لباس هیسو
لباس هیسو
اوایل سپتامبر بود. باد بهاری شروع به وزیدن کرده بود، اما در قلب هیسو طوفانی از احساسات منفی میوزید. هیونجین و فلیکس در نهایت استرالیا را ترک کرده بودند تا زندگی جدیدی را آغاز کنند. اگرچه هیسو برای آنها خوشحال بود، اما فقدان آنها—شوخ طبعی پر سر و صدای فلیکس و حضور آرامش بخش هیونجین—حفره ای در خانه ایجاد کرده بود که با وجود عشق هانول و سونگمین، هنوز خالی به نظر می رسید.
آن روز عصر، احساس تنهایی و عصبانیت کرد. یک بحث کوچک با سونگمین در مورد برنامه های مطالعه اش—که در آن او بیش از حد محافظه کار به نظر می رسید—جرقه ای بود که باعث شد ناگهان از کوره در برود.
"تو همیشه همینطور هستی! بیش از حد کنترل کننده!" فریاد زد و با چشمانی پر از اشک از اتاق مطالعه بیرون دوید.
او مستقیماً به اتاقش رفت و بدون فکر، اولین لباسی که به دستش آمد را پوشید: یک تاپ گشاد و کهنه و یک شلوار راحتی کوتاه—لباسی کاملاً نامناسب برای بیرون رفتن. با عجله از پله ها پایین دوید و از در پشتی خارج شد، طوفانی از احساسات جریحه دار شده.
هوا خنک بود. او بدون هدف در خیابان های اطراف عمارت که معمولاً امن بودند قدم زد، سعی کرد نفسش را آرام کند و اشک هایش را پاک کند. او آنقدر در افکار خود غرق شده بود که متوجه دو ماشین سیاه که آرام از خیابان کناری پیچیدند و به سمت او آمدند، نشد.
ناگهان، درهای ماشین ها باز شد و چهار مرد درشت هیکل و خشن بیرون پریدند. قبل از اینکه هیسو حتی بتواند فریاد بزند، یکی از آنها دستش را روی دهانش گذاشت و او را به سمت ماشین کشید.
"جلو نگیر، دختر کوچولو," مردی با صدایی خشن و تمسخرآمیز در گوشش زمزمه کرد. "پدرت یه چیزایی به ما بدهکاره."
هیسو وحشت زده تقلا کرد، اما آنها قوی تر بودند. آنها او را به پشت ماشین پرتاب کردند. یکی از آنها مشتی محکم به شکمش کوبید—درست در جایی که بیشترین آسیب پذیری را داشت. درد شدید و ناگهانی، نفسش را بند آورد. دنیا دور سرش چرخید.
"این برای اون بدهی کوچیکه," مرد دیگر غر زد و ضربه دیگری به پهلویش زد.
هیسو ناله ای کرد، تاریکی لبه های دیدش را فرا گرفت. آخرین چیزی که قبل از غرق شدن در بی هوشی احساس کرد، درد تیز و ترس شدید بود، و بوی توتون و خاکستر در فضای ماشین.
اوایل سپتامبر بود. باد بهاری شروع به وزیدن کرده بود، اما در قلب هیسو طوفانی از احساسات منفی میوزید. هیونجین و فلیکس در نهایت استرالیا را ترک کرده بودند تا زندگی جدیدی را آغاز کنند. اگرچه هیسو برای آنها خوشحال بود، اما فقدان آنها—شوخ طبعی پر سر و صدای فلیکس و حضور آرامش بخش هیونجین—حفره ای در خانه ایجاد کرده بود که با وجود عشق هانول و سونگمین، هنوز خالی به نظر می رسید.
آن روز عصر، احساس تنهایی و عصبانیت کرد. یک بحث کوچک با سونگمین در مورد برنامه های مطالعه اش—که در آن او بیش از حد محافظه کار به نظر می رسید—جرقه ای بود که باعث شد ناگهان از کوره در برود.
"تو همیشه همینطور هستی! بیش از حد کنترل کننده!" فریاد زد و با چشمانی پر از اشک از اتاق مطالعه بیرون دوید.
او مستقیماً به اتاقش رفت و بدون فکر، اولین لباسی که به دستش آمد را پوشید: یک تاپ گشاد و کهنه و یک شلوار راحتی کوتاه—لباسی کاملاً نامناسب برای بیرون رفتن. با عجله از پله ها پایین دوید و از در پشتی خارج شد، طوفانی از احساسات جریحه دار شده.
هوا خنک بود. او بدون هدف در خیابان های اطراف عمارت که معمولاً امن بودند قدم زد، سعی کرد نفسش را آرام کند و اشک هایش را پاک کند. او آنقدر در افکار خود غرق شده بود که متوجه دو ماشین سیاه که آرام از خیابان کناری پیچیدند و به سمت او آمدند، نشد.
ناگهان، درهای ماشین ها باز شد و چهار مرد درشت هیکل و خشن بیرون پریدند. قبل از اینکه هیسو حتی بتواند فریاد بزند، یکی از آنها دستش را روی دهانش گذاشت و او را به سمت ماشین کشید.
"جلو نگیر، دختر کوچولو," مردی با صدایی خشن و تمسخرآمیز در گوشش زمزمه کرد. "پدرت یه چیزایی به ما بدهکاره."
هیسو وحشت زده تقلا کرد، اما آنها قوی تر بودند. آنها او را به پشت ماشین پرتاب کردند. یکی از آنها مشتی محکم به شکمش کوبید—درست در جایی که بیشترین آسیب پذیری را داشت. درد شدید و ناگهانی، نفسش را بند آورد. دنیا دور سرش چرخید.
"این برای اون بدهی کوچیکه," مرد دیگر غر زد و ضربه دیگری به پهلویش زد.
هیسو ناله ای کرد، تاریکی لبه های دیدش را فرا گرفت. آخرین چیزی که قبل از غرق شدن در بی هوشی احساس کرد، درد تیز و ترس شدید بود، و بوی توتون و خاکستر در فضای ماشین.
- ۴.۲k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط