پارت

#پارت300

روزبه کلافه ماشین را گوشه ی خیابان نگه داشت !
کمربندش را باز کرد و به مهری ک عصبی و ساکت ، دست به سینه به صندلیِ ماشین تکیه داده بود نگاهی انداخت...

_یه زنگ به مامانش میزدی!

مهری بلافاصله با خشم قابل توجهی گفت:

_فکر کردی به عقل خودم نرسیده؟
زنگ زدم نرفته خونه!

روزبه پوفی کشید و صاف سرجایش نشست !

_میگی دیگ کجا بریم؟
همه جا رو گشتیم!
اون بچه نیست که گم بشه ، حتما جاییِ ک نمیخواد ما ببینیمش!

مهری به جلونیم خیز شد:

_آره اون بچه نیست ولی الان اصلا حالش خوب نیست!
خودمم میدونم دلش نمیخواد ما رو ببینه ولی نمیشه که ما بی تفاوت باشیم!!!
اصن اون عکسا از کجا اومده؟؟
اون دختره کیه ؟
تو چیو میدونی که نمیخوای بگی؟؟

روزبه چشم هایش را روی هم گذاشت!
کاش میتوانست از این وضعیت رهایی پیدا کند.
دستش را روی ران پایش مشت کرد و در ماشین را باز کرد و پیاده شد...

مهری به پیاده شدنش نگاه میکرد!

_سوالام جواب نداشت؟

روزبه بدون هیچ جوابی در را بست و پشت به مهری به کاپوت ماشین تکیه داد.

اوضاع اصلا خوب نبود!
دستی به صورتش کشید و سرش را بالا گرفت و به آسمان خیره شد....

...
دیدگاه ها (۱)

#پارت301مهری از داخل ماشین نگاهش به روزبه بود که گوشی اش زنگ...

#پارت302جلوی در بیمارستان نگه داشت!نگاهی به ساعتش انداخت !"2...

#پارت299روزبه به سختی و با کلی توضیخ ، محمد و بهنام را قانع ...

#پارت298کنار جدول های پیاده رو قدم میزد !بدنش حسی نداشت و به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط