تقاص عشق / فصل ۲ / part ۱۱۳
تقاص عشق / فصل ۲ / part ۱۱۳
یهو سرش گیج رفت و حالش بهم خورد زود دستش را گذاشت رویه دهنش یونگی سریع آمد سمتش و دست اش را گرفت
یونگی : بیا از تخت پایین
ات از تخت پایین شد ولی هنوز هم حالش بهم میخورد چند قدمی به سمته در برداشتن همینکه یونگی میخواست درو باز کنه از اون طرف در باز شد خانم پارک و مادر ات همراه جانگ هی و اونجی ایستاده بودن خانم پارک وقتی ات رو با همچین لباس های دید چشم هایش گرد شدن
م/ج: این چه جور لباس های هستش
اسلاید: ۲ لباس ات
یونگی : خانم محترم حالش خوب نیست
ات که حالش خیلی بهم میخورد دست اش را گذاشته بود رویه دهانش یونگی میخواست اون رو ببره بیرون اما خانم پارک مانع شد
م/ج: باورم نمیشه عروس خاندان پارک یه همچین لباسی پوشیده
ات دیگه طاقت نیاورد دست اش را از رویه دهانش برداشت و جلوی پای خانم پارک بالا آورد مادرش سریع آمد سمتش و از شون هایش گرفت
م/ت: دخترم چیشده
دینا سریع از اتاق خارج شد و با بدو به سالن رفت سمته جیمین رفت
دینا : خانم معلم بالا آولد
جیمین : چی
از رویه مبل بلند شد و با عجله از پله ها بالا رفت مادرش را دید که می امد
جیمین : ات حالش خوبه
م/ج: آره پسرم خوبه بریم دیگه
جیمین : اما
خانم پارک با صدای کنی بلند گفت
م/ج: پسرم گفتم بریم
جیمین ناچار با مادرش از آنجا رفت بعد از خداحافظی کردن از آنجا رفتن
ــــــــــــــــــــــ
وارده عمارت شدن خانم پارک با غر غر کردن به سالن رفت دینا که خوابش برده بود جیمین اون رو برد اتاق خوابش
به سمته سالن رفت و کناره مادرش نشست
م/ج: پسرم این دختره چرا اینجوری لباس می پوشه اصلا انگار لباس نپوشیده بود
جیمین سمته مادرش چرخید و دست های مادر اش را گرفت اون که خیلی مادرش را دوست داشت نخواست دلش رو بشکنه
جیمین : مادر شما نگران هیچی نباشید همه چیو بسپارید به من
بعد از این حرف اش از رویه مبل بلند شد و به اتاق خودش رفت کلافه درو بست و رویه تخت دراز کشید به فکره فردا شب بود یعنی چطور پیش میره نامزادی ها ....
یهو سرش گیج رفت و حالش بهم خورد زود دستش را گذاشت رویه دهنش یونگی سریع آمد سمتش و دست اش را گرفت
یونگی : بیا از تخت پایین
ات از تخت پایین شد ولی هنوز هم حالش بهم میخورد چند قدمی به سمته در برداشتن همینکه یونگی میخواست درو باز کنه از اون طرف در باز شد خانم پارک و مادر ات همراه جانگ هی و اونجی ایستاده بودن خانم پارک وقتی ات رو با همچین لباس های دید چشم هایش گرد شدن
م/ج: این چه جور لباس های هستش
اسلاید: ۲ لباس ات
یونگی : خانم محترم حالش خوب نیست
ات که حالش خیلی بهم میخورد دست اش را گذاشته بود رویه دهانش یونگی میخواست اون رو ببره بیرون اما خانم پارک مانع شد
م/ج: باورم نمیشه عروس خاندان پارک یه همچین لباسی پوشیده
ات دیگه طاقت نیاورد دست اش را از رویه دهانش برداشت و جلوی پای خانم پارک بالا آورد مادرش سریع آمد سمتش و از شون هایش گرفت
م/ت: دخترم چیشده
دینا سریع از اتاق خارج شد و با بدو به سالن رفت سمته جیمین رفت
دینا : خانم معلم بالا آولد
جیمین : چی
از رویه مبل بلند شد و با عجله از پله ها بالا رفت مادرش را دید که می امد
جیمین : ات حالش خوبه
م/ج: آره پسرم خوبه بریم دیگه
جیمین : اما
خانم پارک با صدای کنی بلند گفت
م/ج: پسرم گفتم بریم
جیمین ناچار با مادرش از آنجا رفت بعد از خداحافظی کردن از آنجا رفتن
ــــــــــــــــــــــ
وارده عمارت شدن خانم پارک با غر غر کردن به سالن رفت دینا که خوابش برده بود جیمین اون رو برد اتاق خوابش
به سمته سالن رفت و کناره مادرش نشست
م/ج: پسرم این دختره چرا اینجوری لباس می پوشه اصلا انگار لباس نپوشیده بود
جیمین سمته مادرش چرخید و دست های مادر اش را گرفت اون که خیلی مادرش را دوست داشت نخواست دلش رو بشکنه
جیمین : مادر شما نگران هیچی نباشید همه چیو بسپارید به من
بعد از این حرف اش از رویه مبل بلند شد و به اتاق خودش رفت کلافه درو بست و رویه تخت دراز کشید به فکره فردا شب بود یعنی چطور پیش میره نامزادی ها ....
- ۲۷.۷k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط