Part
Part:31
هوای بهار سرد نبود.
اما به خاطر اینکه هوا تاریک شده بود، و طوفانی بودن دریا نسبتا سرد تر از شب های دیگه بود.
امیلی و تهیونگ بعد از خروج از اون مهمونی به سمت بالکن پناه بردن.
و الان هم در سکوت به نرده هایی که با مرمر کار شده بود تکیه داده بودند.
امیلی چیزی روی لباس مهمونیش نپوشیده بود.
همون لحظه نسیم ملایمی وزید، که باعث شد دختر کمی تو خودش جمع بشه.
تهیونگ از گوشه چشم نظارهگرش بود. و جمع شدن دختر از سرما رو دید.
- سردته؟
امیلی سرش رو به معنی"نه" تکون داد.
نمیخواست به خاطر خودش تهیونگ کتش رو دربیاره و اون سردش بشه.
خودش هم نمیفهمید چرا به این موضوع اهمیت میده.
از اون طرف تهیونگ که انگار ذهنش رو خونده باشه گفت.
- میخواستم بگم اگه سردته بری داخل. اما اگر چیز دیگهای مد نظرت بود فقط کافیه بگی.
گوشه لبش دوباره ناخودآگاه بالا رفته بود.
و این برای پسر عجیب بود.
امیلی هول کرده بود، نمیدونست اونقدر ضایع رفتار کرده بود که پسر متوجه شد، برای اینکه اون گندی که زده بود رو جمع کنه تند تند شروع به حرف زدن کرد.
- چی؟ نه نه، اصلا هم به چیز دیگه ای فکر نکردم...تو با خودت چی میگی؟
م..ن ف..ق..ط گفتم نه دیگه!
چرا ازش شاخه های دیگه درست....
تهیونگ چند باری میون حرفاش صداش کرده بود اما امیلی متوجه نشد.
همین باعث شد که تهیونگ برای ساکت کردن دختر دست به همچین کاری بزنه.
امیلی حرفش رو تموم نکرده بود.
یعنی نتونست تمومش بکنه، چون انگشت اشاره تهیونگ روی لب هاش قرار گرفته بود.
پاهای امیلی به زمین میخ شده بود، گلوی خشک، چشمانی که پلک نمیزد.
این شرح حال دختر بود.
و تهیونگ که با چشمانش به دو گوی تیره دختر نگاه میکرد، و در گردش بود.
این فاصله از نظر امیلی خیلی کم بود.
اینکه میتونست بوی شراب کهنه که نوشیده بود رو حس بکنه، یا عطر تند و خنکی که به گردنش پاشیده بود رو استشمام کنه.
حالا که بیشتر وقت برای نگاه کردن به صورتش داشت، از تمامش استفاده کامل رو کرد.
این واقعا معرکه بود، اون پسر یکی از چشمهاش پلک دوم نداشت، و این زیبا ترین چیزی بود که تقارن نداشت.
از چشم های کشیدش دست کشید، به بینی خوش فرمش رسید.
اما اونجا هم زیاد دووم نداشت، چون لب های آلبالوییش بیشتر خودنمایی میکرد.
این بیشرمانه ترین کاری بود که امیلی انجام میداد، حتی انکار نمیکرد که داره تهیونگ رو دید میزنه.
چشم های هر دو خمار بود.
و چشم هایی که ساکن نبودن و مداوم در حال حرکت بودن.
تهیونگ کسی بود که اون طلسم رو شکست و به امیلی نزدیک تر شد. چون دختر اصلا تو حال خودش نبود.
همچنان کاری نمیکرد. نه موافق بود و نه مخالف.
دو راهی سختی براش بود.
باید به عقلش گوش میداد یا قلبش؟
امیلی میخواست به عقلش گوش بده، اما اینقدر صدای اون قلب لعنتیش زیاد بود که حتی احساس میکرد تهیونگ هم اون رو میشنوه.
چشمانش کم کم بسته تر میشد.
و تهیونگ مصممتر برای انجام کارش.
صدای قدم های کسانی رو شنیدن، چند لحظه بعد هم صدای خنده و صحبت افرادی که به سمت بالکن کی اومدن.
و امیلی و تهیونگ که به سرعت از هم فاصله گرفتن.
امیلی سعی میکرد با دستانش خودش رو باد بزنه، و تهیونگ که سرفه الکی میکرد.
- فقط فراموشش کن!
تهیونگ گفت و سریع از امیلی دور شد.
و این امیلی بود و یک عالمه افکار متناقض.
-----------------
#Mediterraneantreasure
#bts
#taehyung
#fantiction
هوای بهار سرد نبود.
اما به خاطر اینکه هوا تاریک شده بود، و طوفانی بودن دریا نسبتا سرد تر از شب های دیگه بود.
امیلی و تهیونگ بعد از خروج از اون مهمونی به سمت بالکن پناه بردن.
و الان هم در سکوت به نرده هایی که با مرمر کار شده بود تکیه داده بودند.
امیلی چیزی روی لباس مهمونیش نپوشیده بود.
همون لحظه نسیم ملایمی وزید، که باعث شد دختر کمی تو خودش جمع بشه.
تهیونگ از گوشه چشم نظارهگرش بود. و جمع شدن دختر از سرما رو دید.
- سردته؟
امیلی سرش رو به معنی"نه" تکون داد.
نمیخواست به خاطر خودش تهیونگ کتش رو دربیاره و اون سردش بشه.
خودش هم نمیفهمید چرا به این موضوع اهمیت میده.
از اون طرف تهیونگ که انگار ذهنش رو خونده باشه گفت.
- میخواستم بگم اگه سردته بری داخل. اما اگر چیز دیگهای مد نظرت بود فقط کافیه بگی.
گوشه لبش دوباره ناخودآگاه بالا رفته بود.
و این برای پسر عجیب بود.
امیلی هول کرده بود، نمیدونست اونقدر ضایع رفتار کرده بود که پسر متوجه شد، برای اینکه اون گندی که زده بود رو جمع کنه تند تند شروع به حرف زدن کرد.
- چی؟ نه نه، اصلا هم به چیز دیگه ای فکر نکردم...تو با خودت چی میگی؟
م..ن ف..ق..ط گفتم نه دیگه!
چرا ازش شاخه های دیگه درست....
تهیونگ چند باری میون حرفاش صداش کرده بود اما امیلی متوجه نشد.
همین باعث شد که تهیونگ برای ساکت کردن دختر دست به همچین کاری بزنه.
امیلی حرفش رو تموم نکرده بود.
یعنی نتونست تمومش بکنه، چون انگشت اشاره تهیونگ روی لب هاش قرار گرفته بود.
پاهای امیلی به زمین میخ شده بود، گلوی خشک، چشمانی که پلک نمیزد.
این شرح حال دختر بود.
و تهیونگ که با چشمانش به دو گوی تیره دختر نگاه میکرد، و در گردش بود.
این فاصله از نظر امیلی خیلی کم بود.
اینکه میتونست بوی شراب کهنه که نوشیده بود رو حس بکنه، یا عطر تند و خنکی که به گردنش پاشیده بود رو استشمام کنه.
حالا که بیشتر وقت برای نگاه کردن به صورتش داشت، از تمامش استفاده کامل رو کرد.
این واقعا معرکه بود، اون پسر یکی از چشمهاش پلک دوم نداشت، و این زیبا ترین چیزی بود که تقارن نداشت.
از چشم های کشیدش دست کشید، به بینی خوش فرمش رسید.
اما اونجا هم زیاد دووم نداشت، چون لب های آلبالوییش بیشتر خودنمایی میکرد.
این بیشرمانه ترین کاری بود که امیلی انجام میداد، حتی انکار نمیکرد که داره تهیونگ رو دید میزنه.
چشم های هر دو خمار بود.
و چشم هایی که ساکن نبودن و مداوم در حال حرکت بودن.
تهیونگ کسی بود که اون طلسم رو شکست و به امیلی نزدیک تر شد. چون دختر اصلا تو حال خودش نبود.
همچنان کاری نمیکرد. نه موافق بود و نه مخالف.
دو راهی سختی براش بود.
باید به عقلش گوش میداد یا قلبش؟
امیلی میخواست به عقلش گوش بده، اما اینقدر صدای اون قلب لعنتیش زیاد بود که حتی احساس میکرد تهیونگ هم اون رو میشنوه.
چشمانش کم کم بسته تر میشد.
و تهیونگ مصممتر برای انجام کارش.
صدای قدم های کسانی رو شنیدن، چند لحظه بعد هم صدای خنده و صحبت افرادی که به سمت بالکن کی اومدن.
و امیلی و تهیونگ که به سرعت از هم فاصله گرفتن.
امیلی سعی میکرد با دستانش خودش رو باد بزنه، و تهیونگ که سرفه الکی میکرد.
- فقط فراموشش کن!
تهیونگ گفت و سریع از امیلی دور شد.
و این امیلی بود و یک عالمه افکار متناقض.
-----------------
#Mediterraneantreasure
#bts
#taehyung
#fantiction
- ۳۸.۵k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط