{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازمانده

بازمانده
پارت ۵

جونگ‌کوک ویو
نسبتا نزدیک دانشگاه بودم حواسم جمع جاده بود و چهار چشمی اطرافم رو زیرنظر داشتم.
با اومدن شخصی جلو ماشین‌ سریع ترمز رو فشار دادم واسه توقف ناگهانی ماشین هردو به جلو خم شدیم، فرد که نزدیک برخورد با ماشین‌ بود، با چهره وحشت‌زده نزدیک شیشه ماشین شد و ازم خواست بزارم سوار بشه، به دستش به سمت اشاره می‌کرد چشمم چرخید سمت که اون داشت اشاره می‌کرد با دیدن گروه از زامبی‌ها که دنبالش بود سریع قفل درو باز کردم و اشاره کردم تا سوار بشه.
با سوار شدنش دوباره سریع راه افتادیم...
بعد از رسیدن به قسمت خلوت خیابان، که ساکت و فاقد از هیولایی بود ماشین‌ رو وسط خیابان پارک کردم، و سرم رو به عقب چرخوندم، مرد که لباس نظامی تنش بود با پیشونی عرق کرده و صورت درهم رفته زُل زد بهم.
جونگ‌کوک:حالتون خوبه
سؤالم رو پرسیدم و بعد نگاهی به بدنش انداختم، لباسش آلوده به خون بود ولی نمیدونستم اون خون مال خودشه و یا از اون هیولا‌ها.
☆:ممنون که نجاتم دادین..م..من خوبم
حرفش رو تند‌تند و لکنت‌‌وار به زبون آورد.
جونگ‌کوک:اونا که گازت نگرفتن!
☆:نه تونستم فرار کنم...
جونگ‌کوک:اسمتون چیه، این بیرون چیکار میکردین، و چرا لباس نظامی تن‌تونه؟
چندبار نفس عمیق گرفتم و بعد گفت
☆:کیم تهیونگ، فرمانده کیم، ظرفیت پناهگاه‌ها پُر شده به دستور ژنرال تو شهر به دنبال پناهگاه جدید میگشتم.
جونگ‌کوک:پناهگاه!!
با شنیدن پناهگاه از دهن فرمانده، ذوق کردم یعنی یه‌جایی امن تونسته بودیم پیدا کنیم.
تهیونگ:نميدونستین پس اینجا...این بیرون چیکار میکنین.(متعجب)
جونگ‌کوک:ما! راستش اومدیم تا یه‌جایی امن برای زنده موندن پیدا کنیم و همنطور دنبال یکی می‌گردم.
تهیونگ:میخوام بهتون کمک کنیم، میتونین بامن به پناهگاه بیاین.
جونگ‌کوک:پناهگاه! دوست دارم بیام ولی اول باید یوری رو پيدا کنم
تهیونگ:باشه اونم پيدا میکنیم، من مدیون شمام پس باید کمک‌تون کنم، و از همه مهم‌تر این وظیفه ماست تا به بازمانده‌ها کمک کنیم.
جونگ‌کوک:خیلی ممنونم قربان.
تهیونگ:پس بریم.......
جونگ‌کوک:به احتمال زیاد ممکنه تو دانشگاه باشه، پس اول اونجا میریم......
تهیونگ:و اگه اونجا نبود؟
جونگ‌کوک:خونه.....امیدوارم خونه باشه
تهیونگ:باشه بریم...
ماشین رو روشن کردم و در کسر از ثانیه‌ دوباره راه افتادیم، تو راه درمورد نقشه‌ای که در نظر داشت گفت و منم چون نقشه. بی‌نقص بود باهاش موافقت کردم.....قرار بود من برم دنبال یوری بگردم و فرمانده توسط ماشین زامبی‌ها رو از محوطه دانشگاه بیرون بکشه تا من راحت‌تر بیتونم کارم رو انجام بدم.
قبل از پیاده شدن از ماشین، برگشتم سمتش و گفتم.

غلط املایی بود معذرت 🥰
دیدگاه ها (۵)

تک پارتی تهکوک . ( هیچکدوم از اینها واقعی نیست )

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

پارت ۸ 🖤جیمین با عصبانیت به جونگ‌کوک نگاه کرد.— «بهت اعتماد ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

《نوری در دنیای مرده ها》پارت ²ویو تهیونگ که رفتم سمت در.دست گ...

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁹ویو: اتدست جونگ‌کوک هنوز توی دست...

شب تولدم فصل 3پارت 10ات: باشه 10مین بعد جونگ کوک: ات پاشو بر...

پسر بد (61)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۷ | «بابا، فقط ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط