p13
تهیونگ به یاد آورد که درست شبی که پدرش از زندان برگشت
جلوی روی خودش شیشهی مشروبو تو سر مادرش خورد کرد.
تصویر اون خون هنوزم جلوی چشماش بود. هیچ وقت نفهمید
چرا پدرش یهو اینقدر بد شد؟ چرا از اون و مادرش متنفر شد؟
چرا مثل قبل یه مرد خوب نبود؟
اگه هم مادرش به کمک دستگاهها هنوز نفس میکشید به خاطر
این بود که اون میخواست دلیلی برای نگه داشتن تهیونگ و
تهدیدش داشته باشه. اینا حرف اون بود. تهیونگ نمیدونست
باور کنه یا نه.
تهیونگ گفت و نمیدونست چرا اینقدر دلش میخواست جلویخستهم...
جونگکوک خودش باشه و ادای قوی بودن در نیاره.
وقتی تهیونگ سرشو به نشونهی موافقت تکون داد جونگکوکمیخوای بخوابی؟ میتونی امشب اینجا بمونی؟ اگه بخوای...
به سمت اتاقش رفت. یه هودی و شلوار راحتی از بین لباساش
برداشت و پیش تهیونگ برگشت و به سمت اون گرفتشون و با
لبخند گفت:
-فکر کنم یکم برات بزرگ باشن.راحت عوضشون کن.
جونگکوک با اخم ساختگی گفت و تهیونگ لبخند کوچیکی
زد. و همین باعث شد تا اخمش به لبخند تبدیل بشه.
جونگکوک تختشو برای تهیونگ آماده کرد و برای خودش
تشکی روی زمین انداخت.
تهیونگ میدونست حتی اگه به این موضوع اعتراضی هم بکنه
برای جونگکوک اهمیتی نداره پس فقط روی تخت دراز کشید و
به جونگکوکی که به پهلو رو به اون خوابیده بود گفت:
-متاسفم...کوک
جونگکوک تو تاریکی با صدای آرومی گفت و نمیدونست چراته...برای چی اینو میگی؟
قلبش گرفت وقتی دید پسر مقابلش اینقدر از لحاظ روحی
ضعیف به نظر میرسه.
و...واقعا متاسفمتو نباید به خاطر من سختی بکشی. میدونم زندگیتو به هم ریختم
-ته...تو...تو اصال نمیدونی داری چی میگی. اینا سختی نیست.
جونگکوک نمیدونست باید دقیقا چی بگه تا تهیونگ باورش کنه
اما حداقل خودش میدونست هیچ کدوم از این حرفای تهیونگ
حقیقت نداره.
-----------------
جلوی روی خودش شیشهی مشروبو تو سر مادرش خورد کرد.
تصویر اون خون هنوزم جلوی چشماش بود. هیچ وقت نفهمید
چرا پدرش یهو اینقدر بد شد؟ چرا از اون و مادرش متنفر شد؟
چرا مثل قبل یه مرد خوب نبود؟
اگه هم مادرش به کمک دستگاهها هنوز نفس میکشید به خاطر
این بود که اون میخواست دلیلی برای نگه داشتن تهیونگ و
تهدیدش داشته باشه. اینا حرف اون بود. تهیونگ نمیدونست
باور کنه یا نه.
تهیونگ گفت و نمیدونست چرا اینقدر دلش میخواست جلویخستهم...
جونگکوک خودش باشه و ادای قوی بودن در نیاره.
وقتی تهیونگ سرشو به نشونهی موافقت تکون داد جونگکوکمیخوای بخوابی؟ میتونی امشب اینجا بمونی؟ اگه بخوای...
به سمت اتاقش رفت. یه هودی و شلوار راحتی از بین لباساش
برداشت و پیش تهیونگ برگشت و به سمت اون گرفتشون و با
لبخند گفت:
-فکر کنم یکم برات بزرگ باشن.راحت عوضشون کن.
جونگکوک با اخم ساختگی گفت و تهیونگ لبخند کوچیکی
زد. و همین باعث شد تا اخمش به لبخند تبدیل بشه.
جونگکوک تختشو برای تهیونگ آماده کرد و برای خودش
تشکی روی زمین انداخت.
تهیونگ میدونست حتی اگه به این موضوع اعتراضی هم بکنه
برای جونگکوک اهمیتی نداره پس فقط روی تخت دراز کشید و
به جونگکوکی که به پهلو رو به اون خوابیده بود گفت:
-متاسفم...کوک
جونگکوک تو تاریکی با صدای آرومی گفت و نمیدونست چراته...برای چی اینو میگی؟
قلبش گرفت وقتی دید پسر مقابلش اینقدر از لحاظ روحی
ضعیف به نظر میرسه.
و...واقعا متاسفمتو نباید به خاطر من سختی بکشی. میدونم زندگیتو به هم ریختم
-ته...تو...تو اصال نمیدونی داری چی میگی. اینا سختی نیست.
جونگکوک نمیدونست باید دقیقا چی بگه تا تهیونگ باورش کنه
اما حداقل خودش میدونست هیچ کدوم از این حرفای تهیونگ
حقیقت نداره.
-----------------
- ۴.۷k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط