خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید
خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سر وقت مرا هم سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایاب ترین مرجان ها
تپش تب زده نبض مرا میفهمید
اسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
من که حتی پی پژواک خودم میگردم
اخرین زمزمه ام را همه شهر شنید
(سهم من از دریا یه تیکه شیشه بود که رفت تو کف پام اخه ادم ایقد خوش شانس دریای لعنتی)
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سر وقت مرا هم سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایاب ترین مرجان ها
تپش تب زده نبض مرا میفهمید
اسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
من که حتی پی پژواک خودم میگردم
اخرین زمزمه ام را همه شهر شنید
(سهم من از دریا یه تیکه شیشه بود که رفت تو کف پام اخه ادم ایقد خوش شانس دریای لعنتی)
- ۱.۲k
- ۲۳ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط