Novel panleo

#part³⁸

『 leoreza 』

چند روز بعد

وارد انبار متروکه شدم نگاه کردم به مهبد که دستاش رو با طناب بسته بودن رو سقف و صورتش پر از زخم بودن
نگاه ام رو گرفتم و به ارسلان دوختم

چند تا کوبیدم به شونه ارسلان
_دمت گرم داداش میتونی بری ممنون

برگشتم و با خنده لب زد
ارسلان: چاکریم جانِ چ من رفتم به کارت برس
سری تکون دادم و به محافظا اشاره کردم که بعد از چند دقیقه انبار خالی شد
مهبد: آقا تروخدا بگید چه اشتباهی ازم سر زده آقا بی‌انصافی نکنین

نگاه به خون نشسته ام رو بهش دوختم که دیگه حتی ازش صدایی در‌نمی‌اومد
سمت ۲۰ لیتری رفتم که پر از بنزین بود توش ، درش رو باز کردم که با وحشت نگاهم میکرد

_الان اشتباهت به کابوس زندگیت تبدیل میشه نمیدونم از رئیس ات شنیده بودی یا نه ، من خیلی روی عزیزانم حساس اونم وقتی که جلوی چشماش اذیت اش میکنن

مهبد: اما من که همچین خیانتی بهتون کردم

_کردی شب مهمونی کردی اونم جلوی چشمای من کردی خواستی بهش دست درازی با همین دستات کل بازو رو کبود کردی

بنزین رو روی شونه هاش ریختم که با التماس صدام میزد و هعی صدام میکرد اشتباه کردم . همین یه اشتباه میخواست زندگی زن زندگی من رو نابود کنه ! من از این نمی‌گذشتم پس بدون هیچ مکثی دورش رو بنزین ریختم
و فندک رو از جیبم بیرون کشیدم

مهبد: آقا شکر خوردم اصلا گوه خوردم غلط اضافه کردم آقا نکنین
که یهو صدای داد و بیداد از بیرون اومد با نزدیک شدن صدا فهمیدم صدا صدای پانیذِ ، نمیخواستم ببینه همچین صحنه‌ای رو بر خلاف اینکه کلی از این ها توی کارش دیده بود

اما این فرق می‌کرد این موضوع خودش بود ، سریع بیرون رفتم و از پله ها بالا رفتم که سر ها به سمتم چرخیدن پانیذ با عجله به سمتم اومد
*آقا نتونستم جلوشون رو بگیرم

دستی بالا آوردم که کمی دور شدن
_اینجا چیکار میکنی مگه نباید الان پیشه مامانت باشی

پانیذ: فکر نکن بیخیال شدم اومدم ببینم چیکار میکنی ۲ روزه به عمارت نرفتی

_الان نگرانم شدی

اخمی بین ابرو هاش شکل گرفت و خواست ازم رد بشه بره پایین که نزاشتم
پانیذ: چی قایم میکنی

_چیزی نیست..

حرفم رو قطع کرد و با زور به سمت انبار رفت درو باز کرد و با دیدن اون عوضی دستش شل شد روی دستگیره در ، عصبی از اتفاقی که رخ داد پایین رفتم و درو بستم
_بهتره که این صحنه رو نبینی

شوکه بهم خیره شده و لب زد
پانیذ: میخوای یه آدم زنده رو آتیش بزنی

سر بردم جلو
_اگه غلط اضافی کرده باشه چرا که نه

سری به نشونه نه تکون داد
پانیذ: تو این کارو نمی‌کنی رضا باید بهم قول بدی که نکشیش

آروم دستی به موهاش کشیدم
_کسی به گل من دست زده باشه رو زنده زنده دفن اش میکنم

یکی از محافظ ها رو صدا زدم تا پانیذ رو از اینجا ببره ، با جیغ داد ازم دور شد

#panleo
#mehrashad
#ardiya
دیدگاه ها (۰)

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo

پارت ۱ عشق منویو ی هانایه روزه کسل کننده ی دیگه دوباره قراره...

رمان بغلی من پارت ۱۱۵و۱۱۶و۱۱۷ارسلان :یه روز نشده ناز میشیدیا...

رمان بغلی من پارت های ۸۶و۸۷و۸۸ارسلان: من که باورم نمیشه دیان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط