Part

Part:30

تهیونگ حتی یک اینچ هم نگاهش رو تکون نمی‌داد.
مستقیم به چشم های دیوید نگاه می‌کرد.

- چرا اینجوری نگاه می‌کنی؟ انگار مال بابات رو خوردم.

دیوید اینا رو شوخی گفت. البته با اون خنده آخرش به جای شوخی بیشتر به یک حرف تمسخر آمیز میخورد.

تهیونگ دوباره عصبانی شده بود.
و امیلی هیچ ایده‌ای درباره اون دلیل نداشت. البته شرایط جوری بود که اصلا نمیتونست حرف بزنه!

کسی که دوباره سر صحبت رو باز کرد دیوید برونو بود.

- شما نگفتین چه نسبتی با هم دارین.
فکر میکنم اولین بارتون باشه همدیگه رو ملاقات می‌کنید.
پس..؟

برای ادامه حرفش منتظر دختر و پسری که روی یک میز باهاش نشسته بودند، بود.

- فعلا...فقط دوستیم.

امیلی چیزی که می‌شنید رو باور نمی‌کرد.
درسته تو خانواده‌ای بزرگ شده بود که، دوستی با یک جنس مخالف رو اشکالی نمیدونستند، یا اینکه افراد زیادی برای دوستی باهاش درخواست داده بودن.
اما امیلی تصمیم داشت از همشون فاصله بگیره. و نزدیک هیچ کدومشون نشه.
پس تا الان که ۱۹ سال سن داشت و به یاد می‌آورد، با هیچ پسری دوست نبود.
البته تمام اینها دلیلی برای اینکه امیلی ازشون می‌ترسه نبود.

امیلی بار ها اون جمله تهیونگ رو تو سرش پردازش کرد.
"فعلا" "فقط" معنی دیگه‌ای میداد؟
یا امیلی فقط جوگیر شده بود؟

اما هر چی بود که فعلا لپاش گل انداخته بود.
و نمی‌تونست جلوی اون لبخند احمقانه رو بگیره.
اون کیم تهیونگ لعنتی، اونو دوستش میدونست.

ولی این لبخند هم زیاد دووم نداشت، چون با حرفی که دیوید زد، هوش از سرش پرید.

- گنج مدیترانه رو پیدا کردین؟

تهیونگ هم دست کمی از امیلی نداشت.
قطعا وقتی اومدن، میونگ‌دا دلیلش رو به تهیونگ گفته.

هر دو سریع چهرشون رو به حالت قبل برگردوندند.
تا حداقل دیوید چیزی نفهمه.

- چی هست؟

بعد سکوتی طولانی که امیلی داشت، لب به سخن باز کرده بود.
دیوید به ابرو‌های بالا رفته سمتش برگشت، که باعث شد تن و بدنش یه لحظه مورمور بشه.

- به تو چیزی نگفتن؟ آخی! تهیونگ چیزی بهش نمیگی؟

فکر پسر مو مشکی، از عصبانیت قفل کرده بود.
به هر چه سختی که بود تونست کلمات رو اَدا کنه.

- منم چیزی نمی‌دونم!

و بعد از روی صندلی بلند شد، و رو به دیوید لب زد.

- از غذات لذت ببر.
امیلی بریم؟

جمله دوم رو به امیلی گفت که بی‌جواب هم نموند.

- آره حتما، نوش جونتون.

بعد سریع پشت تهیونگ قدم برداشت، و به سمت بالکن عمارت رفتن.

دیوید با حرص به رفتنشون نگاه کرد و زیر لب گفت.

- این بازی تازه شروع شده کیم!
--------------
#Mediterraneantreasure
#bts
#taehyung
#fanfiction
دیدگاه ها (۷)

Part:31هوای بهار سرد نبود.اما به خاطر اینکه هوا تاریک شده بو...

Part:32- چییی؟آنا به قدری بلند داد زده بود که توجه همه حضار ...

Part:29آهنگ اصلی که نواخته شد، همه شروع به رقصیدن کردن.امیلی...

Part:28رویش رو برگردوند، خودش رو مشغول به نگاه کردن دسر های ...

black flower(p,328)

༺༽ 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐦𝐚𝐬𝐤 ༼༻𝐩𝐚𝐫𝐭:«𝟕» ★........★........ ★........★.........

black flower(p,317)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط