهایے تـسخیــر ڪرده دیــڪًـرحتے خواب...

خالِ سیاهِ گوشه‌ی چشمت چه می‌کند با دل که بی‌قرارِ تماشای تو...

گاهی زندگی، آدم را آرام و بی‌صدا از کنارِ روزهایی عبور می‌ده...

رمان: فراموش شدهفصل ۶: نقطه اوج و حقیقتِ نهاییآن‌ها فهمیدند ...

در تلاطم بی‌امان روزگار، من تنها شاهد گذر زمانمآن هم با آرزو...

پارت ۳۹ — «سه روز»شب اول بعد از صدور حکم، یورا دوباره برای ب...

آقا......بابامای کاش باز آیی و من پای تو بوسمدر سجده روم صو...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۶جونگوک چند ثانیه به تصویر مانیت...

«قهرِ علوی و دکترینِ حَد: بهرام محمدی»۱۴. خلعِ یدِ مفسد؛ است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط