{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه روز تو آسانسور وایساده بودم یه دختر کنارم بود گفت چطور

یه روز تو آسانسور وایساده بودم یه دختر کنارم بود گفت چطوری گفتم الحمدولله..
دیدم یه نگاه به من کرد و هنذفری شو جابجا کرد
فهمیدم داره با تلفن صحبت میکنه
هیچی دیگه منم تسبیحو در آوردم گفتم الحمدولله الحمدولله الحمدولله الحمدولله
دیدگاه ها (۲)

بچه که بودم مغز پسته هامو میدادم به داداشم؛ در عوض ازش پوست ...

ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻔﮕﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ … ﻓﮏ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻐﺾ ﺩﺍﺭم ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﮔ...

‌

‌

چه رفته بودم مثل همیشه تو حیاطمون دیدم یه مرده داره وروور نگ...

سرنوشت(ویو من)اون شب دوباره خواب بد دیدم...همون اتاق تاریک.....

رمان عشق ممنوع

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

یه بسته بادکنک کوچولو برای پسرم خریده بودم، ولی همشو قایم کر...

ادامه پارت ۱۲

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

____[The Forbidden Crossing]____

پارت ۶که یهو داشتم میخوردم زمین که دیدم شوگا اومد و با جادوی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط