ازدواج اجباری

ازدواج اجباری
پارت دهم

فلش بک به موقع بوسه شون
ات ویو
خدایا من چطوری به اینجا رسیدم هان؟
دارم دوستمو میبوسم
نباید اینجور میشد
*بعد از بوسه
دیدم جیمین رفت بیرون دیگه کارمون تموم شده بود فقط باید صبر میکردیم تا مهمونا برن از فرصت استفاده کردم رفتم دنبال جیمین
ات:جیمین....جیمینییییی(بلندتر)
جیمین ویو
تو همین حال بودن که صدای ات رو شنیدم
جیمین:بله؟چرا اینجایی باید تو مراسم عروسیت باشی....(با مهربونی💔)
ات:چرا ناراحتی
در هیمن حین جیمین بغضش ترکید
جیمین:چرا...هققق چراااا تو باید ازدواج اجباری داشته باشییی...هقققق
ات با بغض:اشکال نداره(با صدایی که میلرزه)
ات:درست میشه
جیمین ویو
تو بغلش کلی گریه کردم
ولی انصاف نبود
من به خاطر اینکه نکنه به خاطر اینکه ناراحتم نکنه بهم حواب مثبت بده و زندگی خوشحالی نداشته باشه بهش احساساتمو نگفتم اون وقت اینجوری شد
خدایا دمت گرم تو دنیات انصاف وجود نداره؟
باهم برگشتیم تو سالن
*شب بعد اتمام عروسی وقتی که رفتن خونشون منظورم کوک و ات هست
نویسنده ویو
ات نمیتونستم زیپ لباسشو باز کنه چون از پشت بود
کوک متوجه شد و کمکش کرد
کوک ویو
نمیتونستن زیپشو ببنده منم رفتم کمکش کردم و......




پارت بعد میخوام یه چیزایی رو بگم که عمرا بدونید
دوباره ضد حال خورد در پیش دارید
دیدگاه ها (۰)

ازدواج اجباریپارت یازدهمخب بریم من از اول یه چیزیو روشن کنمح...

ازدواج اجباریپارت دوازدهمات ویواز خواب بیدار شدم که دیدم جون...

ازدواج اجباریپارت نهم*فردای اون روز وقتی بچه ها رو جمع کرده ...

ازدواج اجباری پارت هشتممدیر:شما باید ازدواج کنیدات:چیییییییی...

پرنسس کوچولو داستان با خیانت شروع میشهویو ات سلام من لی ات ه...

ات ویو پاشدم با جیمین و جینا اماده شدیم رفتم دوباره خرید خری...

پارت ۴ فرشته کوچولو ویو اتصبح ساعت ۸ از خواب بیدار شدم ولی ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط