Novel panleo
♡ #part³⁵ ♡
『 leoreza 』
سهراب با اخم به مهبد نگاه کرد که من بیشتر ادامه دادم
_اصلا من چطور به این مردک اعتماد کنم وقتی میبینم یه گوشه پی خوش گذرونی اشِ
مهبد با رنگ پریدگی به سهراب نگاه کرد و با التماس گفت
مهبد: آقا بخدا....
سهراب: دهنتو ببند مهبد حالا هم گمشو برو بیرون از خونه ی من
مهبد با عجز حرف میزد تا سهراب رو قانع کنه اما سهراب بادیگارد ها رو صدا زد و از خونه بردنش
سهراب: دیگه همچنین اتفاقی نمیافته
نگاه مصمم بهش کردم
_مهبد رو برام کادو پیچ میفرستی خودم آدمش میکنم
سهراب با شک بهم کرد
سهراب: دیگه چیکار کرده
_به خودم مربوطه ...من رفتم
چیزی زیرلب گفت که از چشمم دور نموند ولی اخمی کردم و از خونه بیرون اومدم ، سوار ماشین فربد شد و با سرعت از اونجا دور شدم
گوشی رو برداشتم و زنگی به فربد زدم
فربد: بله داداش
_فربد رسوندی خونهشون
فربد: بله داداشم الانم دارم برمیگردم
_خوبه ، رفتی وسایلهات رو جمع کن برو دنبال رستا بهش میگی داداشت اینطوری درنظر گرفته
فربد: چشم داداش اما حواست هست دیگه تعریف نکردی چیشد واکنش سهراب چیشد
_کثافت مهبد کم مونده بود بهش تجاوز کنه چی بشه اما وایسا حساب کار رو دستش میارم ..کاری کردم خود سهراب برام بفرستش، اون..
پرید وسط حرفم
فربد: باشه رضا انقدر جوش نزن چرا انقدر حرصی شدی تو
دستی به صورتم کشیدم
_چیزی نیست فعلا
خدافظی گفت و گوشی رو قطع کردم ، وقتی صورت آشفته اش و حال خرابش جلو چشم میومد کنترلام رو از دست میدادم
مخصوصا وقتی که دست کبود اش رو دیده بودم ، بدون حرف راه خونه اش رو درنظر گرفتم
『 paniz 』
لباس پوشیدم و دستی به موهای خیس ام کشیدم نشستم کف زمین پای تخت ، اشکام باز راه خودشون رو پیدا کرده بودن
اگر اون عوضی باهام کاری میکرد چی اگر رضا کمک ام نمیکرد چی
اون وقتی بالا پشتبوم به خاطر من یه نفر رو قربانی کرد ، باز قلبم خودش رو میکوبید به سینم
یعنی به خاطر رضا من انقدر بهم ریخته شده بود چرا انقدر ضعیف شدم من بر یه اتفاق
کل قضیه حالم رو بد کرده بود، با کوبیده شدن در و زنگ خوردن تند تند شونههام از ترس بالا پریدم دستی به سینم کشیدم و از جا بلند شدم
اشکام رو پاک کردم و سمت در رفتم
محراب: درو باز کن پانیذ وا کن ببینم
نفس آسودهای کشیدم و در رو باز کردم که وارد خونه شد و محکم درو بست و چونهام رو گرفت و تند من رو چک میکرد
محراب: خوبی اون عوضی چی میگه هانن حالت خوبه دیگه
وقتی بازوم رو گرفت جیغی از درد کشیدم
محراب: چیشده ببینم دستت رو نکنه رضای اشغال باهات این کارو کرده
_محراب چی میگی داداشم دست نابود شد چه حرفی
اخمی کرد و دست پشت کمرم گذاشت و داخل هلم داد
محراب: با من یکی به دو نکن پانیذ، خودش بهم گفت
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 leoreza 』
سهراب با اخم به مهبد نگاه کرد که من بیشتر ادامه دادم
_اصلا من چطور به این مردک اعتماد کنم وقتی میبینم یه گوشه پی خوش گذرونی اشِ
مهبد با رنگ پریدگی به سهراب نگاه کرد و با التماس گفت
مهبد: آقا بخدا....
سهراب: دهنتو ببند مهبد حالا هم گمشو برو بیرون از خونه ی من
مهبد با عجز حرف میزد تا سهراب رو قانع کنه اما سهراب بادیگارد ها رو صدا زد و از خونه بردنش
سهراب: دیگه همچنین اتفاقی نمیافته
نگاه مصمم بهش کردم
_مهبد رو برام کادو پیچ میفرستی خودم آدمش میکنم
سهراب با شک بهم کرد
سهراب: دیگه چیکار کرده
_به خودم مربوطه ...من رفتم
چیزی زیرلب گفت که از چشمم دور نموند ولی اخمی کردم و از خونه بیرون اومدم ، سوار ماشین فربد شد و با سرعت از اونجا دور شدم
گوشی رو برداشتم و زنگی به فربد زدم
فربد: بله داداش
_فربد رسوندی خونهشون
فربد: بله داداشم الانم دارم برمیگردم
_خوبه ، رفتی وسایلهات رو جمع کن برو دنبال رستا بهش میگی داداشت اینطوری درنظر گرفته
فربد: چشم داداش اما حواست هست دیگه تعریف نکردی چیشد واکنش سهراب چیشد
_کثافت مهبد کم مونده بود بهش تجاوز کنه چی بشه اما وایسا حساب کار رو دستش میارم ..کاری کردم خود سهراب برام بفرستش، اون..
پرید وسط حرفم
فربد: باشه رضا انقدر جوش نزن چرا انقدر حرصی شدی تو
دستی به صورتم کشیدم
_چیزی نیست فعلا
خدافظی گفت و گوشی رو قطع کردم ، وقتی صورت آشفته اش و حال خرابش جلو چشم میومد کنترلام رو از دست میدادم
مخصوصا وقتی که دست کبود اش رو دیده بودم ، بدون حرف راه خونه اش رو درنظر گرفتم
『 paniz 』
لباس پوشیدم و دستی به موهای خیس ام کشیدم نشستم کف زمین پای تخت ، اشکام باز راه خودشون رو پیدا کرده بودن
اگر اون عوضی باهام کاری میکرد چی اگر رضا کمک ام نمیکرد چی
اون وقتی بالا پشتبوم به خاطر من یه نفر رو قربانی کرد ، باز قلبم خودش رو میکوبید به سینم
یعنی به خاطر رضا من انقدر بهم ریخته شده بود چرا انقدر ضعیف شدم من بر یه اتفاق
کل قضیه حالم رو بد کرده بود، با کوبیده شدن در و زنگ خوردن تند تند شونههام از ترس بالا پریدم دستی به سینم کشیدم و از جا بلند شدم
اشکام رو پاک کردم و سمت در رفتم
محراب: درو باز کن پانیذ وا کن ببینم
نفس آسودهای کشیدم و در رو باز کردم که وارد خونه شد و محکم درو بست و چونهام رو گرفت و تند من رو چک میکرد
محراب: خوبی اون عوضی چی میگه هانن حالت خوبه دیگه
وقتی بازوم رو گرفت جیغی از درد کشیدم
محراب: چیشده ببینم دستت رو نکنه رضای اشغال باهات این کارو کرده
_محراب چی میگی داداشم دست نابود شد چه حرفی
اخمی کرد و دست پشت کمرم گذاشت و داخل هلم داد
محراب: با من یکی به دو نکن پانیذ، خودش بهم گفت
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۱.۴k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط