{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در اسکاتلند، پسری به نام جانی متولد شد که مادرش را خیلی د

در اسکاتلند، پسری به نام جانی متولد شد که مادرش را خیلی دوست داشت... اما او وقتی تنها هشت سالش بود مادرش را از دست داد... او بزرگ شد و پزشک ماهری شد. روزی داشت به مطب خود می رفت با خود گفت: ای مادر اگر تو اینجا بودی،
چشم هایش را بست که به یاد مادرش بیفتد که ناگهان
.
.
.
رفت زیر هیجده چرخ :|
.
.
خواهشا هنگام عبور از خیابون چشماتونو باز کنید!
دیدگاه ها (۱۱)

از همان روز اولی که باجی را دیدی، فهمیدی قرار نیست هیچ‌چیز د...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۴ | نامه‌ی مادررینا هنوز نامه را در دستش نگ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟽 | آخرین نتدو سال گذشت.دو سال از روزی که ا/ت برای...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷⓿وقتی انسان آموخت که چگونه با رنج هایشتنها بماند...

راز خون پارت هفتم

پارت ۶۳ آریانا چند ثانیه فقط به مدیر خیره ماند.ـ خونه‌ی من؟م...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁰ ( Final )سه روز بعد__...

در اسکاتلند، پسری به نام جانی متولد شد که مادرش را خیلی دوست...

روزی در روستایی پسری 10 ساله با پدر بزرگ و مادر بزرگش زندگی ...

داستانک پدرم همیشه زنده است

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط