{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۳

پارت ۲۳
از زبون رادوین
دیگه تحمل ندارم همین امشب کارمو باید تموم کنم . اگه امشب نقشه ام میگرفت ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از زبون ترنم
امشب قرار بود بریم و اون عمارت کذایی رو اتیش بزنیم . مردم روستا کل خونه رو نفت و بنزین ریختن و ما باید میسوزوندیمش.
خیلی خیلی خوشحال بودم برا همین تصمیم گرفتم بهترین لباسمو بپوشم و بهترین تیپ رو بزنم . هلیا و نفس هم انگار همین قصد رو داشتن . اوووووووووووففففففف هر سه مون جیگر شدیم .
رفتیم بیرون . انگار پسرا ام مثل ما دلشون خوش بود . اونا هم کت و شلوار پوشیدن . کلا همه خوشحال بودیم .
وقتی رسیدیم هر شش نفرمون یه چوب رو اتیش زدیم و هم زمان با هم هورا کشیدیم و شروع کردیم به اتیش زدن اون عمارت ...
بعد این که اتیش خونه شعله ور شد . دیدیم یه فشفشه تو هوا ترکید
کم کم زیاد تر میشد . همه فشفشه ها هم شکل قلب بود . خیلی خوشگل شده بود
وقتی رو مو از اسمون گرفتم دیدم آرشام جلو من زانو زده و یه حلقه تو دستشه . متین هم جلو هلیا و رادوین هم جلو نفس .
همه شون هم یه حلقه دستشون بود . وای باورم نمیشد . آرشام ؟؟ آرشام به این مغروری؟و البته .... عشقم .
یهو هر سه شون با هم زمزمه کردن : زندگی زیباست
؛ زشتی های آن تقصیر ماست .
در مسیرش هر چه نازیباست آن تدبیر ماست .
زندگی آب روان است ؛ روان میگذرد
. ان چه تقدیر ماست همان میگذرد ...

بعدم با هم گفتن : زیبایی زندگی من میشی ؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون هلیا
وای خدا باورم نمیشه . متین داره به من میگه زیبایی زندگیش بشم . نمیدونستم تو این مواقع چی جواب بدم . تنها کاری که کردم فقط زدن یه لبخند بود . انگار هر سه مون لبخند زدیم . هم من و هم ترنم و هم نفس . و با این لبخند هر پسر جوابش رو گرفت .
و به خصوص تنها مرد زندگی من .....متین .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون نفس .
وووووووووواااااااااااااااااااایییییییییییییییییی خدااااااااااااا این خواب یا واقعیت ؟ من بیدارم ؟؟ مگه میشه ؟ وای خدا رادوین داره از من میخواد بشم زیبایی زندگیش . تا اینو گفت یه لبخند پاشیدم به صورتش و اونم جوابمو داد.
دستمو گرفت . دیدم که ارشام هم دست ترنم و گرفت و متین هم دست هلیا رو . هر سه تاشون کار هاشون هم زمان بود ...
دستمو که گرفت یه حلقه خیلیییییییییییییی خوشگل توش کرد .
هر سه تاشون گفتن : .....با من ازدواج میکنی ؟
وااایییی الان پس میوفتم . وااااااااایییییی معلومهههههههههه . دارم از ذوق میترکم . فقط نمیدونستم تو این مواقع چی باید بگم . اه تقصیر خودمه اگه به جا اون همه فیلم ترسناک یه فیلم عاشفانه دیده بودم الان میدونستم چی باید بگم .
هر چی بود که هول کرده بودم .
گفتن : این سکوت علامت رضاست ؟
تنها متنی که هم من و هم هلیا و هم ترنم میدونستیم این بود و میدونستم اونا هم همینو میگن :

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
ما به پایان دگر نمی اندیشیم
که همین دوست داشتن ها زیباست ...

خداروشکر این دفعه هماهنگ بودیم . ولی خیلی شاعرانه شده بود .
در همین حین که بلند میشدن میگفتن :

ای گل بهارم
دشت لاله زارم
طبع شعر ندارم
عشق یار دارم
ای یار مهربانم
بیا تا که ببارم
بگم که دوستت دارم ...

.
❤ پایان❤

۱۰ /مهر /۱۳۹۶

ساعت ۲۳:۳۲

امید وارم دوست داشته باشین ❤ ❤ ❤
دیدگاه ها (۱)

سلام دوستان تصمیم گرفتم فصل دوم رمان رو هم بنویسم اونایی که ...

فصل دومممممممم@entegham.be.arzeshe.khoon

پارت ۲۲ از زبون نفستقریبا سکته زدم خون اشام پرید سمت هلیا و ...

پارت ۲۱از زبون هلیاوارد اون اتاق شدیم . خیلی اتاق خوبی بود ....

خونه‌ی سه شیطونپارت ۴ — نقشه‌ی رهاجونگکوک از صبح یک لحظه هم ...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱ — قانون اول: به جونگکوک اعتماد نکن!ساع...

چندپارتی یونگی

پارت ۲۶ روز بعد، طبق قراری که گذاشته بودیم، مسابقه‌ی آخر رو ...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۵ — انتقام جونگکوکجونگکوک کنترل تلویزیون...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۰ — نقشه‌ی دوتاییجونگکوک با شک به رها و...

پارت پنجاه‌ونهم | خونه‌ی لاراجئون جونگ‌کوکبالاخره رسیدیم کره...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟏ویو جونگکوکجونگکوک روبه‌روی اِریا ایست...

فیک : بین راندها

فیک : بین راندها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط