Novel panleo

#part³⁴

『 leoreza 』

فربد: تو به من اعتماد نداری داداش

سر بردم نزدیک
_اعتماد دارم که خانواده ام رو بهت سپرده‌ام

فربد: تعریف میکنیا

با تکون دادن سر اکتفا دادم و نشستم داخل ماشین با دیدن پریشونی اش کل ذهنم رو بهم ریخته بود و آشفته ام کرده بود

رو کردم سمتش که چشمای گرم و قرمزی چشماش رو بهم دوخت
پانیذ: ممنونم خودم میرم ماشين ام نزدیک عمارتِ

دست برد تا در باز کنه که مچ دستش رو گرفتم که برگشت ، کلافه غریدم
_آخرین بارت باشه که دنبالمی دیدی که من هیچ دستی نداشتم دیگه هم بخاطر من خودتو توی دردسر ننداز الان هم فربد میاد می‌رسونتت خونتون این لامصب هم بپوش

کت چرمی مشکی رو از پشت صندلی برداشتم و سمتش پرت کردم ، دست بردم تا درو باز کنم که
پانیذ: کجا میری ؟

یه لحظه دلم براش ضعف رفت اما با اخم لب زدم
_فربد الان میاد

درو باز کردم که تند گفت
پانیذ: قول بده که سر اون آدم هیچ بلایی نمیاری رضا

با فکر به اون لحظه و دقیقه دندون رو هم ساییدم
_متاسفم اما اینو میگم بلایی بدتر سرش میارم اما

خواست چیزی بگه که پیاده شدم بلافاصله سوار ماشینش شدم و با سرعت از کنارشون رد شدم و با اولین دور برگردون به سمت عمارت روندم .

فکرم پیشِ پانیذ بود اما اینکه پیشه فربد بود خیالم راحت بود !

وقتی به عمارت رسیدم جمعیت زیادی از جمله خبرنگار‌ها و بادیگارد‌ها دم در عمارت ایستاده بودن نیک آدم کمی نبود

بادیگارد ها با دیدنم راه رو برام باز کردن که وارد شدم ، جنازه نیک همچنان رو زمین بود اما پلیس و آمبولانس داخل عمارت بود و این باعث خوشی من شده بود

بالاخره سهرابهم باید یه جا گاف می‌داد یا نه پلیس ها از سهراب بازجویی میکردن نگاهی بهش کردم کسی که بازجویی میکرد محراب بود
پسرخاله پانیذ نگاه دقیقی بهش کردم آدم درستی به نظر می‌رسید

وقتی بازجویی اش تموم شد سمت من اومد
محراب: کجا بودی شما

خونسرد لب زدم
_من حیاط پشتی بودم

ابرویی بالا انداخت
محراب: چیکار میکردین

نزدیک رفتم
_این سوالات مسخره‌اس اما اگه میخوایین تعقیب ام کنید به هیچ عنوان دیگه پانیذ و سراغ من نفرستید یه مرد باشه لطفا

اخمی کرد
محراب: کجاست کاری که باهاش نکردی اگه کردی که خودم دهنتو صاف میکنم

_فرستادم خونه حواست بهش باشه

جلوی چشمای پر از حرص اش رد شدم و وارد سالن بعدی شدم
بعد از رفتن پلیس ها و بقیه تنها سهراب موند و مهبد ، سهراب روشا رو فرستاد اتاق خودش هم اومد پیشم

با اعصبانیت داد زد
سهراب: چیکار کردی رضا هانن گفتم بکشش نگفتم که تو خونه ی من

نگاه به مهبد کردم
_چیکار میکردم اگه دست راست عزیزت همه چی رو در نظر می‌گرفت منم می‌تونستم تو راه برگشت بکشمش اما پیگیری نکرده آقا کل جاده پر از پلیس و جاسوس بود ..

#panleo
#mehrashad
#ardiya
دیدگاه ها (۳)

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo ♡ #part⁴⁹ ♡『 paniz 』وقتی از گیت رد شدیم لحظه آخ...

Novel panleo ♡ #part⁵⁰ ♡『 leoreza 』خیلی کار ها داشتم بعد از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط