باران می شوی،
باران می شوی،
میزدایی اندوه پلک هایم را...
یا همچون غبار...
مینشینی
بر آینه ی زنگار گرفته ی روحم...
گاه ترانه میشوی،
خستگی ام را
در گوش ناشنوای فلک می رقصانی...
یا
سکوتی ناملموس
و آویزان به لب هایم...
گاهی سایه...
گاهی فانوس...
و من...
میان این همه پارادوکس
به پنجره ای دل بسته ام،
که شاید از دریچه اش
خوشبختی
چون قاصدکی
به شانه ام بنشیند...
میزدایی اندوه پلک هایم را...
یا همچون غبار...
مینشینی
بر آینه ی زنگار گرفته ی روحم...
گاه ترانه میشوی،
خستگی ام را
در گوش ناشنوای فلک می رقصانی...
یا
سکوتی ناملموس
و آویزان به لب هایم...
گاهی سایه...
گاهی فانوس...
و من...
میان این همه پارادوکس
به پنجره ای دل بسته ام،
که شاید از دریچه اش
خوشبختی
چون قاصدکی
به شانه ام بنشیند...
- ۳.۵k
- ۲۰ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط