Novel panleo
♡ #part³⁶ ♡
『 paniz 』
نشستم رو مبل و تند تند هی حرف میزد
محراب: پانیذ اگه اتفاقی برات میافتاد چی هان من جواب خاله لیلا رو چی بدم دیونه نمیگی اصلا....استغفرالله دیگه تو دنبالش نمیری با فرمانده صحبت میکنم خاله فردا میات
چی بلندی گفتم که اخمی کرد
محراب: چی نداره تعریف کن ببینم
_چی میگی محراب هان چی با فرمانده حرف میزنی
محراب: تا توضیح ندی چه اتفاقی برات افتاده لب باز نمیکنم بگو میشنوم
نفس کلافه ای کشیدم
_مثل همیشه تعقیب اش میکردم با دیانا بودم ولی دیانا وقتی که رضا رفت کارواش از من جدا شد تا شب تعقیب اش میکردم که رفت مهمونی سهراب بعد دیدم چیزی دستگیرم نمیشه رفتم تو عمارت از پشت درخت نگاهشون میکردم تا عکس بگیرم اما دست راست سهراب گیرم انداخت!
تو به اینجا که رسیدم سکوت بینمون رو گرفت که کلافه لب زد
محراب: خب ...چیشدد د لب بزن ببینم چه خاکی به سرمون بریزیم
_میخواستم دست درازی کنه اما خب رضا رو من پشتبوم دیدم بعد ، بعد از چند دقیقه صدا شلوغی اومد که کسی به قتل رسیده
باز نتونستم کامل حرف بزنم دلهره وجودم رو گرفته بود که بعد از فهمیدن ماجرا چی میگه
محراب: پانیذ بگو لطفا چیشده شاهد چی شدی
_ قول بده به فرمانده هیچ حرفی نمیزنی حتی یه کلمه
محراب با تردید نگاهم کرد وقتی فهمید ماجرا داره بدتر میشه گفت
محراب: باشه قول به جون مهشاد راضی شدی
_ رضا به خاطر من مجبور شد تا نیک رو بکشه تا دست راست سهراب رو از من دور کنه چون نمی رسید این کارو انجام داد
حرفام که تموم شد سر بلند کردم تا ببینم واکنش اش چیه اما با دیدن صورت قرمزش دهنم یهو بستم و سریع یه لیوان آب ریختم براش
لیوان رو نزدیک اش بردم که نگاه عصبی بهم کرد
محراب: یه مدت میری سر یه پرونده دیگه فهمیدی با فرمانده حرف زدم اوکی رو داد
با چشمای گشاد شده نگاهش کردم که از جا بلند شد و به طرف در رفت
_نه محراب نکن باشه دیگه مواظب ام
جلو در سمتم برگشت
محراب: خودتو جمع و جور کن فردا خاله میاد
درو بست جلو صورت مات و مبهوت من و رفت ، با حالت کلافه برگشتم داخل سالن که یهو
انگار کسی کلید انداخت درو باز کرد و وارد خونه شد ، حتما دیونه شده بودم از تنهایی بیخیال رو مبل نشستم که سایه کسی رو زمین نمایان شد
ترسید بلند شدم و طرف راهرو رفتم که کسی تو تاریکی از پشت کمرم رو گرفت ، از ترس دستم رو روی دستش گذاشتم که رو شکمم بود
داخل گوشم لب زد
رضا: نترس منم
از ترس نفسهام نامنظم شده بود بخاطر اتفاق چند ساعت پیش هیچ حالت روحیم دست خودم نبود
_اینجایی
موهای نمدارم رو کنار زد و سر چسبوند بهم
رضا: آره..تو حالت خوبه چرا نفس نفس میزنی برگرد ببینم
ازم جدا شد و روبروم قرار گرفت دستی به صورتم کشید....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 paniz 』
نشستم رو مبل و تند تند هی حرف میزد
محراب: پانیذ اگه اتفاقی برات میافتاد چی هان من جواب خاله لیلا رو چی بدم دیونه نمیگی اصلا....استغفرالله دیگه تو دنبالش نمیری با فرمانده صحبت میکنم خاله فردا میات
چی بلندی گفتم که اخمی کرد
محراب: چی نداره تعریف کن ببینم
_چی میگی محراب هان چی با فرمانده حرف میزنی
محراب: تا توضیح ندی چه اتفاقی برات افتاده لب باز نمیکنم بگو میشنوم
نفس کلافه ای کشیدم
_مثل همیشه تعقیب اش میکردم با دیانا بودم ولی دیانا وقتی که رضا رفت کارواش از من جدا شد تا شب تعقیب اش میکردم که رفت مهمونی سهراب بعد دیدم چیزی دستگیرم نمیشه رفتم تو عمارت از پشت درخت نگاهشون میکردم تا عکس بگیرم اما دست راست سهراب گیرم انداخت!
تو به اینجا که رسیدم سکوت بینمون رو گرفت که کلافه لب زد
محراب: خب ...چیشدد د لب بزن ببینم چه خاکی به سرمون بریزیم
_میخواستم دست درازی کنه اما خب رضا رو من پشتبوم دیدم بعد ، بعد از چند دقیقه صدا شلوغی اومد که کسی به قتل رسیده
باز نتونستم کامل حرف بزنم دلهره وجودم رو گرفته بود که بعد از فهمیدن ماجرا چی میگه
محراب: پانیذ بگو لطفا چیشده شاهد چی شدی
_ قول بده به فرمانده هیچ حرفی نمیزنی حتی یه کلمه
محراب با تردید نگاهم کرد وقتی فهمید ماجرا داره بدتر میشه گفت
محراب: باشه قول به جون مهشاد راضی شدی
_ رضا به خاطر من مجبور شد تا نیک رو بکشه تا دست راست سهراب رو از من دور کنه چون نمی رسید این کارو انجام داد
حرفام که تموم شد سر بلند کردم تا ببینم واکنش اش چیه اما با دیدن صورت قرمزش دهنم یهو بستم و سریع یه لیوان آب ریختم براش
لیوان رو نزدیک اش بردم که نگاه عصبی بهم کرد
محراب: یه مدت میری سر یه پرونده دیگه فهمیدی با فرمانده حرف زدم اوکی رو داد
با چشمای گشاد شده نگاهش کردم که از جا بلند شد و به طرف در رفت
_نه محراب نکن باشه دیگه مواظب ام
جلو در سمتم برگشت
محراب: خودتو جمع و جور کن فردا خاله میاد
درو بست جلو صورت مات و مبهوت من و رفت ، با حالت کلافه برگشتم داخل سالن که یهو
انگار کسی کلید انداخت درو باز کرد و وارد خونه شد ، حتما دیونه شده بودم از تنهایی بیخیال رو مبل نشستم که سایه کسی رو زمین نمایان شد
ترسید بلند شدم و طرف راهرو رفتم که کسی تو تاریکی از پشت کمرم رو گرفت ، از ترس دستم رو روی دستش گذاشتم که رو شکمم بود
داخل گوشم لب زد
رضا: نترس منم
از ترس نفسهام نامنظم شده بود بخاطر اتفاق چند ساعت پیش هیچ حالت روحیم دست خودم نبود
_اینجایی
موهای نمدارم رو کنار زد و سر چسبوند بهم
رضا: آره..تو حالت خوبه چرا نفس نفس میزنی برگرد ببینم
ازم جدا شد و روبروم قرار گرفت دستی به صورتم کشید....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۱.۶k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط