Novel panleo
♡ #part³⁷ ♡
『 paniz 』
رضا: حرف بزن دیگه
نگاه ازش گرفتم و لب زدم
_بخاطر اتفاق چند ساعت پیش اصلا خوب نیستم ، هر لحظه جلو چشمام
اخمی بین ابرو هاش گرفت که ناخوداگاه دستم رو دور شونههاش حلقه کردم و بغلش کردم ، قطره اشکی چکید
_نمیتونم فراموشش کنم
دستی به پشتم کشید و هیش کشداری زیر گوشم گفت و دستم رو گرفت و به سمت مبل رفتیم تازه متوجه کیسهی تو دستش شدم نمیدونم چی گرفته بود ، اما ذهنم رو خیلی درگیر کرده بود
چراغ رو به طور کامل روشن کرد و کنار دستم نشست ، پماد هایی که گرفته بود رو بیرون آورد و بازش کرد
رضا : دیگه لازم نیست بترسی چون گذشت
دستم رو گرفت و شروع کرد به پماد زد ، بند بند وجودم بر لمس دستاش تنگ شده بود گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم و با تردید سوالی که توی فکرم بود رو بیان کردم !
_اون آدم رو یعنی نیک بر نقشه اونجا بود
نگاه گرم و پر از راز و نگار بهم دوخت که پشیمون شدم از حرفی که زدم شاید چیزی بوده که به من مربوط نمیشد
نفس کلافه ای کشید
رضا: اون ادم قرار بود بمیره چه به دست من چه به دست سهراب
چیزی نگفت پس میتونم سوال بعدی رو بپرسم
_ممکنه بخاطر من یه روز قاتل شدن و مافیا بودن رو بزاری کنار و زندگی عادی رو شروع کنی
اخمی از سوالم کرد
رضا: فکر نمیکنم اجازه داده باشم از زندگی شخصی من سوال بپرسی
دستم و از دستش بیرون کشیدم که باعث شد از درد صورتم درهم بره و همین باعث شد که با حرص لب زد
رضا: یواش هنوز کارم تموم نشده
_من فکر میکنم که لازم نیست کلید خونه ی من رو داشته باشی و هروقت که دلت بخواد وارد بشی ...قرار مامانم یه مدت بیاد اینجا لطفا دیگه همچین کاری رو انجام نده
تای ابرویی بالا انداخت و لب زد
رضا: میدونی که از خط و نشون کردن بدم میاد پیشی
_ممنون بابت کمکات میتونی بری
نزدیک گوشم شد و غرید
رضا: اما من میتونم تا وقتی دلم بخواد اینجا بمونم
نگاه حرصی بهش کردم
_رضا متوجه چی میگم ببین کاری کردی که فرمانده من رو بفرسته سر پرونده دیگه الان هم که خیالت راحت باشه دنبالت نیستم
دستی به موهام کشید و کنار زد
رضا: چه بهتر اصلا بزار خودم شخصا بهش بگم که بفرستت مرخصی تازه مامانتم هست دیگه چه بهتر
پشت پلک نازکی کردم
_تو حتی نمیزاری از زندگیت بدونم الان میخوای تلاش کناری برم مرخصی اونم با مادرم
رضا: چون الان هر چی بگم میری میزاری کف دست فرمانده عزیزت
متعجب بهش نگاه کردم پس دردش همین بود فکر میکردم میرم میگم و البته تا جایی درست فکر کرده
رضا: اگر چیزی بخوام بگم به وقتش میگم نه الان
دستش رو با دستمال پاک کردم و از خونه بیرون زد ...
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 paniz 』
رضا: حرف بزن دیگه
نگاه ازش گرفتم و لب زدم
_بخاطر اتفاق چند ساعت پیش اصلا خوب نیستم ، هر لحظه جلو چشمام
اخمی بین ابرو هاش گرفت که ناخوداگاه دستم رو دور شونههاش حلقه کردم و بغلش کردم ، قطره اشکی چکید
_نمیتونم فراموشش کنم
دستی به پشتم کشید و هیش کشداری زیر گوشم گفت و دستم رو گرفت و به سمت مبل رفتیم تازه متوجه کیسهی تو دستش شدم نمیدونم چی گرفته بود ، اما ذهنم رو خیلی درگیر کرده بود
چراغ رو به طور کامل روشن کرد و کنار دستم نشست ، پماد هایی که گرفته بود رو بیرون آورد و بازش کرد
رضا : دیگه لازم نیست بترسی چون گذشت
دستم رو گرفت و شروع کرد به پماد زد ، بند بند وجودم بر لمس دستاش تنگ شده بود گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم و با تردید سوالی که توی فکرم بود رو بیان کردم !
_اون آدم رو یعنی نیک بر نقشه اونجا بود
نگاه گرم و پر از راز و نگار بهم دوخت که پشیمون شدم از حرفی که زدم شاید چیزی بوده که به من مربوط نمیشد
نفس کلافه ای کشید
رضا: اون ادم قرار بود بمیره چه به دست من چه به دست سهراب
چیزی نگفت پس میتونم سوال بعدی رو بپرسم
_ممکنه بخاطر من یه روز قاتل شدن و مافیا بودن رو بزاری کنار و زندگی عادی رو شروع کنی
اخمی از سوالم کرد
رضا: فکر نمیکنم اجازه داده باشم از زندگی شخصی من سوال بپرسی
دستم و از دستش بیرون کشیدم که باعث شد از درد صورتم درهم بره و همین باعث شد که با حرص لب زد
رضا: یواش هنوز کارم تموم نشده
_من فکر میکنم که لازم نیست کلید خونه ی من رو داشته باشی و هروقت که دلت بخواد وارد بشی ...قرار مامانم یه مدت بیاد اینجا لطفا دیگه همچین کاری رو انجام نده
تای ابرویی بالا انداخت و لب زد
رضا: میدونی که از خط و نشون کردن بدم میاد پیشی
_ممنون بابت کمکات میتونی بری
نزدیک گوشم شد و غرید
رضا: اما من میتونم تا وقتی دلم بخواد اینجا بمونم
نگاه حرصی بهش کردم
_رضا متوجه چی میگم ببین کاری کردی که فرمانده من رو بفرسته سر پرونده دیگه الان هم که خیالت راحت باشه دنبالت نیستم
دستی به موهام کشید و کنار زد
رضا: چه بهتر اصلا بزار خودم شخصا بهش بگم که بفرستت مرخصی تازه مامانتم هست دیگه چه بهتر
پشت پلک نازکی کردم
_تو حتی نمیزاری از زندگیت بدونم الان میخوای تلاش کناری برم مرخصی اونم با مادرم
رضا: چون الان هر چی بگم میری میزاری کف دست فرمانده عزیزت
متعجب بهش نگاه کردم پس دردش همین بود فکر میکردم میرم میگم و البته تا جایی درست فکر کرده
رضا: اگر چیزی بخوام بگم به وقتش میگم نه الان
دستش رو با دستمال پاک کردم و از خونه بیرون زد ...
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۱.۸k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط