Part
Part:32
- چییی؟
آنا به قدری بلند داد زده بود که توجه همه حضار کتاب خونه رو به خودشون جلب کرد.
امیلی از این کارش حرصش گرفته بود، بعد از چشم غرهای که بهش رفت انگشت اشارهاش رو جلوی بینی و لبهاش گرفت.
که آنا با این کار ساکت بشه.
- بعد آخرش هم گفت، فقط فراموشش کن.
بعد از اینکه حرفش تموم شد خودش رو، روی صندلی انداخت.
شب قبل، بعد از برگشتشون به خونه، مستقیم بدون اینکه حرف دیگهای بزنه به اتاقش رفت.
شرط میبندم حتی یک لحظه هم نتونست پلکهاش رو، روی هم بذاره.
مدام به اون لحظه فکر میکرد، و با خودش اون اتفاق رو مرور میکرد، مثلا اگر کسی نمیومد و چیزی بینشون اتفاق میافتاد.
یا کسی اونها رو اونجوری میدید.
با در نظر گرفتن تمام جوانب، سناریو های مختلف رو تا خود صبح درست کرد.
و بعد هم که دیگه دووم نیاورد، بدون خوردن چیزی به کتابخونه رفت، تا با آنا صحبت بکنه.
خدای من چون اون داشت میترکید تا به یکی بگه!
به هر حال که آنا هم بعد شنیدن آنچنان رفتار خوشایندی نشون نداد.
- آنا، فقط الان بهم بگو تا دقیقا چیکار کنم؟
دختر روبهروش دستش رو زیر چونش گذاشت، صورتش حالت "در حال فکرم" که همیشه با ابرو های گره خورده لب های جلو اومده و چشمانی که تکوم نمیخورد، همراه بود به خودش گرفت.
- میدونی، اون نقشه نزدیک شدن بهش رو کلا خاک کن.
فعلا باید با نقشه دور شدن پیش بریم.
امیلی که از نقشهای که تو کله آنا بود خبر نداشت با چهره گیج سوالش رو پرسید.
- نقشه دور شدن چیه؟
لبخند خبیس آنا دوباره روی صورتش بود، و امیلی اینو خوب میدونست که قرار نیست نقشه خوبی باشه.
- از اسمش هم معلومه، ازش دوری میکنی.
- خوبه اتفاقی نیفتاده میگی ازش دور بمونم.
دختر مگه داری دراما میگی!
آنا اصلا به حرف های امیلی اهمیتی نداد و حرف خودش رو ادامه داد.
- تا جایی که میشه باهاش صحبت نکن، جاهایی که هست ازش دوری کن...
بعد هم، اگه اومد سمتت جوری رفتار کن انگار درخته!
وقتی دختر شروع به خندیدن کرد، صدای کسایی که اطرافشون بودن بالا رفت.
امیلی به زور تونست جلو خندش که دوباره زیاد نشه رو بگیره.
آنا با چهره خنثی بهش نگاه میکرد.
- به چی میخندی؟
امیلی خودش رو جمع کرد تا بیشتر از این زیر نگاه های عصبانی بقیه تیر بارون نشه.
- یعنی چی درخت؟
دوست بزرگتر همچنان ساکت بود، که همین باعث شد امیلی به حالت جدیش برگرده.
- خیلی خب باشه، چند روز این راه حل تو رو امتحان میکنم ببینم چی میشه.
آنا از جوابی که امیلی داده بود خوشحال بود و سریع دوباره لبخند مهمون لب هاش شد.
- مطمئن باش جواب میده.
تازه میتونی بهش نزدیکتر هم بشی.
ببین با یه تیر دو نشون میزنی!
بعد از صحبت درباره همه جا.
این اجازه رو به خودشون دادن تا به خونه برگردن، تا دوباره برای اینکه خیلی، پیش هم وقت میگذرونن تنبیه نشن.
---------------
#Mediterraneantreasure
#bts
#taehyung
#fanfiction
- چییی؟
آنا به قدری بلند داد زده بود که توجه همه حضار کتاب خونه رو به خودشون جلب کرد.
امیلی از این کارش حرصش گرفته بود، بعد از چشم غرهای که بهش رفت انگشت اشارهاش رو جلوی بینی و لبهاش گرفت.
که آنا با این کار ساکت بشه.
- بعد آخرش هم گفت، فقط فراموشش کن.
بعد از اینکه حرفش تموم شد خودش رو، روی صندلی انداخت.
شب قبل، بعد از برگشتشون به خونه، مستقیم بدون اینکه حرف دیگهای بزنه به اتاقش رفت.
شرط میبندم حتی یک لحظه هم نتونست پلکهاش رو، روی هم بذاره.
مدام به اون لحظه فکر میکرد، و با خودش اون اتفاق رو مرور میکرد، مثلا اگر کسی نمیومد و چیزی بینشون اتفاق میافتاد.
یا کسی اونها رو اونجوری میدید.
با در نظر گرفتن تمام جوانب، سناریو های مختلف رو تا خود صبح درست کرد.
و بعد هم که دیگه دووم نیاورد، بدون خوردن چیزی به کتابخونه رفت، تا با آنا صحبت بکنه.
خدای من چون اون داشت میترکید تا به یکی بگه!
به هر حال که آنا هم بعد شنیدن آنچنان رفتار خوشایندی نشون نداد.
- آنا، فقط الان بهم بگو تا دقیقا چیکار کنم؟
دختر روبهروش دستش رو زیر چونش گذاشت، صورتش حالت "در حال فکرم" که همیشه با ابرو های گره خورده لب های جلو اومده و چشمانی که تکوم نمیخورد، همراه بود به خودش گرفت.
- میدونی، اون نقشه نزدیک شدن بهش رو کلا خاک کن.
فعلا باید با نقشه دور شدن پیش بریم.
امیلی که از نقشهای که تو کله آنا بود خبر نداشت با چهره گیج سوالش رو پرسید.
- نقشه دور شدن چیه؟
لبخند خبیس آنا دوباره روی صورتش بود، و امیلی اینو خوب میدونست که قرار نیست نقشه خوبی باشه.
- از اسمش هم معلومه، ازش دوری میکنی.
- خوبه اتفاقی نیفتاده میگی ازش دور بمونم.
دختر مگه داری دراما میگی!
آنا اصلا به حرف های امیلی اهمیتی نداد و حرف خودش رو ادامه داد.
- تا جایی که میشه باهاش صحبت نکن، جاهایی که هست ازش دوری کن...
بعد هم، اگه اومد سمتت جوری رفتار کن انگار درخته!
وقتی دختر شروع به خندیدن کرد، صدای کسایی که اطرافشون بودن بالا رفت.
امیلی به زور تونست جلو خندش که دوباره زیاد نشه رو بگیره.
آنا با چهره خنثی بهش نگاه میکرد.
- به چی میخندی؟
امیلی خودش رو جمع کرد تا بیشتر از این زیر نگاه های عصبانی بقیه تیر بارون نشه.
- یعنی چی درخت؟
دوست بزرگتر همچنان ساکت بود، که همین باعث شد امیلی به حالت جدیش برگرده.
- خیلی خب باشه، چند روز این راه حل تو رو امتحان میکنم ببینم چی میشه.
آنا از جوابی که امیلی داده بود خوشحال بود و سریع دوباره لبخند مهمون لب هاش شد.
- مطمئن باش جواب میده.
تازه میتونی بهش نزدیکتر هم بشی.
ببین با یه تیر دو نشون میزنی!
بعد از صحبت درباره همه جا.
این اجازه رو به خودشون دادن تا به خونه برگردن، تا دوباره برای اینکه خیلی، پیش هم وقت میگذرونن تنبیه نشن.
---------------
#Mediterraneantreasure
#bts
#taehyung
#fanfiction
- ۲۵.۱k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط